eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
🚀 دیمونا........💪💪💪💪
👌 اعتراف آمریکایی ها ⬅️ آتش‌سوزی در ناو هواپیمابر آمریکایی فورد به مدت ۳۰ ساعت ادامه داشت و ۶۰۰ سرباز محل اقامت خود را از دست دادند. ⬅️ شبکه اخبار نیروی دریایی ایالات متحده: ناو هواپیمابر فورد از دریای سرخ به پایگاه دریایی سودا بی خواهد رفت تا بیش از یک هفته تعمیرات اسکله انجام شود. آتش‌سوزی که در ۱۲ مارس (21 اسفند) رخ داد، باعث آواره شدن دریانوردان در سراسر ناو هواپیمابر و اختلال در عملیات در سراسر کشتی شد. ❤️ خدا رحمت کند امام شهید عزیز ما را ، بله ، ناو جنگی سلاح خطرناکی هست، اما خطرناکتر از اون سلاحی هست که اون رو به قعر دریا میفرسته... شهید خامنه ای عزیز ، از اون بالا نظاره کن که شیرمردان نیروهای مسلح چطور آبروی نظامی آمریکا رو به باد دادن، بخند و براشون دعا کن سلام ما رو هم به شهید سید حسن نصرالله برسون ، بهش بگو شیران حزب الله واقعا دارن گل می کارن، واقعا عالی عمل کردن لبیک یا حسین 🔰کانال احسان عبادی، فیلم های اختصاصی جنگ http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
🔥 انفجار های شدید در عکا بدون اژیر خطر 👌👌👌👌 آخ آخ بزنن اون مقبره مقدس بهائی ها ، قبر بهاءالله رو نابود کنن تا اینها باشن دیگه جاسوسی رژیم رو نکنن
تا عملیات های جدید رزمندگان شروع نشده ما قسمت 17 رمان رو بذاریم که دیگه داریم به آخرهاش می رسیم کلا 20 قسمت
⬅️ پخش رمان ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت هفدهم ✅ بازخوانی هیجانی و امنیتی وقایع ظهور به شکل رمان ✍️ نویسنده : احسان عبادی 🌺 تقدیم به روح شهید آیت لله العظمی سید علی خامنه ای و حاج قاسم سلیمانی و همه شهدای مدافع امنیت و حرم
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت هفدهم ✅ بازخوان
رمان (قسمت ۱۷) قسمت هفدهم: سقوط بابل، طلوع حجاز 🏚 [سوریه – اعماق شهر باستانی تدمر – پناهگاه زیرزمینی بابل-۱] تاریکی تونل های باستانی رومی، با بوی نم و خاک هزارساله آمیخته بود. نور سبزرنگ عینک های دید در شب تیم، تنها راهنمای آن ها در این هزارتوی سنگی بود. کیان پیشاپیش حرکت می کرد، سلاحش در حالت آماده باش بود و هر سایه ای را در دل دالان ها می شکافت. ابوحیدر پشت سر او، و الیاس با کوله پشتی سنگینش که پر از مواد منفجره و تجهیزات سایبری بود، در انتها قدم برمی داشت. پس از نیم ساعت پیشروی نفس گیر در دل زمین، تونل سنگی خشن جای خود را به دیوارهایی با پوشش بتن آرمه و لوله های قطور تهویه داد. آن ها به پوسته بیرونی پناهگاه «بابل-۱» رسیده بودند. صدای هوم ضعیف ژنراتورهای صنعتی، سکوت مقبره وار زیرزمین را می شکست. الیاس تبلت خود را به یکی از کابل های داده که از دیوار بتنی بیرون زده بود متصل کرد. انگشتانش با سرعتی سرسام آور روی صفحه کلید مجازی می رقصید. «فرمانده… به شبکه محلی شون وصل شدم. سیستم دفاعی خودکارشون متکی به سنسورهای حرارتی و لیزری در دالان اصلیه. من دارم یک حلقه (Loop) از تصاویر ضبط شده خالی رو به مانیتورهای نگهبانی می فرستم. ما دقیقا پشت دیوار اتاق سرور مرکزی هستیم. همون جایی که دکتر رستمی مستقره.» کیان به ابوحیدر اشاره کرد. غول عراقی، با دقت یک جراح، خمیر منفجره C4 را به شکل یک مربع روی نقطه ضعف دیوار بتنی چسباند و چاشنی بی صدا را در آن جای