eitaa logo
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
4.3هزار دنبال‌کننده
384 عکس
79 ویدیو
2 فایل
✍️ [ آدمی] سخنی به لفظ در نمی‌آورد، جز آنکه فرشته نگاهبانی نزد او حاضر است [و آن را می‌نویسد] (ق - 18) 📝یادداشت‌های زهرا محسنی‌فر راه ارتباطی: @z_mohsenifar https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجله سوره
🔸 حکومت نظامیِ معکوس ▪️ مردم جاخالی نمی‌دهند، جاهای خالی را پر می‌کنند ✍ زهرا محسنی‌فر (بخش اول) کیفم را پر می‌کنم از هله‌هوله و می‌زنم به دل خیابان. خوراکی‌ها، باج سبیل یا حق‌السکوت بچه‌هاست که نباید مثل ذخایر استراتژیک موشک‌های تاد، ته بکشد. تا ته مراسم باید سوخت‌رسانی کنم. این روزها مردم، خیابان را مثل دروازه‌ی تیم ملی در جام جهانی می‌بینند. قهرمان جهان هم که حمله کند، اتوبوس پارک می‌کنند روی خط دروازه تا توپی رد نشود. با سر، با پا، درازکش، در موقعیت شیرجه، در حال غلت زدن، حتی با سکندری خوردن و مصدوم شدن؛ مهم نیست چطور، فقط نمی‌گذارند توپی رد شود. شاید هم حس پتروس فداکار را دارند و خیابان را مثل سد می‌بینند. سدی که باید به هر قیمتی شده نشتی ندهد. نباید رخنه‌ای در سد کشور ایجاد شود، به هر قیمتی که شده؛ با معده‌ی خالی، با دهان تشنه، با عضلات خسته، با حنجره‌ی گرفته، با چشم‌های بیخواب، با دل داغدار، حتی زیر موج انفجار، بلکه تا پای جان. اینجا انگار حکومت‌نظامیِ معکوس شده؛ طوری که مردم فقط برای کارهای ضروری به خانه می‌روند! می‌زنم به دل خیابان تا گُل نخوریم و سیل ما را نبرد. صدای بلندگوها از دور، مثل نور فانوس دریایی، مسیر تجمع را نشانم می‌دهد. آنجا مهدی رسولی با «بزن که خوب می‌زنی» معرکه گرفته و محمدحسین طاهری با «حریفت منم» نفس‌کش می‌طلبد و محسن چاووشی با «بکُش غم کُشنده را» بکُش‌بکُش راه انداخته. شعارها و سرودها کار شیپور جنگ را می‌کنند و مداحان و خوانندگان انگار مارش نظامی می‌زنند. جنگ پدیدهٔ عجیبی است؛ در ناامنی، داشته‌های مغفول یک ملت رو می‌شود و ظرفیت‌های پنهانش بُر می‌خورد و رو می‌آید. مثلاً یادم نمی‌آید روزی در مرثیه‌ها و سوگواری‌ها، یادی از رستم تهمتن کرده باشند. یا اینکه در دسته‌جات از ادبیات شاهنامه برای توصیف رزم استفاده شده باشد. مثلاً شاید بتوان سرنوشت ناو آبراهام را با شگرد مداحی و صنایع ادبی به سرگذشت فیل ابرهه شبیه دانست، اما تشبیه ناو به گاو و ایران به شیر گرسنه، فقط از حکیم ابوالقاسم فردوسی برمی‌آید. نه جعبه‌ی پاندورا و نه چراغ جادو، هیچ‌کدام؛ تاریخ و سنت ایرانی، زاغه مهمات استراتژیک فرهنگی ماست که برای روزهای مبادا پلمب نگهش داشته‌ایم و حالا خواسته ناخواسته درش باز شده؛ چیزی شبیه صندوق ذخیره‌ی فرهنگی. بله جنگ، پدیده عجیبی است؛ پلمب‌شکن است. به جمعیت که می‌رسم، خیال کن ایران به قهرمان جام جهانی گل زده و پرچم‌ها رفته‌اند بالا. دریای پرچم، هوش مصنوعی و فتوشاپ نیست. من کله‌زرد نیستم، با چشم‌های خودم دارم می‌بینم. اما این همه پرچم از کجا؟ حتماً پرچم‌فروش‌ها این روزها سه شیفته کار می‌کنند؛ مثل کارخانه‌های موشک‌سازی و پهپادسازی، یا آژیرهای سرزمین‌های اشغالی. هر ماشینی از خیابان رد می‌شود، از تمام پنجره‌هایش پرچم ایران بیرون زده. حس می‌کنند یکی کم است و به تعداد سرنشین پرچم لازم است. برای اینکه حق مطلب ادا شود، گاهی خودشان هم تا کمر از پنجره بیرون می‌آیند. یا یک باند سیار کنار پرچم بیرون می‌دهند. خلاصه اینکه پرچم یک وسیله شخصی شده و همه یکی از آن دارند. خودم خانمی را دیدم که پرچم سه‌رنگی دستش بود و داشت ماهی قرمز می‌خرید. یا مردی که میل‌پرچم را ترک موتورش بسته بود و داشت با اهل و عیال می‌رفت. در کافه‌ها و فودکورت‌ها و مال‌ها هم پرچم می‌بینم. مردم با پرچم انگار حس خاصی دارند؛ همان حسی که داداش کایکو در سفرهای میتی‌کومان به دستمال قدرتش داشت. چیزی که با آن، همه‌ی دشمنان را مجبور می‌کرد به مأمور مخصوص حاکم بزرگ، احترام بگذارند و در مقابلش تعظیم کنند. ▪️ بخش دوم یادداشت را در این‌جا بخوانید 🆔 @Sourehmagazine
هدایت شده از مجله سوره
🔸 حکومت نظامیِ معکوس ▪️ مردم جاخالی نمی‌دهند، جاهای خالی را پر می‌کنند ✍ زهرا محسنی‌فر (بخش دوم) سوخت‌رسانی را ادامه می‌دهم و دستمال قدرتم را بلند می‌کنم. هنوز خیلی راه مانده. وسط جمعیت، زنی وزیر شعار شده و معرکه گرفته. بعد از آن ترورهای ناجوانمردانه و ثُلمه‌های جبران‌ناپذیر، لابد می‌خواهد خلأ قدرت را پر کند. جمعیت به سیاهی می‌زند و تعداد زن‌ها دو بیشتر به چشمم می‌آید. نمی‌دانم شاید آن خانم میان‌سال هم که تی‌شرت آستین کوتاه به رنگ زرد قناری پوشیده و موهای بلندش را دُم‌اسبی بسته و از بالکن خانه‌اش هم‌ضرب با مردم داخل خیابان سینه می‌زند، می‌خواهد خلأیی را پر کند. و بالای آن تراسِ جمع و جور، دست کوچکی که به زور از لابلای موتور کولرها بیرون زده و پرچمی را تکان می‌دهد، حتماً دارد جای خالی چیزی را پر می‌کند. جلوتر که می‌روم، پیرمردی فرتوت و دست‌به‌عصا از دور برایم دست تکان می‌دهد و با خودش حرف می‌زند. فکر می‌کنم با مشکلات کهنسالی و آلزایمر و چه‌بسا دوقطبی شخصیتی دست به گریبان است. اعتنا نمی‌کنم تا به او می‌رسم. پیرمرد می‌گوید: «دخترم اینجا کنار جدول یه گودال عمیقه، مراقب باش بچه‌هات نیفتن داخلش.» از قضاوتم شرمنده می‌شوم و تشکر می‌کنم. دور می‌شوم و می‌روم، اما پیرمرد همانجا سر پستش می‌ماند. او شاید نتواند گودال را پر کند، اما جای خالی چیزی را پر کرده. هنوز ذهنم درگیر پیرمرد است که فسقلی چادرم را می‌کشد تا پرچم را از دستم