eitaa logo
عشق‌بہ‌ࢪسم‌ علمدار
635 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
25 فایل
در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند🫀 در دل هر عاشقی عباس ماوا می کند🥺 هرکس خواهد رود درمکتب عشق حسین🤍 ثبت نامش رافقط عباس امضا می کند✨️ 🕊🦋 جمع عشاق حضرت عشق❤️ کــپ‍ــی ؟ حـلـال‍ـت : ))
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 نرگس ما رو معرفی کرد - نرگس - رضوان جون و مارال جون از دوستانم هستن و با دست به سمت دختر اشاره کرد نرگس - ملیکا جون یکی از آشناهای دور و... کمی مکث کرد انگار نمیخواست بیشتر از اين ادامه بده نگاهی به سمت ملیکا انداخت که داشت با چشماش تشویقش میکرد به ادامه دادن ابرویی بالا انداخت و باحالتی که نشون می داد دلش نمیخواد بگه گفت: نرگس - بعدش ببینیم خدا چی میخواد ! ملیکا چندان خوشش نیومد از حرف نرگس کمی اخم کرد با این حال لبخندی زد و رو به ما گفت ملیکا - خیلی خوشحال شدم از دیدنتون اگر کار نداشتم میموندم تا از حضورتون فیض ببرم رضوان با لبخند جواب داد رضوان - ما هم خوشحال شدیم مزاحمتون نباشیم ؟ " خواهش می کنمی " گفت و دست جلو آوررد برای خداحافظی حین دست دادن باهاش گفتم من - همین دیدار کم هم سعادتی بود که باعث لبخندش شد " شما لطف دارینی " گفت و با یه خداحافظی سرسری از نرگس رفت نرگس که در رو بست رضوان بی معطلی گفت رضوان - تا ببینیم خدا چی میخواد ؟ خبراییه نرگس ؟ نرگس نیم نگاهی به من انداخت و با لحن کاملاً ناراضی جواب داد نرگس - برای من نه ملیکا یکی از دو تا دختریه که مامان برای امیرمهدی در نظر گرفته ! یه لحظه حس از قلبم رفت و خون از مغزم انگار کسی انگشتاش رو دور قلبم مشت کرد و شروع کرد به فشار دادن بی اختیار چنگ انداختم به دست رضوان که کنارم شونه به شونه ایستاده بود سریع دستم رو گرفت نگاهش کردم نگاهش به نرگس بود و نفس هاش به شماره افتاده بود یعنی حالم رو درک میکرد ؟ یعنی میفهمید چه ولوله ای تو دلم به پا شده ؟ چقدر زود خدا با واقعیت رو به روم کرد ! من هیچ وقت عروس اون خونه نمیشدم خیال خامی بود که فکر کنم معجزه ای رخ میده و همه چیز اونجور که دل من میخواد پیش میره - لبخند تلخی زدم و زیر لب رو به نرگس گفتم من -مبارک باشه دلخور نگاهم کرد آهی کشید و به سمت در ورودی خونه راهنماییمون کرد نرگس - بفرمایید داخل با وجود بی رمقی به پاهام فرمان حرکت دادم چاره ای جز ایستادن و نگاه کردن به انتخاب و ازدواج امیرمهدی نداشتم مگه میشد به جنگ با سرنوشتی رفت که به امر و فرمان خدایی بود که هیچ چیزی نمی تونست خللی در امرش ایجاد کنه ؟ به سمت در خونه میرفتیم که نرگس آروم و محزون گفت نرگس - اگر خیلی به انتخاب شدنش ایمان نداشت به اين راحتی به بهونه ی علاقه به مامانم تو خونه مون رفت و آمد نمیکرد رضوان متعجب ابرویی بالا انداخت و با لبخندی که بیشتر نشون دهنده ی شد‌ت تعجبش بود گفت رضوان - مگه خودش خبر داره ؟ نرگس با افسوس سری تکون داد نرگس - متأسفانه هر دو تا دختر مورد نظر مامان خبر دارن به خصوص ملیکا که پشتش به عموم هم گرمه هر دو سوالی نگاهش کردیم سرش رو کمی کج کرد نرگس - خوب ... راستش .. ملیکا برادرزاده ی زن عمومه کفش هامون رو در آوردیم و وارد خونه شدیم نرگس هم ادامه داد 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 نرگس ما رو معرفی کرد - نرگس - رضوان جون و مارال جون از دوستانم هستن و با دست به سمت دختر اشاره کرد نرگس - ملیکا جون یکی از آشناهای دور و... کمی مکث کرد انگار نمیخواست بیشتر از اين ادامه بده نگاهی به سمت ملیکا انداخت که داشت با چشماش تشویقش میکرد به ادامه دادن ابرویی بالا انداخت و باحالتی که نشون می داد دلش نمیخواد بگه گفت: نرگس - بعدش ببینیم خدا چی میخواد ! ملیکا چندان خوشش نیومد از حرف نرگس کمی اخم کرد با این حال لبخندی زد و رو به ما گفت ملیکا - خیلی خوشحال شدم از دیدنتون اگر کار نداشتم میموندم تا از حضورتون فیض ببرم رضوان با لبخند جواب داد رضوان - ما هم خوشحال شدیم مزاحمتون نباشیم ؟ " خواهش می کنمی " گفت و دست جلو آوررد برای خداحافظی حین دست دادن باهاش گفتم من - همین دیدار کم هم سعادتی بود که باعث لبخندش شد " شما لطف دارینی " گفت و با یه خداحافظی سرسری از نرگس رفت نرگس که در رو بست رضوان بی معطلی گفت رضوان - تا ببینیم خدا چی میخواد ؟ خبراییه نرگس ؟ نرگس نیم نگاهی به من انداخت و با لحن کاملاً ناراضی جواب داد نرگس - برای من نه ملیکا یکی از دو تا دختریه که مامان برای امیرمهدی در نظر گرفته ! یه لحظه حس از قلبم رفت و خون از مغزم انگار کسی انگشتاش رو دور قلبم مشت کرد و شروع کرد به فشار دادن بی اختیار چنگ انداختم به دست رضوان که کنارم شونه به شونه ایستاده بود سریع دستم رو گرفت نگاهش کردم نگاهش به نرگس بود و نفس هاش به شماره افتاده بود یعنی حالم رو درک میکرد ؟ یعنی میفهمید چه ولوله ای تو دلم به پا شده ؟ چقدر زود خدا با واقعیت رو به روم کرد ! من هیچ وقت عروس اون خونه نمیشدم خیال خامی بود که فکر کنم معجزه ای رخ میده و همه چیز اونجور که دل من میخواد پیش میره - لبخند تلخی زدم و زیر لب رو به نرگس گفتم من -مبارک باشه دلخور نگاهم کرد آهی کشید و به سمت در ورودی خونه راهنماییمون کرد نرگس - بفرمایید داخل با وجود بی رمقی به پاهام فرمان حرکت دادم چاره ای جز ایستادن و نگاه کردن به انتخاب و ازدواج امیرمهدی نداشتم مگه میشد به جنگ با سرنوشتی رفت که به امر و فرمان خدایی بود که هیچ چیزی نمی تونست خللی در امرش ایجاد کنه ؟ به سمت در خونه میرفتیم که نرگس آروم و محزون گفت نرگس - اگر خیلی به انتخاب شدنش ایمان نداشت به اين راحتی به بهونه ی علاقه به مامانم تو خونه مون رفت و آمد نمیکرد رضوان متعجب ابرویی بالا انداخت و با لبخندی که بیشتر نشون دهنده ی شد‌ت تعجبش بود گفت رضوان - مگه خودش خبر داره ؟ نرگس با افسوس سری تکون داد نرگس - متأسفانه هر دو تا دختر مورد نظر مامان خبر دارن به خصوص ملیکا که پشتش به عموم هم گرمه هر دو سوالی نگاهش کردیم سرش رو کمی کج کرد نرگس - خوب ... راستش .. ملیکا برادرزاده ی زن عمومه کفش هامون رو در آوردیم و وارد خونه شدیم نرگس هم ادامه داد 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 امیرمهدی نگاهم کرد و آروم گفت: امیرمهدی - مراقب خودت باش من --باشه ، نیام ؟ امیرمهدی -نه و خیره نگاهم کرد ... اون دست دست می کرد برای رفتن و من دل دل آروم گفت: امیرمهدی - اگر پدرت حرفی زدن و بازم مخالفت کردن هیچی نگو احترامشون رو نگه دار حتما دلیلی برای این مخالفت دارن اخم کردم من - خب اینجوری که نمیشه امیرمهدی - میشه بزرگترن و احترامشون واجب رو حرفشون حرف نزن سرم رو کج کردم من - باشه نگاهی به ساعتش انداخت امیرمهدی - برم و این یعنی مهلتمون داره تموم میشه از پله ها پایین رفت ... منم همونجا خیره موندم به رفتنش ... ‏ پایین پله ها برگشت و با نگاه به من عقب عقب به سمت در رفت خنده ام گرفته بود ... از ثانیه های اخر هم استفاده میکرد عقب می رفت و من فکر می کردم که چی شد بهش دل بستم ؟ مردی که بذر اطمینان به خود و خداش رو تو وجودم کاشته بود لبخند رو لب هاش مثل قبل ... مثل همون بار اول جادوم کرد ... عجب طعمی داشت آرامش نهفته تو بهشت لبخندش که من رو مست می کرد و از خود بی خود چند قدم مونده به در حیاط باز نگاهی به ساعتش انداخت اخم ظریفی کرد دست بالا برد به علامت خداحافظ و بدون نگاه به من چرخید و پشت به من رفت و این یعنی پایان مهلت محرمیتمون در خونه رو بستم ... دستام نیرویی نداشتن ... انگار به زور دستگیره رو بالا و پایین میکردن با رفتن امیرمهدی همه ی ذوق و شوق منم رفته بود ... مثل نسیمی که آروم میاد و میره و برگای افتاده ی پاییزی رو با خودش همسو می کنه شاید هم تموم شدن مدت صیغه اونجور حالم رو گرفته بود اینکه دیگه تا محرمیت بعدی که زمانش معلوم نبود از اون آغوش پر مهر و اون حرفای آرامش دهنده محروم بودم هر علتی که داشت باعث شده بود حس یأس در وجودم شعله ور شه و از اونجایی که آرامش به من نیومده بود عامل دومی باعث شد اين یأس بیشتر به جونم آتیش بزنه اون عامل هم چیزی نبود غیر از صدای بلند و شماتت گر بابا بابا - من اینجوری بزرگت کردم ؟ برگشتم و نگاهش کردم ... ابروهای در هم گره خورده اش نشون دهنده ی طوفان درونش بود نگاهش پر بود از خط و نشون 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