💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_نه
زیر لب نالیدم
" خدا یه کاری بکن من دارم دیوونه میشم این همه تفاوت، این همه عشق و خواستن، اون قول و قراری که باهات گذاشتم،این رفت و آمدی که با وجود خواستگاری رضا از نرگس بیشتر هم می شه اگر قرار باشه جلوی چشم من با دختر دیگه ای ازدواج کنه من می میرم. خدا حکمت اين همه تفاوت و این عاشقی چیه ؟ "
باید با رضوان حرف میزدم ، باید بهش می گفتم توانایی همراهیش و دیدار امیرمهدی رو ندارم
همونجور دلخور از هم بودن و دوری بهتر بود تا دیدار دوباره ش و شعله ور شدن آتیش زیر خاکستر من
حداقل هربار که دلم بی تابی می کرد بهش یادآور می شدم که امیرمهدی هیچ قدمی برای رفع این دلخوری برنداشت اینجوری کمی فقط کمی با حس ناراحتی به جنگ عشق می رفتم .
***
چهار روز روزه گرفتن بیشتر نیروم رو گرفته بود.
نه سحر دهنم به خوردن باز میشد و نه وقت افطار چیزی به غیر از آب و یه دونه خرما از گلوم پایین می رفت
کج خلق شده بودم و عصبی به طوری که هم باعث ناراحتی مامان شدم و هم با لحن بدی به رضوان گفتم که همراهش نمیرم
بنده ی خدا حرفی نزد حتی اعتراض هم نکرد که من بهش قول همراهی دادم و زدم زیرش
اما مامان که حسابی از دستم دلخور بود دست به دامن بابا شد
موضوع مربوط به همون خاستگار آشنای عمه بر میگشت
بابا در موردشون تحقیق کرده بود و نتیجه بی نهایت رضایت بخش بود ولی من به هر بهونه ای چه معقول و چه غیر معقول زمان اومدنشون رو عقب می انداختم
اما مامان دست آخر بابا رو جلو انداخت تا نتونم باز هم مخالفتی بکنم
بعد از افطار با زیرکی بحث رو به خواستگارا کشید
آهی کشید و گفت
مامان - جای بچه ام مهرداد خالیه ولی در عوض دلم آرومه که عاقبت به خیر شده، رضوان خیلی بهتر از چیزیه که فکر میکردم خدا خیلی دوسمون داشت که همچین عروسی نصیبمون کرده
بابا سری به نشونه ی موافقت تکون داد
کمی خوش رو جلو کشید و از ظرف میوه ی روی میز آلویی برداشت و داخل پیش دستی جلوش گذاشت
مامان ادامه داد
مامان - کاش یه داماد خوب هم نصیبمون بشه تا خیالم بابت مارال هم راحت شه ،اگه میذاشت این خواستگارا بیان خیلی خوب میشد شاید قسمتش به این پسر باشه
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
📜 #رمان_آدم_و_حوا
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_نه
بابا نفس عمیقی کشید و با مکت چند ثانیه ای سرش رو تکون داد و به طرف اتاقم اشاره کرد
بابا - بفرمایید
خوشحال شدم که با این یکی مخالفت نکرد ... سریع بلند شدم و جلوتر از امیرمهدی به سمت اتاقم رفتیم
وارد که شدیم در اتاق رو نیمه باز گذاشت ... برگشتم به سمتش
من - امیرمهدی
لبخندی زد
امیرمهدی - من ناراحت نشدم خیلی با ملایمت باهامون رفتار کردن من برای یه دعوای حسابی خودم رو آماده کرده بودم
تو اهل زمین وجودت فرشته .... تو هر جا که باشی همونجا بهشته
لبخندی زدم
من - بابا مهربونه فقط الان یه مقدار ناراحته که ... خودت که میدونی!!!
امیرمهدی - آره حق دارن
خوشحال شدم که درک میکنه که ناراحت نشده ... اگر پویا بود حتماً بهش بر می خورد ... بازم پویا ؟ چرا این دو تا رو با هم مقایسه می کردم ؟
در حالی که امیرمهدی تک بود... نه ... اصلاً یه دونه بود و مطمئن بودم خدا مثلش رو نیافریده
سرش رو کمی کج کرد
امیرمهدی - یه سری توضیح بهم بدهکاری که الان اصلاً وقت مناسبی براش نیست پس باشه برای یکی دو روز دیگه هر وقت که آقای صداقت پيشه صلاح دونستن
سری تکون دادم
من - باشه
امیرمهدی - خب من برم هم خیلی خسته م و هم گفتم یه صحبت کوتاه
به ناچار قبول کردم رفت سمت در اتاق ولی ایستاد ... نفس عمیقی کشید و در رو آروم بست و برگشت به سمتم
سریع اومد جلو و دست هاش رو گذاشت دو طرف صورتم و من رو کمی جلو کشید
لبش مماس شد با مرز بین موهام با پیشونیم ... موهایی که چون تو خونه بودیم کمی از شالم بیرون اومده بود
آتیش گرفتم ؟ نه
یخ کردم؟ نه
فقط حس پرواز بهم دست داد بوسه ش عمیق بود و پر مکث ... شیرین بود ولی نه به حدی که بخواد دل آدم رو بزنه
مثل عسلی بود که از شهد گلای بهارنارنج به بار نشسته بود ... پر حس بود درست مثل قطعه ی آهنگی که ناخوداگاه باعث میشه حست رو با همخونی یا رقص یا ورجه ورجه کردن بیرون بریزی
به قلبم ضربان نداد ... به جاش آرامشی به وجودم تزریق کرد که هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم
خودش رو کمی عقب کشید و سرش رو گذاشت روی سرم ... عطر تنش رو به ریه کشیدم
کی گفته ادمایی مثل امیرمهدی از عطر و ادکلن استفاده نمیکنن ؟
درسته که رایحه ش تیز نبود و با حضورش فضا برای ساعتی عطرآگین نمیشد ولی به اندازه ای بود که من تو اون همه نزدیکی کامل حسش کنم و لذت ببرم
رایحه ای که با بوی بدنش هماهنگ شده بود و سرمستم می کرد ... حس کسی رو داشتم که بعد از چند روز گرسنگی لیوان آب میوه ای بهش دادن و سعی داره با مزه مزه کردن هر جرعه ش طعمش رو تو وجودش نگه داره
تند تند عطرش رو با تنفس تو حافظه ی وجودم ثبت می کردم ... سرم رو تو سینه ش فشار دادم
تجربه ی خوبی بود اون همه نزدیکی ... نه اون می خواست جدا بشه و نه من تمایلی برای عقب نشینی داشتم
#گیسوی_پاییز
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