eitaa logo
عشق‌بہ‌ࢪسم‌ علمدار
635 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
25 فایل
در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند🫀 در دل هر عاشقی عباس ماوا می کند🥺 هرکس خواهد رود درمکتب عشق حسین🤍 ثبت نامش رافقط عباس امضا می کند✨️ 🕊🦋 جمع عشاق حضرت عشق❤️ کــپ‍ــی ؟ حـلـال‍ـت : ))
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 اخمش بیشتر شد امیرمهدی - جلوی موهاتون که دست کمی از پشتش نداره از وقتی اومدین همه ش بیرونه کی بیرون بود که من نفهمیده بودم ؟ خب حواسم نبود چرا دعوا میکرد ؟ انقدر اخمش زیاد بود که نتونستم براش توضیح بدم که اصلاً متوجه نشده بودم برای همین اکتفا کردم به گفتن " حواسم نبود " دست بردم و سریع جلوی موهام رو دادم داخل شال با اخم نگاهی به موهام انداخت و وقتی مطمئن شد دیگه بیرون نیست نگاهی هم به پشت شالم کرد و بدون نگاه به صورتم برگشت و رفت به بقیه ی کارش برسه این تنبیه ، این اخم و نگاه نکردنم برام زیاد بود ... من طاقت نداشتم امیرمهدی اینجوری باشه نفس آه مانندی کشیدم و دوباره کارتن رو برداشتم و به سمت اتاق پدر و مادرش رفتم کارتن رو جلوی در اتاق گذاشتم و سریع برگشتم تو اتاق امیرمهدی ملافه ها رو پیدا کردم و رفتم به سمت تختش که یه گوشه از اتاق قرار داشت تشکش که به دیوار رو به رو تکیه داده بودن رو برداشتم و کشون کشون به طرف تختش بردم ... روی تخت انداختمش و رفتم سراغ ملافه ها ملافه ی بزرگ رو برداشتم و روی تشتک انداختم ... از هر چهار طرف کش مخصوص رو زیر گوشه های تشک انداختم و بعد هم با کف دست سطح روش رو صاف کردم بعد هم رو بالشتیش رو کشیدم و بالشت رو مرتب روی تخت گذاشتم عقب رفتم و تختش رو نگاه کردم ... شب روی اين تخت میخوابید ؟ تختی که من براش مرتب کرده بودم ؟ لبخندی زدم و خوابیدنش رو تو ذهنم به تصویر کشیدم اخ که دلم می خواست ... با یاد آوری اخمش به خودم تشر زدم " دلت غلط کرده چیزی می خواد " با صدای روشن شدن موتور کولر دست از تشر زدن به خودم برداشتم زیر لب " خدا خیرش بده " ای نثار کسی کردم که کولر رو راه اندازی و حالا روشنش کرده بود دیگه تحملم در برار گرما و اون مانتو و شالم داشت تموم میشد ... برگشتم از اتاق خارج بشم که با دیدن وسایل در هم و برهمش دلم سوخت کی اینجا شبیه اتاق میشد؟ اصلاً کی وقت میکرد به اتاق خودش برسه ؟ حتماً دو سه روز دیگه در یه تصمیم آنی به طرف دراور سه کشو اش رفتم ... زمین اتاقش موکت بود و به راحتی نمیشد حرکتش داد ... انقدر زور زدم تا کمی جا به جا شد با این حال دست از کارم نکشیدم ... باید یه سر و سامونی به اتاقش میدادم ... دراور رو به سمت دیواری بردم که به نظرم بهترین جای ممکن بود براش بعد هم به سمت میزش رفتم ... این یکی سنگین تر از اون بود زور میزدم ولی یه سانتم از جاش تکون نمیخورد دوباره زور زدم و کشیدمش ... نه ... خیال نداشت باهام راه بیاد رفتم جلوش ایستادم و در یه حرکت آنی با همه ی توانم هولش دادم چند ثانیه بیشتر طول نکشید که شروع کرد به حرکت البته به لطف دستایی که به کمک اومده بود و من با چرخوندن سرم متوجه شدم دستای امیرمهدیه میز رو که کنار دراور قرار دادیم هر دو خسته عقب کشیدیم ... نگاهش کردم ... بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو دورتا دور اتاق چرخش داد و نگاهش روی تختش خشک شد باز هم از حالت خنثی چهره ش نفهمیدم ناراحته یا نه ... ولی ته دلم یه جورایی مطمئن بود خوشش نیومده وگرنه یه " دستت درد نکنه ای " خرجم میکرد برای اینکه فکر نکنه سر خود وارد اتاقش شدم و این کارا رو انجام دادم گفتم: من - به خواست مادرتون اومدم و تختتون رو درست کردم وگرنه قصد جسارت نداشتم که بی اجازه وارد بشم نیم نگاهی بهم انداخت امیرمهدی - ممنون و بعد دوباره خیره به تخت گفت: امیرمهدی - شما بفرمایید بقیه ش سنگینه میدونستم حالا حالاها وقت نمیکنه اتاقش رو درست کنه ... هنوز کتابخونه ش و کتاب هاش و کلی وسیله ی دیگه وسط اتاق بود برای همین گفتم: من - تا اونجا که بتونم انجام میدم اخم کرد و با تشر آستین لباسم رو کشید امیرمهدی - میگم سنگینه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