eitaa logo
❤️❤️دوستی با شهدا❤️❤️
5.2هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
6.4هزار ویدیو
10 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قطره‌های درشت باران کوبیده می‌شود روی شیشه، و در مقابلِ نگاه ماتش سُر می‌خورد لای شیار کناره‌های برف‌پاک‌کن. پدر، آرنجش را حائل درِ ماشین کرده و سرش را کف دستش خوابانده است. نگاهش به روبه‌روست؛ اما جایی را نمی‌بیند. از خانه بیرون آمد تا برود استخر؛ اما کنار بوستان ملت پارک کرد و جای خالیِ بابک در کنار دستش خیره ماند. اکثر وقت‌ها، بابک همراهی‌اش می‌کرد. یکی دوساعتی در آب می‌ماندند. بابک، بیشتر شیرجه می‌زد، و پدر، لبه‌ی استخر به تماشایش می‌نشست. وقت برگشتن، از هر دری صحبت می‌کردند؛ از امور و مسائل سیاسی گرفته تا گرفتاری‌های مردم که به علت بی‌کفایتی بعضی از نهادها، گریبان مردم را گرفته بود. دغدغه همیشگیِ بابک، قشر ضعیفِ مملکت بود که نه زور داشتند، نه پول. پدر، وقت حرف زدن، چشمش به جاده بود؛ اما نگاه مشتاق پسر را بر نیم‌رخ خود حس می‌کرد که چطور نظرها و تحلیل‌هایش را گوش می‌کند. و حالا برای چه استخر برود؟ تنهایی چطور برگردد؟ اصلاً چرا جایی برود درحالی‌که تمام حواسش توی خاک سوریه پرسه می‌زند؟» ..