look at me
look at me
look at me
look at me
look at me
look at me
look at me
because
I exist
I exist
I exist
I exist
I exist
I exist . . .
هدایت شده از «شاید،عروسِدریایی»
از من میخواهند که از اندوهم برایشان بگویم. آخر من چگونه برایشان توضیح دهم که روزمرگی های آنها تا چه اندازه تداعی گر توست؟ چه میفهمند که بوی قهوه با من چه کار میکند و من باید وانمود کنم که اتفاقی برایم نیوفتاده؟
هر چیزی که دیرتر از زمانش برسد دیگر هیچ معنایی ندارد.
بعد از مرگ من گلها را دور بیاندازید سنگقبرها چیزی از دلتنگی نمیدانند
هدایت شده از 𝐌𝐢𝐝𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭.
پشت هم شعر نوشتم كه بخوانی ، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی ،
ماندی؟
'به خدا شعرترين شعرِ منی' ،
میفهمی؟
هوس انگيزترين حسِ منی =)
میفهمی؟
_برای خوشگلترین دختر زندگیم،ملودی.
هدایت شده از «شاید،عروسِدریایی»
برایِunsai:
فیلمِ"شایددوبارهآرزوکنم"
ژانر:ملودرام
نقشِاصلی:پارکشین-هه
سناریوفیلم:
"سو-مین" دخترِ جوانی است که با قلبی پر از رؤیا و عشقی پنهان، از سئول به بوسان میگریزد. او در پسِ جداییِ تلخی که تجربه کرده، و با رد شدنِ پیاپی در مصاحبههایِ شغلی، تنها انگیزهاش برایِ سفر، پناه بردن به آرامشِ شهرِ ساحلی و حضورِ مادربزرگش است. اما در حقیقت، او به دنبالِ یافتنِ خود و شاید، دیدنِ کسی است که در دلش سنگینی میکند.
«جون-هو» مردی است که گویی تمامِ رنگهایِ زندگیاش را در گذشته از دست داده. سالها پیش، عشقِ اولش او را ترک کرده و او از آن پس، خود را در قفسِ یک کافهیِ کوچک در بوسان زندانی کرده است. او روزها قهوه دم میکند، به حرفهایِ مشتریانِ گذری گوش میدهد و در سکوتِ کافهاش غرقِ خاطراتِ تلخش است. او هیچ علاقهای به شروعِ رابطهیِ جدید ندارد و نگاهش به زندگی، سرد و بیروح است.
اولین ملاقاتِ سو-مین و جون-هو، مانندِ برخوردِ دو دنیایِ متفاوت است. سو-مین، سرشار از شور و هیجانِ پنهان، پا به کافهیِ دنج و آرامِ جون-هو میگذارد. او مجذوبِ آرامشِ غمگینِ جون-هو میشود؛ نگاهِ عمیقش، دستهایِ مردانهاش که با ظرافت قهوه را آماده میکنند، و سکوتِ پرمعنایش. سو-مین به سرعت به یکی از مشتریانِ ثابتِ کافه تبدیل میشود. او هر روز به بهانهیِ قهوه، به کافه میآید تا فقط او را ببیند. او طرحهایِ زیبایی از چهرهیِ جون-هو، از دستهایش، و از پنجرهیِ کافه که به دریا باز میشود، میکشد. او عشقش را در سکوت و در پسِ طرحهایش پنهان میکند، چرا که میترسد از او طرد شود.
جون-هو ابتدا متوجهِ علاقهیِ خاصِ سو-مین نمیشود. او او را فقط یکی دیگر از مشتریانِ جوان و پرانرژی میبیند که گاهی با نگاهِ کنجکاوش، او را آزار میدهد. اما کمکم، حضورِ دائمیِ سو-مین، لبخندهایِ گاه و بیگاهش، و انرژیِ مثبتی که ناخواسته به محیطِ کافه میآورد، شروع به لرزاندنِ دیوارهایِ سنگیِ قلبِ او میکند. او متوجهِ نگاههایِ خیرهیِ سو-مین میشود، نگاههایی که سرشار از احساساتی است که سالها بود فراموش کرده بود. اما مادربزرگ سو مریض شده و او باید به سئول برگردد.
بخشی از فیلم:
جون درحالی موهایش برخلاف همیشه توی چشم هایش پخش شده اند به او نگاه میکند و آهسته میپرسد:«کی باید بری؟»
سو به درخت پشت سرش تکیه میدهد و اهمیتی نمیدهد که دورس سفیدش گلی بشود:«فردا صبح». چند لحظه ای سکوت است بعد سو ادامه میدهد:«ممنون برایِ چایهلویی که بعضی عصرها مجانی بهم میدادی. خیلی حال خوب کن بود»
جون با چشم های فندقی اش به سو زل زده بود. انگار داشت از هم میپاشید.
بی مقدمه پرسید:«میشه نری؟»
سو نفس عمیقی کشید:«برمیگردم. شاید نه خیلی زود. اما برمیگردم»
جون گفت:«میشه همراهت بیام؟»
ضربان قلب سو بالارفت:«چرا؟»
جون در حالی که چشم هایش خیس اشک بود گفت:«چون دلم برات تنگ میشه.
چون دوست دارم».