داد. کیان در بی سیم زمزمه کرد: «به محض انفجار، با نارنجک های کورکننده (Flashbang) وارد می شیم. فقط رستمی و سرورها رو می خوام. هیچکس نباید فرصت کنه دستش به دکمه پخش پیام برسه.» ابوحیدر سه انگشتش را بالا آورد و یکی یکی بست. سه… دو… یک! انفجار هدایت شده، صدای خفه ای شبیه به سرفه یک غول آهنی تولید کرد و مستطیلی از بتن به داخل اتاق پرتاب شد. کیان و ابوحیدر در کسری از ثانیه از حفره عبور کردند و دو نارنجک نوری به داخل انداختند. نور سفید خیره کننده ای فضا را پر کرد و صدای جیغ آژیرهای خطر بلند شد. اتاق سرور، فضایی وسیع پر از نورهای چشمک زن کامپیوتری و مانیتورهای غول پیکر بود. چهار نگهبان سیاه پوش «اشباح سرخ» پیش از آنکه بتوانند سلاح هایشان را بالا بیاورند، با شلیک های دقیق و بی صدای کیان و ابوحیدر روی زمین افتادند. در مرکز اتاق، دکتر آرمین رستمی، با روپوش سفید و چهره ای که از وحشت مچاله شده بود، پشت کنسول اصلی ایستاده بود. دست لرزانش به سمت دکمه قرمز رنگ «Enter» برای ارسال جهانی دروغ سفیانی درباره کشتار مدینه می رفت که نور لیزر سلاح کیان درست روی پیشانی اش قفل شد. «حتی فکرش رو هم نکن دکتر!» صدای کیان در میان آژیرها، سرد و قاطع بود. «دست هات رو بذار روی سرت و از اون کیبورد فاصله بگیر.» رستمی با دیدن مردان مسلحی که از میان دود و خاکستر بیرون آمده بودند، زانوهایش سست شد و دست هایش را بالا برد. «شما… شما نمی دونید دارید چیکار می کنید… این پروژه…» ابوحیدر با یک حرکت سریع، رستمی را از پشت یقه گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد و دستانش را با بست پلاستیکی بست. الیاس بلافاصله پشت کنسول رستمی نشست. تایمر روی صفحه نمایشگر اصلی نشان می داد که تنها ۱۵ دقیقه تا پردازش نهایی و ارسال امواج فروصوت به کل جهان باقی مانده است. «الیاس! متوقفش کن. بعدش کار رو تمام کن.» کیان دستور داد در حالی که راهروهای منتهی به اتاق را پوشش می داد. الیاس فلش مموری رمزنگاری شده اش را وارد پورت اصلی کرد. کدهای مخرب ویروسی که خودش نوشته بود، مانند یک سیل وارد شریان های «پژواک بابل» شد. «دارم متوقفش می کنم… پیام پاک شد. حالا دارم یک فرمان اضافه بار الکتریکی (Overload) به آنتن های جولان و الانبار می فرستم. می خوام شبکه شون رو از ریشه بسوزونم.» روی نقشه هولوگرافیک دیوار، نقاط قرمز رنگ جولان و الانبار به رنگ زرد و سپس سیاه درآمدند. «تمام شد فرمانده! مغز دروغ ساز سفیانی کاملا فلج شد. حالا وقت آتش بازی خودمونه.» ابوحیدر در کمتر از دو دقیقه، تمام پایه های سرورهای خنک کننده و ستون های اصلی اتاق را با مقادیر زیادی مواد منفجره بمب گذاری کرد. «تایمر روی سه دقیقه است. باید بریم!» ابوحیدر فریاد زد. آن ها رستمی بیهوش را همانجا رها کردند و از همان حفره ای که آمده بودند، به داخل تاریکی تونل های رومی بازگشتند. صدای دویدن آن ها در دالان ها با صدای معکوس شمار بمب ها در هم آمیخته بود. درست زمانی که خود را از زیر سنگ مقبره به روی شن های داغ بیابان کشیدند و پشت یک تپه شنی پناه گرفتند، زمین لرزید. صدای غرش مهیبی از اعماق زمین بلند شد. شن های بیابان به لرزه درآمدند و ستونی از گرد و خاک از دهانه مقبره به آسمان پرتاب شد. پناهگاه بابل-۱ و تمام تجهیزات میلیاردی سفیانی، در کسری از ثانیه تبدیل به یک گورستان زیرزمینی شد.
