eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان عبادی | ما و او
توضیح تکمیلی درباره جمله دقیق خبرنگار و عراقچی
هم از تقوی نیا هم از دیگر افراد خواهش میکنیم آن قسمت سوال خبرنگار که از عراقچی درباره احتمال ترور توسط ترامپ را مطرح کرد برای ما بفرستند. همان قسمت سوال را لطفا. ❌ اینجاست که میگیم اسیر جماعتی هستیم که خودشون رو تفسیرگر و تحلیلگر می دانند،اما اصل کلیپ انگلیسی را ندیده اند !!! هیچ جای سوال خبرنگار چنین چیزی وجود نداشت
احسان عبادی | ما و او
هم از تقوی نیا هم از دیگر افراد خواهش میکنیم آن قسمت سوال خبرنگار که از عراقچی درباره احتمال ترور ت
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل کلیپ اگر کسی در سوال خبرنگار ، تاکید میکنم تاکید میکنم ، در سوال خبرنگار فقط، چیزی از احتمال ترور رهبری توسط ترامپ پیدا کرد به ما بگه ! عراقچی در جواب ، ساختار ایران در بحث جانشینی را توضیح داد. البته ❌ اون قسمت که گفت اگر ترور رخ دهد را غلط گفت و اصلا نباید چنین چیزی را مطرح میکرد.❌ اما بدانیم جواب برای سوال جانشینی بود و ✅ خواست بگه ایران در این زمینه دچار بحران و شکست و بی نظمی نمیشه و مثال بعد فوت امام رو زد ✅ پس هیچ سوالی درباره واکنش به ترور نبود ❌ هر عاقلی میفهمه باید بره اصل کلیپ رو ببینه ! نه حرفهای کوچه و بازار !
احسان عبادی | ما و او
🔰 نماز شب ۸ ماه رمضان 💠 دو رکعت در هر رکعت سوره حمد یک بار و توحید ده بار و بعد از سلام نماز، هزار
🔰 نماز شب ۹ ماه مبارک رمضان 💠هر کس در شب نهم ماه رمضان بین نماز عشا و خواب، شش رکعت نماز بخواند در هر رکعت سوره حمد یک بار و آیه الکرسی هفت بار و بعد از سلام نماز یعنی بعد اتمام شش رکعت، پنجاه مرتبه صلوات بر محمد و آل محمد، ملائکه عمل او را همانند عمل صدیقین و شهدا و صالحان بالا می برند. منبع: وسائل الشیعه 👆دعای ویژه امشب در تصویر بالا منبع: اقبال الاعمال @ma_va_o
نادان خود رضا پهلوی متولد ۳۹ هست !😂 @ma_va_o
👌‌گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز... @ma_va_o
هدایت شده از  فصل بیداری
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇 تکرار تاریخ از خوارج تا مدعیان امروز چه سکانس بی‌نظیری که به‌خوبی وضعیت برخی را به تصویر می‌کشد... در تاریخ آمده است: زمانی که جاسوسان با ترور یاران مجتبی (ع) مسیر را برای هموار می‌کردند، گروهی از با رخنه در لشکر و تحریک مردم به جهاد، آن حضرت را به‌دلیل تعلل در حمله به سپاه شام، مقصر معرفی می‌کردند! این سکانس شما را یاد چه کسانی می‌اندازد؟ چه کسانی از تعلل فرماندهان نظامی ما ـ که برخی از آنان به مقام شهادت رسیدند ـ سخن گفتند؟ چه کسانی آن‌قدر فضای سیاسی را ملتهب کردند تا صراحتاً فرمودند: «نه تعلل می‌کنیم و نه عجله.» به‌خدا قسم، تاریخ در حال تکرار است. توجیه‌گران امر رهبری، هیچ‌کدام عاقبت‌بخیر نشدند. و آن دیالوگ پایانی... آیا شما را یاد کسانی نمی‌اندازد که پس از شهادت سید حسن ، ناجوانمردانه به سرداران شهید ، و حمله کردند و گفتند: «چون نزدید، سید را زدند!....
