هدایت شده از گسترده امید
حراج شد لباسای بالا فقط ۳۹۹۰۰۰😳
ارزانسرای کودک با قیمت عالی و سود کم
👧دخترانه 👦پسرانه
♨️قیمت هامون رو ببینین مطمئنا مشتری دائم ما میشین♨️
💯#کیفیت_قیمتها رو مقایسه کنین
💯💥50%زیرقیمت بازار
♡ (\ (\
( 。◕‿◕。) ♡
╭─∪∪────🌈🍓───╮
https://eitaa.com/joinchat/900857945C74dd6fbe00
╰──── ❀❀❀❀•────╯
#ارسال_مستقیم_از_تولیدی
🔥ارسال از❤️ تهران❤️ به تمام نقاط کشور🔥
🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒
کاپشن صلواتی
تعدادی کاپشن و بلوز شلوار به افراد نیازمند رایگان هدیه داده میشود
همه در کانال زیر موجود است 👇
https://eitaa.com/joinchat/900857945C74dd6fbe00
هدایت شده از گسترده امید
به اصرار پدرم، زنداداشمو عقد کردم؛ زنی که قرار بود همسر برادرم بشه، نه من!💔
من قباد فخارم، پسر ارشد حاج یونس فخار، یکی از حجرهداران سرشناس بازار بزرگ تهران. مردی که از زن جماعت متنفر بود و سالها با خودش عهد بسته بود هیچوقت ازدواج نکنه؛ اما فرار برادرم درست روز عقدش، همهچیز رو تغییر داد.
پدرم برای حفظ آبروی خاندان فخار، ازم خواست جای برادرم سر سفره عقد بشینم. من موندم و یه عروس غریبه که حالا همسر شرعی و قانونی من شده بود...
اما اون شب، وقتی برای اولین بار با پریچهر تنها شدم و چشمم به صورتش افتاد، ماجرا شکل دیگهای به خودش گرفت!
من زنی رو به عقد خودم درآورده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم؛ غافل از اینکه این ازدواج اجباری قراره زندگی هر دومون رو تغییر بده...
👇🏻 ورود به کانال رمان قباد و پریچهر:
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
به اجبار پدرم، زنی رو عقد کردم که قرار بود بهش بگم «زنداداش»…! 😭🔥
پدرم یکی از کلهگندههای تهرانه و من برای حفظ آبروی خانواده مجبور شدم جای برادرم رو بگیرم؛ اما هیچکس نمیدونست این عقد اجباری قراره چه سرنوشت عجیبی برامون رقم بزنه! 😳💔
😍 سرگذشت واقعی، معروفترین رمان اینستاگرام؛ خفن و بدون حذفیات! 👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
https://eitaa.com/joinchat/1121518071Cc47b33eadd
ادامه داستان واقعی 👉
ادامه داستان واقعی ☝️