بگیرد. با بچه‌ی کالسکه کناری، چشم‌وهم‌چشمی می‌کند. زیرچشمی مادرش را می‌پایم. کالسکه را طوری می‌راند انگار پشت فانتوم نشسته. نمی‌دانم شاید اثر معرکه گرفتن‌ها و نفس‌کش طلبیدن‌ها و بکش‌بکش‌هایی باشد که می‌شنود. مردها پشت لانچر می‌نشینند و شاسی موشک را فشار می‌دهند، اما زن‌ها کجا حس حماسی خود را پر و بال بدهند؟! مردها به قول شاعر «سوی معرکه پرواز می‌کنند»، اما زن‌ها را کجا مجال تیک‌آف است! چشم از کالسکه‌ران می‌گیرم و به مأموریت خیابان برمی‌گردم. محمود کریمی دارد «ای میهن خدایی» می‌خواند که ناگهان بلندگوها خاموش می‌شود. جمعیت از شور می‌افتد. حرکت ادامه دارد، اما انگار راهپیمایی سکوت شده. مثل فیلم‌های صامت یا ویدیوهای گیف، بی‌صدا حرکت می‌کنیم. چند لحظه بعد، مداح آهسته می‌گوید: «عزیزان! سمت راست ما بیمارستانه. من سکوت می‌کنم و شما یه حمد شفا برا بیمارا بخونید تا از اینجا عبور کنیم.» نمی‌دانم آدم‌هایی که آنجا بستری شده‌اند هم سهمی در پر کردن خلأها دارند یا نه. یا کسی به آنها دستمال قدرت می‌دهد یا نه. اما مطمئنم آنها هم به صندوق ذخیره فرهنگی وصل‌اند. این را از آن جوان موتورسواری فهمیدم که با موج انفجار زمین خورده و خونین و مالین شده بود و داشت ناله می‌کرد، اما تلفنش که زنگ خورد، جواب مادر را پرقدرت و سرحال داد تا دلواپسش نشود. خودش رفت کنج بیمارستان و شاید با نقص عضو برگردد، اما در لحظه‌ی درست، توی دل مادر را پر کرد. به انتهای مسیر می‌رسیم. حق‌السکوت‌هایم مثل دوران سکوت ایران تمام شده. باج سبیلی هم دیگر در کار نیست. کم‌کم غرغر بچه‌ها شروع می‌شود. از کتف و کول افتاده‌ام و زانوهایم مورمور می‌شود. مردم اما تازه گرم شده‌اند؛ برای ادامه مسیر با کاروان خودرویی. مثل دوی امدادی می‌ماند؛ این برنامه باید پرچم خود را به برنامه‌ی بعدی برساند. خیابان نباید خالی شود. دشمن را خیال برمی‌دارد. مردم جاخالی نمی‌دهند، جای خالی را پر می‌کنند. 🆔 @Sourehmagazine
ترامپ همان معتادی است که جنگ را با بنگ اشتباه گرفته؛ مدام کام آخر را می‌گیرد و قول می‌دهد از شنبه ترک کند. عمو ترامپ دارد جلیقه‌های انتحاری را با وسواس زیاد تن می‌زند، چون روی سایز لباس خیلی حساس است. او عاشق چیزهای بزرگ است و خریت‌های زیر دو ایکس لارج را قبول ندارد. مستر پرزیدنت، پادشاهی است که همه فهمیده‌اند لخت است؛ حتی حرامزاده‌هایی که دنبالهٔ لباسش را گرفته‌اند تا روی زمین کشیده نشود. نگو رفیق بی‌بی، او بادکنک بزرگی است که رفیق جوجه‌تیغی شده است. شیر یال‌زردی است که تصویر خودش را در چاه دیده و می‌خواهد بجهد و آن را بدرد. هنوز در دنیای تک‌قطبی سیر می‌کند، اما اختلال دوقطبی دارد و با خودش کشتی می‌گیرد و تا حریف را ضربه فنی نکرده، ول نمی‌کند، چون شخصیت