⬅️ پخش رمان ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، هر شب ساعت 21 در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت پنجم ✅ بازخوانی هیجانی و امنیتی وقایع ظهور به شکل رمان ✍️ نویسنده : احسان عبادی 🌺 تقدیم به روح شهید حاج قاسم سلیمانی و همه شهدای مدافع حرم
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، هر شب ساعت 21 در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت
💠 رمان (قسمت 5) قسمت پنجم: سمفونی خون در زیتون-۳ غبار غلیظ سیمان و بوی تند گوگرد، راه تنفس را می‌بست. پایگاه «زیتون-۳» دیگر یک مقر نظامی نبود؛ گودالی بود شبیه یک گورستان باستانی که با ارتعاشات شیطانی فرکانس 66.666.6 هرتز، به شکلی مصنوعی در خود فرو ریخته بود. دوازده جسد مسخ‌شده در زیر خروارها خاک مدفون شده بودند، اما کابوس اصلی تازه در بیرون این سیاه‌چاله انتظارشان را می‌کشید. سکوت مرگبار خرابه‌ها با صدای خرد شدن تکه‌های بتن زیر چکمه‌های تاکتیکی شکسته شد. بیرون گودال، در میان مه غلیظ دمشق، ده‌ها لیزر سرخ‌رنگ سلاح‌های هجومی، مانند چشمان کفتارهایی گرسنه، دل تاریکی را می‌شکافتند. آن‌ها نیروهای عادی نبودند؛ کماندوهای «گردان مرگ» سفیانی بودند. چشمانی بی‌روح، چهره‌هایی پوشیده در نقاب‌های جمجمه، و سکوتی مطلق که لرزه بر اندام می‌انداخت. هیچ فرمانی فریاد زده نمی‌شد؛ آن‌ها با نوعی تله‌پاتی تاریک و آموزش‌های روانی CIA هدایت می‌شدند. کیان در سایه‌ی یک ستون بتنی متلاشی‌شده، کاملا بی‌حرکت ایستاده بود. ضربان قلبش روی ۵۰ در دقیقه قفل شده بود. او از طریق دوربین دید در شب چهارچشمی‌اش (GPNVG-18)، حرکات دشمن را آنالیز می‌کرد. او رو به الیاس که با لپ‌تاپ نظامی‌اش در شکاف یک دیوار فروریخته پناه گرفته بود، زمزمه کرد: «چقدر زمان می‌خوای؟» الیاس در حالی که انگشتانش با سرعتی سرسام‌آور روی کیبورد می‌رقصید، با صدایی لرزان اما مصمم گفت: «پارازیت شدیدی روی تمام باندهای ماهواره‌ای انداختن. معادله‌ی تداخل سیگنالشون J/S=PjGjrGrjRts2PtGtrGrtRjs2J/S=PtGtrGrtRjs2PjGjrGrjRts2 رو جوری تنظیم کردن که هیچ پالس رادیویی خارج نشه. باید بسته‌های داده‌ی مختصات مکه رو روی یک پروتکل درهم‌تنیدگی کوانتومی (∣ψ⟩=α∣0⟩+β∣1⟩∣ψ⟩=α∣0⟩+β∣1⟩) سوار کنم و بفرستم سمت سرور تهران. به ۴۷ ثانیه زمان بدون پارازیت نیاز دارم!» کیان چاقوی کربنی سیاهتش را از غلاف بیرون کشید. تیغه‌ی مات چاقو هیچ نوری را منعکس نمی‌کرد. «۴۷ ثانیه بهت می‌دم. وقتی گفتم، اجرا کن.» کیان مانند یک شبح در تاریکی حل شد. او به جای شلیک و لو