*#جان_شیعه_اهل_سنت*
*#قسمت_پنجاه_ویکم*
*#فصل_اول*
... عموجواد وارد بحث تجارت شدند و عبدالله و آقای عادلی هم مثل همیشه با هم گرم
گرفتند، ولی صحبت در حلقه من و مادر و مریم خانم بیش از همه گل انداخته که
به لطف پروردگارم و در فضای آرام میهمانی که آ کنده از عطر گلهای نرگس شده
بود، همهی اضطرابم رخت بسته و رفته بود.
ساعتی که گذشت، سفره شام پهن شد و با به میان آمدن پای برکت خداوند،
جمع میهمانی گرمتر و صمیمیتر هم شد. مریم خانم مدام از کدبانویی مادر و
سفره آرایی من میگفت و مرتب تشکر میکرد. عمو جواد هم که به گفته خودش
هیچ گاه از میگو خوشش نمیآمد، با طعم عالی دست پخت مادر با این غذای
دریایی آشتی کرده بود و از همسرش میخواست تا دستور طبخش را از مادر بگیرد.
برایم جالب بود دو خانواده ای که هرگز یکدیگر را ندیده بودند، از دو شهر مختلف و
حتی از دو مذهب متفاوت، این چنین دوستانه دور یک سفره بنشینند و بیآنکه
ذره ای احساس غریبی کنند، با حس خوبی از آرامش و صمیمیت از روزی
پروردگارشان نوش جان کنند و خوش باشند که گویا اعضای یک خانوادهاند!
* * *
از صدای ضعیفی که از بیرون اتاق خواب در گوشم میپیچید، چشمانم را
ِ گشودم. پنجره اتاق باز بود و نسیم خنکی که به همراه درخشش آفتاب صبح،مژده اغاز یه روز
ِ خوب را میداد! طعم خوش میهمانی به
صورتم دست میکشید،
ِ
دیشب با آن همه صفا و صمیمیت، هنوز در مذاق جانم مانده بود که سبک و سر
ِ حال از روی تختخواب بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم که دیدم صدای بیدار باش
من، صدای چرخ خیاطی بوده است. مادر گوشه اتاق نشیمن، پشت چرخ خیاطی
نشسته بود و میان ُ مشتی تکه پارچههای سفید، حاشیه ملحفهها را با ظرافتی
هنرمندانه دوخت میگرفت. نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت نه
صبح، حسابی جا خوردم: «سلام مامان! چرا زودتر بیدارم نکردی؟» از صدای من
تازه متوجه حضورم شد و با لبخندی مهربان جوابم را داد: «سلام مادرجون! آخه
دیشب که تا دوازده داشتی ظرف میشستی و خونه رو مرتب میکردی. گفتم لاقل
به قَلَــــم فاطمه ولی نژاد
#جان_شیعه_اهل_سنت
#قسمت_پنجاه_ودوم
#فصل_اول
صبح بخوابی.» از همدردی اش استفاده کردم و خواستم خودم را برایش لوس کنم
که با لحنی کودکانه شکایت کردم: «تازه بعد از نماز صبح هم انقدر عبدالله سر و
صدا کرد که تا کلی وقت خوابم نبرد.» مادر با قیچی، نخهای اضافی خیاطیاش
را از پارچه برید و گفت: «آخه امروز باید میرفت اداره آموزش و پرورش. دنبال
پروندههاش میگشت.» کنارش نشستم و با نگاهی به اینهمه پارچه سفید،
پرسیدم: «مامان! اینا چیه داری میدوزی؟» به پردههای جدید اتاق پذیرایی اشاره
کرد و گفت: «برای زیر پردهها میدوزم. آخه زیر پرده های قبلی خیلی کهنه شده.
گفتم حالا که پردهها رو عوض کردیم، زیر پردهها رو هم عوض کنیم.» سپس نگاهم
کرد و با مهربانی ادامه داد: «مادر جون! من صبحونه خوردم. تو هم برو بخور. عبدالله
صبح نون گرفته تو سفره اس.» از جا بلند شدم و برای خوردن صبحانه به آشپزخانه
رفتم. نان و پنیر و خرما، صبحانه مورد علاقه ام بود که بیشتر صبحها میخوردم.
ِ اتاق زد.
صبحانه ام را خوردم و مشغول مرتب کردن آشپزخانه شدم که کسی به در زد
به چهارچوب در آشپزخانه رسیدم که دیدم مادر چادرش را سر کرده تا در را باز کند
و با دیدن من با صدایی آهسته گفت: «آقا مجید که صبح موقع نماز رفت سر
کیه؟» و بیآنکه منتظر پاسخی از من بماند، در را گشود و پس از چند ثانیه با مریم
خانم به اتاق بازگشت. از دیدن کسی که انتظارش را نداشتم، حسابی دستپاچه
شدم. دلم میخواست او مرا با لباسهای مرتبتر و سر و وضع آراستهتری ببیند،
ولی دیگر فرصتی نبود که با اکراه از آشپزخانه خارج شدم و سلام کردم. با رویی
خوش جوابم را داد و در برابر عذرخواهیهای مادر به خاطر پهن بودن بساط
خیاطی، لبخندی زد و گفت: «شما ببخشید که من سر صبحی مزاحمتون شدم»
و مادر با گفتن «اختیار دارید! خیلی خوش اومدید!» به من اشاره کرد تا برایشان
چای بریزم و خودش کنار مریم خانم روی مبل نشست. با سینی چای که به اتاق
بازگشتم، دیدم صحبتشان همچنان درمورد میهمانی دیشب است و
ستایشهای مریم خانم و پاسخهای متواضعانه مادر. مقابل مریم خانم خم شدم و
با گفتن «بفرمایید!» سینی چای را با احترام تعارفش کردم که به رویم خندید و
به قَلَــــم فاطمه ولی نژاد
#جان_شیعه_اهل_سنت
#قسمت_پنجاه_وسوم
#فصل_اول
گفت: «قربون دستت عزیزم! بیا بشین کارت دارم» با شنیدن این جمله کاسه
قلبم از اضطراب سرریز شد و سعی کردم پنهانش کنم که سینی خالی را روی میز
گذاشتم و مقابلش نشستم. از نگاه مادر هم میخواندم که کنجکاو و منتظر، چشم
به دهان مریم خانم دوخته تا ببیند چه میگوید و او با لبخندی که همیشه بر
صورتش نقش بسته بود، شروع کرد: «راستش ما به خواست مجید اومدیم بند