این پشه ها هم میگردن میگردن یه نقطه ای از بدن رو نیش میزنن که اصلاً تا قبلش نمیدونستم وجود دارن.
وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد،
کار و بارَت به غمِ چشمِ سیاهی بکشد،
قصهام قصهی سربازِ غریبی شده که،
کار عشقَش به درِ خانهی شاهی بکشد
یک سو تویی و حادثه ی چشمِ سیاهت،
یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهَت
از حسرت دیدار همین قدر بدان كه
همرنگ شده بخت من و موی سیاهَت
آقای داستایفسکی ، منم داشتم میسوختم که اون اومد و من رو بابت بوی خاکستر مقصر دونست.