دادن موقعیت، استراتژی «شکار خاموش» را انتخاب کرد. اولین کماندوی سفیانی که به لبه‌ی گودال نزدیک شد، هرگز نفهمید چه چیزی او را به داخل تاریکی کشید. کیان با یک حرکت مارپیچ، از پشت به او نزدیک شد، دست چپش را روی دهان سرباز قفل کرد و تیغه‌ی کربنی را با زاویه‌ای دقیق بین مهره‌های C1 و C2 گردن او فرو برد. مرگی در کمتر از یک ثانیه، بدون حتی یک قطره خون‌ریزی خارجی. سه سرباز دیگر متوجه غیبت هم‌تیمی خود شدند. لیزرهای سرخ به سمت تاریکی گودال چرخید. کیان یک نارنجک دودزای فسفری را در سمت مخالف پرتاب کرد. با انفجار نارنجک و پخش شدن نور کورکننده‌ی سفید، سایه‌ها بلندتر و وهم‌آورتر شدند. کماندوها به سمت نور شلیک کردند، اما کیان از بالا، از روی یک تیرآهن معلق، روی سرشان فرود آمد. حرکات کیان تجلی خالص خشونت مهندسی‌شده بود. او با لبه‌ی قنداق سلاحش، جمجمه‌ی نفر اول را خرد کرد، با یک لگد چرخشی، زانوی نفر دوم را شکست و پیش از آنکه نفر سوم بتواند ماشه را بچکاند، چاقویش را مستقیما در شریان کاروتید او فرو کرد. صدای خرخر مرگبار سربازان در فضای تاریک گودال اکو می‌شد و ترسی عمیق در دل باقی‌مانده‌ی نیروهای سفیانی که بیرون ایستاده بودند، می‌کاشت. آن‌ها حس می‌کردند با یک انسان نمی‌جنگند، بلکه با خود مرگ روبه‌رو شده‌اند. در همین حین، الیاس در حال اجرای آخرین خطوط اسکریپت دور زدن پارازیت بود تا داده‌های مربوط به نقشه‌ی شوم تخریب مسجدالحرام را به تهران مخابره کند. کیان در بی‌سیم داخلی زمزمه کرد: «بفرست!» الیاس دکمه‌ی Enter را فشرد. نوار پیشرفت روی صفحه‌ی نمایش شروع به پر شدن کرد. ۱۰٪… ۳۰٪… ناگهان، فرمانده نیروهای سفیانی که متوجه موقعیت الیاس شده بود، یک آر‌پی‌جی را به سمت دیوار فروریخته نشانه رفت. کیان که فاصله‌ی زیادی با او داشت، سلاح کمری مجهز به صداخفه‌کن خود را کشید. او در کسری از ثانیه، در حالی که در حال دویدن بود، معادلات بالستیک، افت گلوله (Δy=v0yt−12gt2Δy=v0yt−21gt2) و سرعت باد را در ذهن آموزش‌دیده‌اش محاسبه کرد. شلیک کرد. گلوله دقیقا به چاشنی راکت آر‌پی‌جی اصابت کرد. انفجاری مهیب رخ داد و فرمانده سفیانی به همراه سه نفر از نیروهایش در آتشی جهنمی پودر شدند. ۷۰٪… ۹۰٪… ۱۰۰٪. ارسال موفقیت‌آمیز. 🏠تهران - اتاق فرماندهی عملیات (ساعت ۰۳:۱۴ بامداد) سکوت سنگینی در اتاق فرماندهی زیرزمینی حاکم بود. ناگهان، مانیتور اصلی اتاق که با کدهای رمزنگاری ملی محافظت می‌شد، با رنگ قرمز چشمک زد. افسر ارتباطات با بهت به صفحه خیره شد: «قربان… یک بسته‌ی داده‌ی کوانتومی از دمشق. از طرف تیم فجر.»