احسان عبادی | ما و او
رمان #دمشق_ساعت_صفر (قسمت ۱۷) قسمت هفدهم: سقوط بابل، طلوع حجاز 🏚 [سوریه – اعماق شهر باستانی تدمر –
کیان نفس عمیقی کشید. آفتاب به میانه آسمان رسیده بود. «حقیقت خون های مدینه، پاک ماند.» 🏚[حوالی مکه مکرمه – دره ای پنهان در میان کوه های سنگی] فرسنگ ها دورتر از بادیه الشام، در دره ای پنهان و صعب العبور در حومه مکه، وزشی خنک و روح بخش می وزید که گویی متعلق به این دنیای خاکی نبود. اینجا، نقطه ثقل زمین بود. خیمه ای ساده اما سرشار از نوری بیکران برپا بود. مردانی از جنس فولاد و نور، از نژادها و زبان های مختلف، با چشمانی که از شدت شوق و اشک می درخشید، حلقه وار نشسته بودند. این ها همان ۳۱۳ نفر بودند؛ عصاره تاریخ، که با طی الارض از جای جای جهان و از دل آتش مدینه، خود را به مامنیار رسانده بودند. در مرکز این حلقه، خورشید پنهان عالم امکان حضور داشت. سیمایی که کلمات از توصیف هیبت و مهربانی اش عاجز بودند. زمزمه مناجات آن ها، با صدای فرشتگانی که در آسمان مکه صف کشیده بودند، در هم می آمیخت. ماه ذی الحجه نزدیک می شد؛ ماهی که قرار بود تاریخ بشریت را برای همیشه تغییر دهد. امام زمان (عج) در حال آماده سازی نهایی یاران خویش بود. طوفان بزرگ در راه بود، اما در قلب این دره، آرامشی از جنس یقین موج می زد. زمان خروج از سایه ها و در هم شکستن بت های زر و زور فرا رسیده بود. 🏚[بادیه الشام – قرارگاه مخفی شیخ ناصر] تیم کیان خسته اما فاتح به چادر شیخ ناصر بازگشته بود. کیان به محض ورود، سیستم ارتباط ماهواره ای امن را روشن کرد. صفحه نمایش پس از چند ثانیه برفک، چهره مقتدر و مصمم «سردار راد» را در قرارگاه فرماندهی تهران نشان داد. سردار راد با آن چشمان نافذ و لحن قاطعش که همیشه به نیروها قوت قلب می داد، روی صفحه ظاهر شد. «سایه-۱، صدای من رو داری؟» کیان به حالت احترام ایستاد: «بله سردار راد. هدف در تدمر کاملا منهدم شد. شبکه فروصوت سفیانی و پروژه پژواک بابل با خاک یکسان شد. جهان حقیقت مدینه را خواهد فهمید.» چهره سردار راد برای لحظه ای از رضایت باز شد، اما خیلی زود جای خود را به جدیتی عمیق و پرالتهاب داد. «خدا قوت دلاوران. شما امروز تاریخ را از تحریف نجات دادید و خون شهدای مدینه را پاس داشتید. اما کار ما تازه شروع شده است. کیان! فرصت برای استراحت ندارید. وضعیت به سطح ‘قرمز مطلق’ تغییر کرده است.» کیان اخم کرد و جلوتر رفت: «اتفاقی افتاده سردار؟» سردار راد نقشه دیجیتالی شبه جزیره عربستان را روی صفحه به اشتراک گذاشت و روی مکه زوم کرد. «واحد شنود سایبری ما در قرارگاه، یک پیام رمزنگاری شده سطح بالا را از دمشق به یک جوخه ترور مخفی در داخل مکه رهگیری کرده است. سفیانی نام این عملیات را ‘پروژه افعی’ گذاشته است. تیمی از زبده ترین قاتلان بین المللی با تسلیحات بیولوژیک نامرئی وارد مسجدالحرام شده اند.» نفس کیان در سینه حبس شد. «هدفشان کیست سردار؟» صدای سردار راد لرزشی خفیف اما مقدس پیدا کرد: «اطلاعات ما و نشانه های قطعی حاکی از آن است که ما در آستانه قیام حضرت هستیم. سفیانی دیوانه وار به دنبال جلوگیری از این اتفاق