💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صد_و_هشتاد_و_پنج
طاهره خانوم لبخندی زد
طاهره خانوم - شما مهمونین مادر مگه میذارم ؟ به خدا اگر راضی باشم دست به این سبزیا بزنین !
سریع بحث عوض شده رو ادامه دادم
من - این حرفا چیه ؟ مگه ما به مادرامون کمک نمی کنیم ؟ اتفاقاً اینجوری بیشتر خوش میگذره
و دوباره شروع کردم به پاک کردن سبزی نرگس و رضوان هم اومدن
طاهره خانوم هم بلند شد و رفت تا برای افطار غذا درست کنه ما هم در حین کار حرف می زدیم
رضوان رشته ی کلام رو به دست گرفته بود انقدر حرف زد و بحث ایجاد کرد تا رسید به رسم و رسوم عروسی
از رسم خونواده ی درستکار پرسید تا رسید به اینکه نرگس نامزد داره یا نه!
وقتی نرگس گفت که نه نامزد داره و نه تا به حال خواستگاراش رو پسندیده رضوان نفس راحتی کشید که باعث شد بی اختیار لبخند بزنم
حضورمون تو اون خونه اگر برای من خوب نبود حداقل برای رضوان نتیجه ی خوبی داشت
پاک کردن سبزی ها تموم شد و رضوان هم که به هدفش رسید دوباره بحث عوض شد و رسید به ترانه های جدید منتشر شده
درباره ی همه ی خواننده ها حرف زدیم اینکه من صدای بابک جهانبخش رو دوست داشتم و رضوان محسن چاووشی رو میپسندید نرگس از حامی می گفت و من از اهنگ های بی نظیر احسان خواجه امیری
از خونواده هاشون و هر خبری راجع به خواننده ها داشتیم گفتیم بحث می کردیم و نظر میدادیم که کدوم آهنگ هر خواننده ای شاهکاره
طاهره خانوم هم گهگاهی با مهر نگاهمون می کرد و لبخند میزد انگار از جو صمیمی بینمون احساس رضایت میکرد
در حین حرف زدن رضوان گفت که آماده ی رفتن بشیم رفتیم داخل اتاق نرگس و مانتوهامون رو از روی جالباسی برداشتیم
در حین پوشیدن نرگس که رو به رومون ایستاده بود و نگاهمون می کرد گفت
نرگس - خیلی روز خوبی داشتم به استثنای صبح از وقتی اومدین حالم عوض شد
نگاهش کردم
من - خوشت میاد خونه تون رو به هم بریزم ؟ باشه بازم میام
نرگس - فکر نمیکردم به قولیکه دادی عمل کنی و بیای !
من -چرا؟
من و منی کرد
نرگس - خب... گفتم ... شاید به خاطر ... اتفاق اون روز ... تو پاساژ ...
لبخندی زدم
من - فکر کردی قهرم ؟
نرگس -نیستی ؟
من - با تو نه !
نرگس - با امیرمهدی چی ؟
من - حالا.....
هر دو خندیدن
نرگس - باید آشتی کنین !
تو دلم گفتم " ... خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی ..... بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی.... "
پشت چشمی نازک کردم
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صد_و_هشتاد_و_پنج
مامان - رفته بودم لباس بپوشم که شما اومدین الان میرم لباس عوض میکنم
و به سمت اتاقش چرخید .. دور تا دور خونه آماده برای پذیرایی از مهمونا رو نگاهی انداختم
من - پس بابا کجاست ؟
مامان برگشت و با ابروهای بالا رفته گفت :
مامان - می خواستی کجا باشه ؟ حمام
چشمام گشاد شد
من -الان ؟
مامان - پس کی ؟
اخم کردم
من - یعنی این سه ساعتی که من نبودم وقت نشد بره حمام ؟ خب الان مهمونا میرسن
با لحن پر از گلایه ای گفت:
مامان - تا نیم ساعت پیش داشت با پویا اتمام حجت می کرد که اگر بخواد امشب اذیت کنه میره و شکایتی که پس گرفته رو به جریان میندازه
بازم پویا ! ... عین سنجاق قفلی وصل شده بود به زندگیم
من - قبول کرد ؟
مامان سری تکون داد
مامان - آره البته راست و دروغش با خداست
متفکر به رضوان نگاهی انداختم
من -یعنی راست گفته ؟
رضوان شونه ای بالا انداخت
رضوان - بعید میدونم
سری تکون دادم
من - منم همینطور
و خیره به نقطه ای رفتم تو فکر
مگه میشد اون پویای سمج با اون کینه ی شتری ساکت بمونه ؟ نکنه باز هم نقشه داشت ؟ کاملاً دور از ذهن بود که پویا به این راحتی دست از سر من برداره
رضوان - به جای فکر کردن بیا برو حاضر شو
برگشتم و نگاهش کردم و تازه یادم افتاد هنوز تصمیم نگرفتم چه لباسی بپوشم
غرزدنم شروع شد
من -حالا چی بپوشم ؟
رضوان - خب همون لباسی که برات خریدن دیگه
من -وای ... اون که بالاش فقط دو تا بند داره ناچار میشم چادر سرم کنم
رضوان - آخه با این موهای پیج تو پیج لوله شده ات چه جوری میخوای جلوی عموشون شال سرت کنی؟
وای که بازم حاع عموش!!!
اگر حاج عموش و پویا رو از روزگارمون حذف می کردیم بقیه ی مسائل و مشکلات خود به خود حل میشد
این رو اون شب هم به امیرمهدی گفتم
همون شب قبل از ازمایش دادنمون
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