کنجِخلوت...!
بعضی موقعهام اینجوری..
زندگی که همیشه روال نیست!
یهو باید تو اوج تنهایی و دلگرفتگی بار ببندی و وقتی خودتُ پیدا کنی که وسط ترمینال دنبال اتوبوس فلان شهر میگردی. تا بری و مرهم باشی برای کسی:)))))
گویا بزرگسالی یعنی همین…
دعا کنید براش!(:
این ماجرا که میگذره بالاخره...
فقط میخوام بگذره و برم اونجایی که روضهی حضرتعلیاکبر معنا میشه...
برم کربلا و نفس بکشم!
فقط همین:)
کنجِخلوت...!
من دیگه تا ابد از بیمارستان متنفرم!..
صدای بوق دستگاهها که میاد انگار با فلز دارن مغزم رو تراش میدن...