حجاج یکی از شعرامو میزارم
فقط به روم نیارید 😐
یعنی انقدر عفونت و سرطاااانه که از خنده دلم درد گرفته 😐😐
دوست دارم اگر فاطمه ی شونزده سالگیمو ببینم بهش بگم ریلی؟
خدایا اصلا یادم نمیاد اون زمانی که اینارو مینوشتم😐
با صدای بلندی پریدم
نرگس _ نرگس _ نرگس ...
از صبح دلم طور دیگری بود
انگار چشمانم منتظر واقعه ای بود
همه حیران دویدیم سمت در
با طنابی خود را به داربست ساختمان رو ب رو آویزان کرده بود
چشمانم ب چشمانش گره خورد
دریای اندوه بود
خط آخر امیدش را حس کردم
با فریاد پدرم ب خودم امدم
برو تووووو پرده ها را هم بکش ...!
صدایش می آمد بلند فریاد میزد
"زندگی بدون تو را نمیخواهم "
کاش میتوانستم بگویم
من هم ...
ݪَبْݒَࢪ
با صدای بلندی پریدم نرگس _ نرگس _ نرگس ... از صبح دلم طور دیگری بود انگار چشمانم منتظر واقعه ای ب
💯💯
داستان برگزیده😁
💯💯
نوشته ی خانم عادله محمدی ❤️🧡
بیا پیوی عزیزم برای دریافت جایزه😍😘