همیشه‌برنده دارد. جالب است بدانید ترامپ، بالرین است و علاقه خاصی به رقصیدن در باتلاق دارد. فوتبالیست نوک حمله‌ای است که قانون تعویض زمین بین دو نیمه را قبول ندارد و در نیمهٔ مربی‌ها دارد آقای گل می‌شود. وقتی گرگ به گله زد، چوپان دروغگو بالاخره توبه کرد. اما توبهٔ گرگ وال استریت، مرگ است. قماربازِ مال‌باخته، به سیم آخر زده و برای آخرین بار می‌خواهد روی کازینو اش قمار کند. ترامپینوکیو می‌خواهد ایران را از برق بکِشد، اما کسی چه می‌داند شاید خودش را با برق بکُشد! ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از مجله سوره
‌💠 هیئت سوگ سیاسی شمارهٔ بیست‌ودوم «سورهٔ فتح» منتشر شد. در این شماره می‌خوانید: 🔸 هیئت سوگ سیاسی ✒️ آیت‌الله استاد محمدرضا عابدینی 🔸 راوی روایت‌های خواندنی ✒️ مرتضی سرهنگی 🔸 بجنگ و زنده‌شو 📝 🔸 دورهٔ سلبریتی‌های بی‌وطن گذشته است ✒️ پویان عسگری 🔸 مردم ایران، مردم فیلم‌های هالیوودی نیستند ✒️ زهرا محسنی‌فر 🔸 قهوه‌خوردن با سلبریتی بس است 📝 سرودهٔ افشین علاء 🆔 @Sourehmagazine
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
‌💠 هیئت سوگ سیاسی شمارهٔ بیست‌ودوم «سورهٔ فتح» منتشر شد. در این شماره می‌خوانید: 🔸 هیئت سوگ سیاس
🔺دوستان خوب ما در ماهنامه سوره از ابتدای جنگ رمضان، هر روز روزنامهٔ «سوره فتح» را با رویکردی تبیینی و روایی منتشر کرده و نسخه الکترونیک آن را هم در کانالشان قرار داده‌اند. عزیزان در هر شهری که هستند می‌توانند این روزنامه را چاپ کرده و در تجمعات به دست مردم برسانند. آدرس کانال ماهنامه سوره👇🏻 ✅‌@Sourehmagazine
لفظ قلم | زهرا محسنی‌فر
🔺جلوه‌هایی از همبستگی مردم کشمیر هند با ملت ایران ✍#زهرا_محسنی_فر https://eitaa.com/joinchat/963837
🔴تحفه‌ی کشمیر برای جنگ رمضان وقتی سید نورالله عازم هند می‌شد، برای سیاحت و جهانگردی نمی‌رفت. سید نورالله، نادرشاه هم نبود که به قصد غارت بتان زرین و غنیمت ستاندن جواهرات سیمین عزم دهلی کرده باشد. عاقله‌مردی بود به‌غایت عالم، که گریزان از آشوب و ناامنی جلای وطن کرده بود تا در سرزمین هزار ادیان، به قرار و استقرار برسد؛ هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد! نابغهٔ ایرانی، به کام اکبرشاه، پادشاه علم‌دوست بنگال و کشمیر و سند شیرین آمد و قاضی‌القضات آن سامان شد. انگار قند پارسی به بنگاله رفته بود. اگر امیرخسرو و بیدل دهلوی پیش و پس از او شعر فارسی را به سبک هندی برده بودند، قاضی نورالله، تحفهٔ مهمتری را به هند برده بود؛ مذهب تشیّع. او مسلط به فقه مذاهب اربعه بود و تا آنجا که مجال یافت، کرسی قضاوت و فقاهتش را در سرزمین عجایب پهن کرد و به اهالی آنجا نیکی نمود. قاضی سید نورالله حسینی مرعشی شوشتری، آن کوه فقاهت و دیانت، سرانجام