احسان عبادی | ما و او
💠 رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت 5) قسمت پنجم: سمفونی خون در زیتون-۳ غبار غلیظ سیمان و بوی تند گوگرد، را
نماینده‌ی ویژه‌ی رهبری، با عبایی بر دوش و نگاهی که عمق تاریخ را می‌کاوید، به صفحه نزدیک شد. فایل‌ها رمزگشایی شدند. نقشه‌ی ماهواره‌ای مسجدالحرام روی نمایشگر بزرگ ظاهر شد که مرکز آن با فرکانس ۶۶.۶ هرتز علامت‌گذاری شده بود. در کنار آن، زمان‌بندی دقیق ترور شخصیتی با نام مستعار «نفس زکیه» به چشم می‌خورد. پازل شیطانی غرب کامل شده بود. آن‌ها قصد داشتند همزمان با ترور، با ایجاد یک زلزله‌ی مصنوعی، کعبه را ویران کنند تا روایت ظهور را برای همیشه در نطفه خفه کنند. نماینده‌ی رهبری با آرامشی که ریشه در ایمانی عمیق داشت، چشمانش را بست و زیر لب آیه‌ای زمزمه کرد. سپس رو به فرمانده کل عملیات کرد و با لحنی قاطع گفت: «غرب فکر می‌کند می‌تواند با الگوریتم‌هایش، اراده‌ی خداوند را هک کند. آقا فرمودند هیچ واکنشی در دمشق نشان ندهید. بگذارید عثمان (سفیانی) در توهم قدرت بماند. تمام تمرکز اطلاعاتی یگان حاج بصیر را به حجاز منتقل کنید. ما در زمین آن‌ها بازی نمی‌کنیم؛ ما زمین بازی را تغییر می‌دهیم.» 🏠دمشق - بازگشت به سایه‌ها در خرابه‌های زیتون-۳، آژیر خودروهای زرهی پشتیبانی سفیانی از دور به گوش می‌رسید. کیان، در حالی که سر تا پایش غرق در غبار و خون دشمنان بود، به الیاس رسید. لپ‌تاپ را بست و در کوله‌پشتی قرار داد. «وقت رفتنه.» آن‌ها از طریق یک تونل فاضلاب قدیمی که نقشه آن را از پیش حفظ کرده بودند، از منطقه‌ی محاصره‌شده خارج شدند. دقایقی بعد، وقتی نیروهای کمکی سفیانی به گودال رسیدند، تنها با تاریکی مطلق، بوی مرگ و جنازه‌های تکه‌تکه‌شده‌ی هم‌رزمانشان روبه‌رو شدند. هیچ ردی از تیم ایرانی نبود؛ گویی زمین آن‌ها را بلعیده بود. در تاریک‌روشن صبح دمشق، کیان و الیاس سوار بر یک خودروی اسقاطی از شهر خارج می‌شدند. کیان به افق ابری خیره شده بود. می‌دانست که این تنها پیش‌درآمدی بر طوفان است. ماه رجب رسیده بود و تقاطع سرنوشت‌ساز خروج سفیانی و یمانی، خاورمیانه را به حمام خون تبدیل می‌کرد. اما مختصات مکه اکنون در دستان تهران بود، و عقربه‌های «ساعت صفر» به تپش افتاده بودند. (ادامه دارد...) ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان
احسان عبادی | ما و او
#رمضانیه ۸ ای پناه بی‌پناهان! دارم در مرداب گناه دست و پا می‌زنم و تو آرام، نامم را صدا می‌زنی. روز
۹ خدایم عزیز جان! ثانیه‌ها می‌دوند و من هنوز لنگ توبه‌ام. روز نهم است؛ نکند سفره جمع شود و من گرسنه بمانم؟ نه از نان، که از نور تو... نگاهی کن به این بنده‌ی روسیاه که امیدش تنها به فضل توست تا اطهر شود، نه به عمل خویش ✍احسان عبادی @ma_va_o