و اگر بخواهم از امشب بگویم، سراسر خوشی بود.
با سیزه، آقا رسول و پسر ها رفتیم بهشت معصومه سلام الله علیها.
ساعت از هشت گذشته بود. یکی دوتا مداحی سر مزار مهدی گوش دادیم و بعد علی خواست که همه باهم قایم موشک بازی کنیم.
لحظاتش به مثابه آن برف بازی ای بود که چند سال پیش بر سر مزار مهدی با سیزه، طاها و خودِ مهدی داشتیم.
گوله برفی هایی که با سیزه به مهدی میزدیم و از او میخوردیم.
امشب هم انگار که مهدی با تمام توان میدوید تا ساک ساک کند. تا جایی قایم شود که نتوانیم پیدایش کنیم، رکب بزند و زود تر از همه ساک ساک کند. مهدی خدای هر بازی ای بود.
هفت سنگ، استپ هوایی. همه چی.
و چقدر دلم تنگ شده است برای اینکه با مهدی استپ هوایی بازی کنم.
یا حتی دوچرخه سواری.
کاش هنوز فرصت این را داشتم تا زنجیر افتاده ی چرخم را بهانه کنم تا مهدی لحظاتی بیاید و سوار دوچرخه ام شود. باهاش چند حرکت نمایشی بزند و بعد بگوید: دفه ی بعد که زنجیرت افتاد، خودت باید درستش کنی.
من آن زمان بچه بودم، احمق که نمیشود گفت، نمیدانستم که مهدی قرار است شهید شود، هیچکس نمیدانست.
وگرنه اگر برگردم عقب و بدانم مهدی را سال ها نخواهم داشت، بیشتر نگاهش میکنم.
گوش هایم فقط او را میشوند، دست هاش را میگیرم بر صورتم میگذارم.
به موهاش دست میزنم. بهم شان میریزم.
بیشتر به خنده هاش نگاه میکنم.
حتی اخم هاش. همان ابروهایی که پر پشت و کشیده است. چشم هاش. آه از چشمهای قشنگش.
پاها، گردنش، تنش.
صورتش. آخ که از صورتش چه ها باید بر این قلب نمک شود وقتی که چشم ها را میبندم دیگر با جزییات نمیتوانم تصورش کنم.
دیگر حسِ لمسِ پوستش برایم تداعی نمیشود.
محاسنش. لذتِ بوسیدنش. وقتی ما ها را میبوسید. وقتی صورتمان را لیس میزد تا جیغمان را بشنود. چقدر خوب بود آن لحظات.
روزهایی که با او داشتم. لحظات و حس هایی که با مهدی تجربه اش کردم؛ هرگز نخواهد تکرار شد.
اینکه میگویم مهدی، صرفا خطابِ اسمِ برادر شهیدم نیست.
مهدی به مثابه بمبیست که در مغزم منفجر میشود. لخته های خاطرات، صدای خنده ها، دعوا ها و تکه هایی از زندگی بر دیواره های مغزم میپاشد.
هنوز دوست دارم گرمای دستش را حس کنم.
مثل آن شب هایی که از ترس جن و تاریکی دستش را میگرفتم. دستم را محکم تر میگرفت، میبرد زیر پتویش. برایم داستان میگفت.
تا حواسم پرت شود.
یا مثلاً میگفت چشم هاتو ببند. بعد آروم صدام میکرد و وقتی چشم هام را باز میکردم، میدیدم که ادای ترسناکی در آورده است.
من میترسیدم و به خودش پناه میبردم.
او میخندید. چقدر خوب بود وقتی میرفتم زیر پتوی او.
یاد آوری اش دارد قفسه ی سینه ام را میشکافد.
بگذریم.
و همیشه شب همینطور است.
#روز_نوشت
@labpar
چقدر از چیترای کالاف بدم میاد.
حیوون مگر یه بازی چقدر ارزش داشت که پول سرش خرج کردی!
مردی دست خالی بیا بجنگیم.
منم اگر بالای ده تومن خرج اسلحه و رمز و درد میکردم الان خداتون بودم.
من حروم خور نیستم.
نمیخام تف و لعنت یه مشت تیر خورده پشت سرم باشه.
یکی نیست بشون بگه: منم اگر بالای منبع آب برم بشینم میتونم کیل بگیرم.
بیا پایین تو بطن جنگ، ببینم میتونی سه تا بیشتر بکشی!
روانیا.
خب من از کجا بدونم تو اسلحت اونقدری قویه که با یه تیر منو میزنی، اونم از روی دکل برق.
لامصب چطوری رفتی اونجا!؟
بعد صدا وصل میکنی فحش میدی میگی چیتر، ناراحتم میشن.
ݪَبْݒَࢪ
چقدر از چیترای کالاف بدم میاد. حیوون مگر یه بازی چقدر ارزش داشت که پول سرش خرج کردی! مردی دست خالی ب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حالا جدای از اون چیترای بی پدر، همین همگروهیهای خودمون!!!
خب عقل سالم میدونه یا چند ثانیه ی اول دور دراپ امنه، یا وقتی دیگه زون ازش گذشت.
حالا عدل، یکی دو دقیقه بعد از اینکه دراپ افتاده.
با هیلیکوپتر، دقت داشته باشید که با هیلیکوپتر ما را میبره رو دراپ.
معلومه که کشته میشیم!
اصلا یکی از ترفندای منو دوستم اینه که، زود میریم رو دراپ. کمپ میزنیم، با اسنایپ هدشات کنیم.
بعد....
اعصابم خیلی خورد میشه از این الدنگا.
ما از عقلِ ناقصِ خودی میخوریم، باز پدر چیتر را خدا رحمت کنه یه خرجی کرده.
حساب شده رو منبع آب دراز کشیده.
بحث پنج دقیقه به اذان من و مامان:
مامان: برسیساس عابد، برسیسای عابد بود!!!!!
که کور و شفا میداد. ولی آخرش شیطان گولش زد.
من: 😁😁.