پس از ۲۷ سال ترویج آموزه‌های مکتب اهل بیت در هندوستان، به جرم شیعه بودن زیر شکنجه‌های وحشیانهٔ سلفی‌ها به شهادت رسید تا در تاریخ تشیع به عنوان «شهید ثالث» از او به بزرگی یاد شود. امروز، چهارصد سال بعد از آن دوران و در بحبوحهٔ جنگ رمضان، مسلمانان کشمیر صحنه‌های بی‌بدیلی از همبستگی با ملت ایران را به نمایش گذاشته‌اند. آنها سر سفره‌ای تاریخی نشسته‌اند که قاضی نورالله برایشان پهن کرده. و حالا آمده‌اند تا حق سفره‌دار را ادا کنند. گوشوارهٔ کوچکی که از گوش کودکی خردسال درمی‌آید، اسکناس‌های مچاله‌ای که از قلکی شکسته بیرون می‌ریزد، ظرف و ظروفی مسی که از طرف نوعروسی اهدا می‌شود، گاو و گوسفندی که از جانب پیرمردی فقیر پیشکش می‌شود، اینها همه شاید نیاز مردم ایران را تأمین نکند. اما حتماً نیازی از مردم کشمیر را پاسخ می‌دهد. آنها نیاز دارند برای ایران کاری بکنند، محبتی را جبران کنند، دِینی را ادا کنند، پیامی را بفرستند، حسی را نشان دهند. کشمیر می‌خواهد کنار ایران سهمی در نابودی اسرائیل داشته باشد، نقشی ایفا کند، باری به دوش بکشد، هزینه‌ای بپردازد. بله، سید نورالله برای کار مهمی به هند رفته بود. ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
تنگهٔ هرمز، خرخرهٔ دنیاست که زیر کندهٔ زانوی ایران رفته. ناوچه‌های دشمن هرگز نمی‌توانند نایژه‌های خلیج فارس را باز کنند. نفَس تاریخ در جغرافیای ایران به شماره افتاده. لختهٔ نفت در رگ هرمز، دارد اقتصاد دنیا را سکته می‌دهد. حملهٔ زمینی به ایران، خطر رگ‌به‌رگ شدن تنگه‌ها را به دنبال دارد. باب‌المندب، تنگهٔ اشک‌هاست؛ بسته شود، گریهٔ دنیا را درمی‌آورد. ببین که چگونه نوکران علی (ع)، ارباب تنگه‌ها شده‌اند و امپراطور دریاها. هان که خدا تقاص نوارها و باریکه‌ها را سرِ گردنه‌ها می‌گیرد. کیمیاگران سپاه مظهرالعجائب، تنگهٔ هرمز را برای سربازان متجاوز، مثلث برمودا می‌کنند و خاطرهٔ ساحل‌گردی را تا ابد در ذهن‌شان از عشق و حال به ضدحال تغییر می‌دهند. یک تنب کوچک برای ادب کردن باند بزرگ اپستین کافی است تا دیگر هوس جزیره رفتن نکنند. کشور‌ک‌های پادگانی دیگر با پول‌درمانی به امنیت نمی‌رسند. دوران برگ‌ریزان آل‌های آویزان رسیده. چیزی نمانده تا هرمز، ترمز دنیای ظلم را بکشد و باب‌المندب، جهان ستم را ادب کند. پیاده‌نظام نه، سربازانِ پیادهٔ دشمن از جلد کریستف کلمب بیرون بیایند؛ اینجا خلیج فارس است و چکمهٔ هیچ بیگانه‌ای، شن‌های ساحل را لمس نخواهد کرد. ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
نوکران علی (ع)، ارباب تنگه‌هایند و امپراطور دریاها. و خدای لبالمرصاد، تقاص نوارها و باریکه‌ها را سرِ گردنه‌ها می‌گیرد. ✍ https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648