eitaa logo
عشق‌بہ‌ࢪسم‌ علمدار
635 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
25 فایل
در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند🫀 در دل هر عاشقی عباس ماوا می کند🥺 هرکس خواهد رود درمکتب عشق حسین🤍 ثبت نامش رافقط عباس امضا می کند✨️ 🕊🦋 جمع عشاق حضرت عشق❤️ کــپ‍ــی ؟ حـلـال‍ـت : ))
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 برای رهایی زودتر به جای ایجاد هر بحثی فقط لبخندی زدم و گذاشتم تو تفکرات خودش بمونه وقتی از هیچی خبر نداشت و حاضر به شنیدن واقعیت نبود یا اگر هم می گفتم باور نمی کرد همون بهتر که در اشتباهات خودش باقی بمونه ما آدما عادت کردیم زود قضاوت کنیم منم همینطور بودم به قول بابا " هر کس که نداند و نداند که نداند...در جهل مرکب ابد الدهر بماند " برای رهایی از این جهل هم باید یه تکونی به خودمون بدیم وگرنه هیچ کس نمیتونه کاری برای آدم انجام بده از خونه ی سمیرا تا خونه ی خودمون رو پیاده برگشتم و فکر کردم به حرف سمیرا به اینکه واقعا من به خاطر امیرمهدی روزه گرفتم ؟ نه ، من فقط خواستم اون حال خوبی که امیرمهدی برام گفت رو تجربه کنم و ببینم چه حسی آدم رو وادار می کنه که بعد از یه روز تحمل گرسنگی و تشنگی حاضره باز هم روز بعد روزه بگیره حال روز قبلم رو یادآوری کردم زمان افطار حال خاصی داشتم از یه طرف خوشحال بودم که تونستم در مقابل گرسنگی و تشنگی مقاومت کنم و اراده ام رو به معرض امتحان گذاشتم و ازش سربلند بیرون اومدم از طرفی تحمل فشار گرسنگی و تشنگی باعث شد برای دقایقی که نه برای ثانیه ای به فکر اونایی باشم که گرسنه هستن و پولی برای سیر کردن شکمشون ندارن واقعا چند نفر تو دنیا انقدر محتاج بودن و من خبر نداشتم ؟ وقتی پایان روز یادم افتاد هر لحظه ای که خوابیدم بدون تلاشی بدون اینکه سختی بکشم نفس هام شد عبادت حس خوبی بهم دست داد یا وقتی به این فکر افتادم که خدا به خاطر انجام حکمش و تحمل شرایط سخت ازم راضیه بی نهایت شاد شدم همون خدایی که من بارها لطفش رو به خودم دیدم مگه می شد یادم بره از اون هواپیمای سقوط کرده فقط من و امیرمهدی به لطف خدا سالم و زنده بیرون اومدیم ؟ و به واقع این روزه داری چیزی غیر از مهمانی خدا بود که انقدر حس خوب به آدم می داد ؟ من که از این مهمونی راضی بودم گرچه برام سخت بود من فقط به حرف امیرمهدی فکر کردم و خواستم خودم تجربه کنم من به خاطر عشق بهش روزه نگرفتم امیرمهدی!!! ایستادم دلم پرکشید برای دیدن خنده اش 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 - کارت درست بوده بابا؟ امیرمهدی سر بلند کرد امیرمهدی -نه ولی مسئله ای پیش اومد که.... - شما باید قبلش با پدرشون تماس می گرفتی امیرمهدی - وقت نبود - محرمیتتون تا چه روزیه ؟ امیرمهدی نیم نگاهی به سمتم انداخت امیرمهدی - یک ساعت و نیم دیگه آقای درستکار لبخندی زد و سر تکون داد - فکر می کردم بیشتر از این باشه امیرمهدی - میخواستم اين چند روز با هم اخرین حرفامون رو بزنیم برای هین تا امروز خوندم - الان وقت خوبیه نه آقا مهرداد ؟ مهرداد سری تکون داد مهرداد - بله آقای درستکار رو کرد به ما دو نفر - دو نفری با هم میرین منزل آقای صداقت پیشه ،من کاری ندارم چه چیزی باعث شده شما محرمیت رو بهترین راه بدونین براش ولی اونجا همه چیز رو مو به مو براشون تعریف می کنین و میگین برای چی صیغه رو خوندین رو به امیرمهدی ادامه داد - عذرخواهی می کنی که بدون اطلاع ایشون بوده تا بعد ببینیم با این اوصاف راضی میشن به شما دختر بدن یانه ! امیرمهدی " چشم " ی گفت و من رفتم تو فکر که یعنی ممکنه بابا مخالفت کنه با ازدواجمون ؟ فقط به خاطر اینکه بدون اجازه ش محرم شدیم ... از طرفی هم خوشحال شدم که حرفی درباره ی پویا وسط نیومد نه آقای درستکار خواست بیشتر بدونه و نه امیرمهدی خواست توضیحی بده این خونواده فرهنگ سرک کشیدن تو کار کسی و برملا کردن راز دیگری رو نداشتن امیرمهدی به طرف مهرداد رفت و دست به طرفش دراز کرد ... مهرداد باهاش دست داد امیرمهدی - شرمنده که ... مهرداد نذاشت ادامه بده مهرداد - میدونم مجبور بودین هر دوتون رو می شناسم امیرمهدی لبخندی زد امیرمهدی - ممنون مهرداد سری تکون داد و " خواهش می کنم " ی گفت باز هم خودم رو به خدا سپردم و همراه امیرمهدی که رفت لباسش رو عوض کرد راهی خونه مون شدیم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