‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بین نسکافه و قهوه تو همان چای منی همگی شاد و سروشاند تو ایتای منی .
بچهها این جدید بود خودم سه ساعته دارم بهش میخندم
از کنارم رد شدی بیاعتنا نشناختی
چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی
در تمام خاله بازیهای عهد کودکی
همسرت بودم همیشه
بیوفا! نشناختی؟
من چه چیزی را بهانه کنم؟
که به تو برگردم
که به تو پیامی بدهم
از بختِ بد،نه کتابی پیشِتو جا گذاشتهام
نه عطری،نه شال گردنی..
برای یک تبریک ساده هم
هیچ مناسبتی با تو همخوانے ندارد؛
نه پزشک شدهای نه مهندس و نه..
از تولدت هم که ماهها گذشته است
من چه چیزی را بهانه کنم
که سر صحبت را باتو باز کنم؟
چرا به فکرم نرسیده بود آنروز که همهٔ بهانه ها را یکجا به دستت دادم تا
برای همیشه بروی،
یکی،لااقل یکی از آن بهانهها را برای امروز پس انداز کنم؟
من چه چیزی را بهانه کنم که به تو برگردم؟
امیدوارم فردا یکی بیاد دستامو بگیره بگه "آروم باش،داشتی خواب میدیدی،نت ملی نشده."