بازهم فکر کنید..
من محرمی داشتم که مراقب باشد اگر جایی جمعیت ازدحام گرفت به نامحرمی برخورد نکنم.
که اگر خستهشدم برایم آب بیاورد، کولهام را حمل کند، پای حرفهایم بنشیند.
بازهم فکر کنید،
پدری داشتیم...
بیش از ۶ ماه است از دستش دادهایم.
من هرجا عکسش را در مسیر میبینم بغضم تازه میشود و قلبم میسوزد.
این کاروان بیرحم جانی شامی نیزههایی داشتند..................................