بسمالله!
«من الطریق الی الحبیب..»
داشتم فکر میکردم اصلا باورم
نمیشود پنجمین سفرم به کربلا
همراه همسرم باشد.
چقدر دنیا غیرقابل پیشبینیست.
امسال هم مثل هربار تماماً استرس
و قلبدردهایش را کشیدم تا تقبل
کنند رزقش را به نالایقی چون من بدهند.
گویی آن لحظهای که کاملاً از رفتن ناامید
میشوی و دیگر میگویی امسال نشد؛
ناگهان تو را دعوت میکنند.
پنجشنبهشب، در خانه تنها بودم.
مشغول دیدن قسمت ۱۸ و فصلدوم
سریالی که از صبح شروع کرده بودم
تا ذهن درگیرم را کمی رهایی دهم.
خانه در تاریکی و سکوت کامل بود.
زنگ که خورد به خیال اینکه بچههای
همسایهاند در را باز کردم.
خودش بود، آمده بود خبر بدهد که
به طرز به شدت ناگهانی یکشنبهصبح
راه میافتیم سمت مرز.
باورم نمیشد.
در شوک و بهت همینطور
نگاهش میکردم.
میگفت خوشحال نشدی؟!
اصلا نمیدانستم چه بگویم..
تنها این در ذهنم بود که اگر جلو
جلو ذوق کنم امکان کنسل شدنش
زیاد است.
سرم آمده بود چندین و چندبار.
بعد از آن شب دوباره تا شنبه
همانطور کسل بودم و بیحوصله.
عصر بود که دیگر شروع کردم به جمع
کردن کوله تا حدود ساعت ۱۱ شب که
رفتیم مأمن برای خداحافظی(:
حالا که نشستهام روی صندلی
نارنجیرنگ اتوبوس، هنوز هم باورم
نمیشود که کمتر از دو سه ساعت
دیگر میرسیم مرز مهران.
حالا انقدر وجود هردویمان لبریز
از شعف است که گویی به بزرگترین
آرزویمان رسیدهایم.
به خودم میگفتم چه هدیهای
قشنگتر از اینکه نهمین ماهگرد
عقدمان را دست در دست راه بیوفتیم
سمت عراق برای تجربهی سفری
آرامشبخش و دوستداشتنی.
به رسم هرساله در تکتکلحظات
مملو از جنون و زندگی این مسیر
به یاد تک تک شما هستم و برای
تمام ۴۹۷ نفر کنجِخلوتم دعا میکنم.
اگر توانستم حتماً برایتان شرح سفر
را مینویسم و لحظاتم را مثل همیشه
ثبت میکنم تا به یادگار بماند.
سخنی اگر داشتید برایم بنویسید
تا در زیارات درددلهایتان را بخوانم.
و در نهایت بابت همهچیز حلال کنید(: