eitaa logo
عشق‌بہ‌ࢪسم‌ علمدار
635 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
25 فایل
در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند🫀 در دل هر عاشقی عباس ماوا می کند🥺 هرکس خواهد رود درمکتب عشق حسین🤍 ثبت نامش رافقط عباس امضا می کند✨️ 🕊🦋 جمع عشاق حضرت عشق❤️ کــپ‍ــی ؟ حـلـال‍ـت : ))
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 طاهره خانوم لبخندی زد طاهره خانوم - شما مهمونین مادر مگه میذارم ؟ به خدا اگر راضی باشم دست به این سبزیا بزنین ! سریع بحث عوض شده رو ادامه دادم من - این حرفا چیه ؟ مگه ما به مادرامون کمک نمی کنیم ؟ اتفاقاً اینجوری بیشتر خوش میگذره و دوباره شروع کردم به پاک کردن سبزی نرگس و رضوان هم اومدن طاهره خانوم هم بلند شد و رفت تا برای افطار غذا درست کنه ما هم در حین کار حرف می زدیم رضوان رشته ی کلام رو به دست گرفته بود انقدر حرف زد و بحث ایجاد کرد تا رسید به رسم و رسوم عروسی از رسم خونواده ی درستکار پرسید تا رسید به اینکه نرگس نامزد داره یا نه! وقتی نرگس گفت که نه نامزد داره و نه تا به حال خواستگاراش رو پسندیده رضوان نفس راحتی کشید که باعث شد بی اختیار لبخند بزنم حضورمون تو اون خونه اگر برای من خوب نبود حداقل برای رضوان نتیجه ی خوبی داشت پاک کردن سبزی ها تموم شد و رضوان هم که به هدفش رسید دوباره بحث عوض شد و رسید به ترانه های جدید منتشر شده درباره ی همه ی خواننده ها حرف زدیم اینکه من صدای بابک جهانبخش رو دوست داشتم و رضوان محسن چاووشی رو میپسندید نرگس از حامی می گفت و من از اهنگ های بی نظیر احسان خواجه امیری ‏ از خونواده هاشون و هر خبری راجع به خواننده ها داشتیم گفتیم بحث می کردیم و نظر میدادیم که کدوم آهنگ هر خواننده ای شاهکاره طاهره خانوم هم گهگاهی با مهر نگاهمون می کرد و لبخند میزد انگار از جو صمیمی بینمون احساس رضایت میکرد در حین حرف زدن رضوان گفت که آماده ی رفتن بشیم رفتیم داخل اتاق نرگس و مانتوهامون رو از روی جالباسی برداشتیم در حین پوشیدن نرگس که رو به رومون ایستاده بود و نگاهمون می کرد گفت نرگس - خیلی روز خوبی داشتم به استثنای صبح از وقتی اومدین حالم عوض شد نگاهش کردم من - خوشت میاد خونه تون رو به هم بریزم ؟ باشه بازم میام نرگس - فکر نمیکردم به قولیکه دادی عمل کنی و بیای ! من -چرا؟ من و منی کرد نرگس - خب... گفتم ... شاید به خاطر ... اتفاق اون روز ... تو پاساژ ... لبخندی زدم من - فکر کردی قهرم ؟ نرگس -نیستی ؟ من - با تو نه ! نرگس - با امیرمهدی چی ؟ من - حالا..... هر دو خندیدن نرگس - باید آشتی کنین ! تو دلم گفتم " ... خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی ..... بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی.... " پشت چشمی نازک کردم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 مامان - رفته بودم لباس بپوشم که شما اومدین الان میرم لباس عوض میکنم و به سمت اتاقش چرخید ‏.. دور تا دور خونه آماده برای پذیرایی از مهمونا رو نگاهی انداختم من - پس بابا کجاست ؟ مامان برگشت و با ابروهای بالا رفته گفت : مامان - می خواستی کجا باشه ؟ ‏حمام چشمام گشاد شد من -الان ؟ مامان - پس کی ؟ اخم کردم من - یعنی این سه ساعتی که من نبودم وقت نشد بره حمام ؟ خب الان مهمونا میرسن با لحن پر از گلایه ای گفت: مامان - تا نیم ساعت پیش داشت با پویا اتمام حجت می کرد که اگر بخواد امشب اذیت کنه میره و شکایتی که پس گرفته رو به جریان میندازه بازم پویا ! ... عین سنجاق قفلی وصل شده بود به زندگیم من - قبول کرد ؟ مامان سری تکون داد مامان - آره البته راست و دروغش با خداست متفکر به رضوان نگاهی انداختم من -یعنی راست گفته ؟ رضوان شونه ای بالا انداخت رضوان - بعید میدونم سری تکون دادم من - منم همینطور و خیره به نقطه ای رفتم تو فکر مگه میشد اون پویای سمج با اون کینه ی شتری ساکت بمونه ؟ نکنه باز هم نقشه داشت ؟ کاملاً دور از ذهن بود که پویا به این راحتی دست از سر من برداره رضوان - به جای فکر کردن بیا برو حاضر شو برگشتم و نگاهش کردم و تازه یادم افتاد هنوز تصمیم نگرفتم چه لباسی بپوشم غرزدنم شروع شد من -حالا چی بپوشم ؟ رضوان - خب همون لباسی که برات خریدن دیگه من -وای ... اون که بالاش فقط دو تا بند داره ناچار میشم چادر سرم کنم رضوان - آخه با این موهای پیج تو پیج لوله شده ات چه جوری میخوای جلوی عموشون شال سرت کنی؟ وای که بازم حاع عموش!!! اگر حاج عموش و پویا رو از روزگارمون حذف می کردیم بقیه ی مسائل و مشکلات خود به خود حل میشد این رو اون شب هم به امیرمهدی گفتم همون شب قبل از ازمایش دادنمون 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