گفتم تو شیرینِ منی،گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت میشوم،گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویَت می روم،گفتی تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتی تو در یادی مگر؟
باغبانی پیرم كه به غیر از گلها،
از همه دلگیرم
کولهام غرقِ غم است
آدم خوب کم است
عدهای بیخبرند، عدهای کور و کرند،
اندکی هم پکرند
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
برای ما کسی شعر نخواهد گفت خوشا به حال تو که مخاطب شعری
زبانش بند میآید کسی که عاشقت باشد،
نبین اینقدر بعضیها برایت شعر میخوانند