‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرو
عهد بستم که دگر دل به کسی نسپارم
چشمِ تو دیدم و
دل دادم و
دل بردی و
دل رفت ز دست
گفتم تو شیرینِ منی،گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت میشوم،گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویَت می روم،گفتی تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتی تو در یادی مگر؟