است. هدف آن ها، جوانی هاشمی و پاک سیرت است. کسی که در روایات ما به عنوان پیام آور ظهور شناخته می شود… آن ها می خواهند ‘نفس زکیه’ را پیش از آنکه پیام امام را در کنار کعبه قرائت کند، ترور کنند.» ابوحیدر که کلمه «نفس زکیه» را شنید، بی اختیار روی زمین زانو زد و دستانش را روی صورتش گذاشت. الیاس با چشمانی گردشده به مانیتور خیره ماند. سردار راد ادامه داد: «اگر آن ها موفق شوند نفس زکیه را در سکوت ترور کنند، پیام آغازین قیام به گوش جهانیان نخواهد رسید و سفیانی از این شوک برای حمله به مکه استفاده خواهد کرد. کیان! دستور مستقیم از بالاترین رده فرماندهی است. شما باید فورا بادیه الشام را ترک کنید. یک بالگرد پنهانکار نیروی قدس تا یک ساعت دیگر در مختصات ‘ایکس’ شما را سوار می کند و از طریق مسیر امن ، شما را به سواحل حجاز می رساند.» سردار راد مکثی کرد، نگاهش در چشمان کیان قفل شد: «ماموریت شما دیگر خرابکاری یا جمع آوری اطلاعات نیست. ماموریت شما، حفاظت از جان ‘نفس زکیه’ در مسجدالحرام است. به هر قیمتی… تکرار می کنم، به قیمت جانتان! اجازه ندهید افعی های سفیانی به او نزدیک شوند.» کیان، با قامتی استوار، دستش را روی سینه اش گذاشت. چشمانش پر از اشکی بود که از شوق و عظمت این ماموریت می جوشید. ماموریتی که آرزوی هزارساله اجدادش بود. «سردار… ما با جان و خون خود از فرستاده یار محافظت خواهیم کرد. به مکه می رویم. ارتباط قطع.» (ادامه دارد…) ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی
احسان عبادی | ما و او
مرد شریفِ....
🖤 و حالا ، مرد شریف 🖤 خدا رحمتت کند حاج علی چقدر زیبا این روزها توئیت می زدی و جنگ های روانی دشمنان رو خنثی می کردی چقدر زیبا رجز حیدری می خواندی... خدا رحمتت کند مرد امین رهبری که بارها از سوی ایشان برای انجام ماموریت به خارج از کشور رفتی ⬅️ در زمان ریاست مجلسی او ، تقریبا همه ما به او نقد داشتیم، بی تعارف ، نقد هم وارد بود، اما وقتی پس از دوران ریاست مجلسی ، مشاور ویژه رهبری شد ، فهمیدیم رهبری در او چیزی دیده که ما ها ندیدیم. وقتی هم به عنوان دبیر شعام و سپس نماینده رهبری در شعام انتخاب شد، از این انتخاب مهم خوشحال شدیم که پیام هایش در کانال هست. بماند که همان زمان هم عده ای سوپرانقلابی این مرد را زدند و او را غرب گرا نامیدند و... خلاصه بعضی ها بنشینند در خلوت خودشان فکر کنن که چرا به جای نقد درست ، روی به تهمت و تخریب آوردند و چرا هرکسی که آنها او را تخریب کردند ، نصیبش شد. از تخریب شهید عزیز سردار سپهبد باقری بگیر که دو بار توسط این جماعت تخریب شد ( یکبار بخاطر اعلام اینکه مذاکرات غیرمستقیم با اجازه رهبری بود، یک بار هم که گفته بود حجاب را با باتوم نمیشود حل کرد) تا شمخانی عزیز که متاسفانه تخریبش از بلاگرهای مجازی فرزندآوری گرفته تا نمایندگان مجلس هم ادامه دار بود و چه تهمت ها که به او نزدند از جمله در زیر آوار نبود در جنگ قبلی ( یعنی شمخانی دروغ گفته بود) و تهمت دلسوز مردم نبودن و ... تا این لاریجانی که بارها به او تهمت زدند... انشالله این مورد دیگر درس شود که بفهمند نقد با تهمت فرق دارد.
