میخواهمت ، نمیدانم که بودم
که خواهم بود و چه میشوم
اما میخواهمت ، تا نهایت ویرانی
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
من اگر دل بدهم، دل نشکستن بلدی؟
تا ابد مال تو باشم ، تو نرفتن بلدی؟
ﺑﻠﺪی ﺗﻜﻴﻪ کنی ، ﺟﺎ ﻧﺰﻧﻰ ، رد ﻧﺸﻮی؟
ﻣﻦ اﮔﺮ ﺷِﻜﻮه ﻛﻨﻢ دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
ﺑﻠﺪی دل ﺑﺒﺮی ، ﻋﺸﻮه ﻛﻨﻰ ، ﻧﺎز ﻛﻨﻰ؟
ﻏﻴﺮ از اﻳﻦ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻧﺎز ﻛﺸﻴﺪن ﺑﻠﺪی؟
ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﺸﻮم ﭘﺮﺳﻴﺪی
ﺑﻴﺘﻰ از ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮ ، ﺷﻌﺮ ﺳﺮودن ﺑﻠﺪی؟
ﭼﺸﻢ تو ﺳﻮژهی ﻧﻘﺎﺷﻰ اﻣﺮوز دﻟﻢ
ﺑﻨﺸﻴﻦ، ﭘﻠﮏ ﻧﺰن، ﺧﻮب ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
دو ﺳﻪ ﺧﻄ ﻋﺸﻖ ﺑﺮای دلِ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻨﻮﻳﺲ!
همهی دار و ﻧﺪارم، تو ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟
گرمی ثانیهای خانه شدن را بلدی؟
تو که ویرانه کننده است غمت میدانم
خوردن غصه و ویرانه شدن را بلدی؟
انقدر سوخته قلبم که قلم میسوزد
شمع گریان شده ، پروانه شدن را بلدی؟
مرغ عشقی شده دل میل پریدن دارد
بال و پر در قدمت لانه شدن را بلدی؟
مینویسم من عاشق فقط از قصهی تو
در غزل های من افسانه شدن را بلدی؟
اشک شب های سحر سوختهام
تلخی گریهی مردانه شدن را بلدی؟
هر کسی دیده مرا شاعر " مجنون " خوانده
تو بگو " لیلی " "دیوانه" شدن را بلدی؟
این همه ناز کشیدم بشوم معتکفت
بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟
865.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجازه دهید خودم را معنا کنم ، من یک تماس بیپاسخ هستم ، یک پیام که دریافت کننده بدون اینکه بخواند حذفش کرده است ، یک نخ سیگار که اشتباهی از سمت فیلتر روشن شده ، یک پنجره که آن سویش دیوار کشیدهاند ، یک کارت عابر بانک که صاحبش آن را مسدودش کرده ، یک تقویم آکبند سلفون کشیده شده برای دو سال پیش ، یک فیلم در حال پخش برای بینندهای که خوابش برده ، یک آینه ته انبار رو به دیوار ، یک غذای سرد شده یک به ثمر نرسیده ، یک جمله ختم شده به سه نقطه .
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
به گمانم بودنت ، بوی باران میدهد ؛
از اینجا ، به گمانم نبودنت ، بوی طوفانِ سیل آسایی میدهد ؛
#آخرینبرگِریحون