دلاویزترین
از دلافروزترین روزِ جهان،
خاطرهای با من هست،
به شما ارزانی:
سحری بود هنوز،
گوهرِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.
◻️
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: «های!
بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دلافروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح در جسم جهان ریختهاند،
شور و شوق تو برانگیختهاند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای!
همه درهای رهایی بستهست،
تا گشایی به نسیم سخنی، پنجره ای را بسرای!
بسرای...»
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!
◻️
در افق، پشت سراپردهٔ نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده بهمهر،
غنچه آورده به ناز،
دمبهدم از نفس باد سحر!
غنچه ها می شد باز.
غنچه ها می شد باز،
باغهای گل سرخ،
باغهای گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!
چون گلافشانی لبخند تو،
در لحظهٔ شیرین شکفتن!
خورشید!
چه فروغی به جهان می بخشید!
چه شکوهی...!
همه عالم به تماشا برخاست!
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!
◻️
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.
دو صنوبر در باغ،
سر فراگوشِ هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغِ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور
روز نهادند به دروازهٔ نور...
چمن خاطر من نیز به جانمایهٔ عشق،
در سراپردهٔ دل
غنچهای میپرورد،
-هدیهای میآورد-
برگهایش کمکم باز شدند!
برگها باز شدند:
-«...یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفاییِ خورشید و،
گلافشانی لبخند تو،
آراستمش!
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوش تر از تافتهٔ یاس و سحر بافتهام:
«دوستت دارم» را
من دلاویزترین شعر جهان یافتهام!»
◻️
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانهٔ دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.»
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!
«دوستم داری»؟ را از من بسیار بپرس!
«دوستت دارم» را با من بسیار بگو!
فریدون مشیری
بازتابِ نفسِ صبحدمان(کلیات اشعار)
#شعریانه
🫸🏻L'un deav🫷🏻
دلاویزترین از دلافروزترین روزِ جهان، خاطرهای با من هست، به شما ارزانی: س
زمان:
حجم:
4M
به دنبال دلاویز ترین شعر جهان.
#عه_این_که_منم