یادش بخیر وقتی یک کانال معلوم الحال ، به لاریجانی توهین کرده بود ، از او دفاع کردیم https://eitaa.com/ma_va_o/25841 و در ادامه نظر شهید سلیمانی را هم آوردیم درباره لاریجانی https://eitaa.com/ma_va_o/25842 همان زمان که یک عده خودی عدالتخواه(عدالتخوار) داشتند شدیدترین توهین ها را به لاریجانی می کردند ، ما از او دفاع کردیم حقیقتا باید یک عده می فهمیدند بعد از انتخاب لاریجانی به عنوان مشاور ویژه رهبری ، دیگر توهین ها و تهمت ها باید کنار گذاشته میشد و فقط اگر نقدی بود باید میشد، ولی چه کنیم که.. این بار هم کسیکه بارها از جبهه خودی توهین شنید ، شهید شد
احسان عبادی | ما و او
یادش بخیر وقتی یک کانال معلوم الحال ، به لاریجانی توهین کرده بود ، از او دفاع کردیم https://eitaa.c
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ متحجرین سوپر انقلابی ، همانها که سال 89 ، سخنرانی سید حسن خمینی را نا تمام گذاشتند ، سال 91 اینطور به شهید لاریجانی در حرم حضرت معصومه مهر پرتاب می کردند..... 👌آقای شهید آن زمان در 28 بهمن 91 فرمود این کارهائی که در قم اتفاق افتاد (مهر پرتاب کردن)، بنده با اینجور کارها مخالفم. آن کارهائی که در مرقد امام اتفاق افتاد، بنده با اینجور کارها مخالفم. بارها به مسئولین و کسانی که میتوانند جلوی این چیزها را بگیرند، تذکر داده‌ام. آن کسانی که این کارها را میکنند، اگر واقعاً حزب‌اللّهی و مؤمنند، خب نکنند... ❌ اما متاسفانه ۱۰ سال بعد در ۱۴ خرداد ۴۰۱ ، دوباره موقع سخنرانی سید حسن در حرم امام، سوپرانقلابی ها علیه سید حسن شعار دادند و سخنانش را نیمه کاره گذاشتند با آنکه آقا گفته بود راضی نیستم..😔😔😔 به والله باید در رفتار انقلابی گری خود تجدید نظر کنیم
✅ سوپرانقلابی ها راست گفتند ، لاریجانی دنبال کودتای براندازی بود ، دقیقا او بعد از شهادت رهبری، دقیقا دنبال براندازی بود. 🖤 اما نه براندازی نظام ، براندازی نفس خودش و صاف کردن و صیقل دادنش تا از این دنیای غرور به دنیای خلود برود . ❤️ او دید راه شهادت باز شده دوباره ، دعا کرد ، در نفسش یک براندازی جانانه انجام داد و سپس توسط شقی ترین افراد روزگار به ملاقات خدا رفت. چند نفر دیگر باید شهید شوند تا نوع نگاه برخی ها نسبت به مسئولان عوض شود ، خدا می داند.... ✍️ احسان عبادی http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340