eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
49.1هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
3.3هزار ویدیو
590 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @yasahebzaman113 انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
⬅️ پخش رمان ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت بیستم (آخر) ✅ بازخوانی هیجانی و امنیتی وقایع ظهور به شکل رمان ✍️ نویسنده : احسان عبادی 🌺 تقدیم به روح شهید آیت لله العظمی سید علی خامنه ای و حاج قاسم سلیمانی و همه شهدای مدافع امنیت و حرم
احسان عبادی | ما و او
⬅️ پخش رمان #دمشق_ساعت_صفر ⬅️ تا پایان ماه مبارک رمضان ، در کانال @ma_va_o 🎬 قسمت بیستم (آخر) ✅ ب
قسمت بیستم صبح رهایی مکه 25 ذی الحجه ، لحظاتی بعد شهادت کیان و نفس زکیه فضای مسجدالحرام در غروب ۲۵ ذی الحجه بوی خون و مشک می داد. کنار دیوار کعبه، پیکر غرق به خون محمد، نفس زکیه، آرام گرفته بود و چند قدم آن طرف تر، کیان، فرمانده بی ادعای سایه ها، با سینه ای شکافته از گلوله های سمی تک تیراندازان سفیانی در آغوش ابوحیدر جان داده بود. کیان جانش را سپر کرد تا پیام ظهور در جهان طنین انداز شود و حالا ماموریت او با حماسه ای سرخ به پایان رسیده بود. ابوحیدر با دستانی لرزان چشمان نیمه باز کیان را بست. قطره اشکی از روی گونه آفتاب سوخته اش چکید و با خون کیان درآمیخت. او زمزمه کرد سلام من رو به ارباب برسون برادر. در کنار او الیاس ایستاده بود اما این الیاس دیگر آن مهندس جوان و صرفا سایبری گذشته نبود. آموزش های فشرده و طاقت فرسای قرارگاه رعد و دیدن شهادت فرمانده اش از او یک جنگجوی کامل ساخته بود. الیاس که تا دیروز انگشتانش تنها با کیبورد و کدهای رمزنگاری آشنا بود حالا با چهره ای آغشته به خاک و باروت یک قبضه سلاح تهاجمی M 4 را به شانه می فشرد. چشمانش از خشم و اندوه می درخشید. او خشاب سلاحش را با صدایی خشک عوض کرد و رو به ابوحیدر گفت پیام به کل دنیا مخابره شد حاجی، سفیانی دیوانه شده، باید تا روز عاشورا از این حرم دفاع کنیم، من تا آخرین قطره خونم جای خالی کیان رو پر می کنم. ابوحیدر برخاست، سلاحش را به دست گرفت و در کنار الیاس رو به ورودی های مسجدالحرام سنگر گرفت. نبرد نهایی تازه آغاز شده بود. دمشق – کاخ سفیانی در همان زمان در مرکز فرماندهی سفیانی در دمشق، او مانند حیوانی زخم خورده زوزه می کشید. مانیتورهای غول پیکر اتاق جنگ تصاویر شورش های مردمی در سراسر جهان را نشان می داد. پیام نفس زکیه که با جان فشانی کیان به ماهواره ها رسیده بود قلب های تاریک را روشن کرده بود. سفیانی با جنون بر میز کوبید و فریاد زد کعبه را با خاک یکسان کنید، هیچ سنگی را روی سنگ نگذارید. فرمانده کل ارتش سفیانی لرزان پاسخ داد قربان، لشکر زرهی ششم و تیپ اشباح صحرا با بیش از هفتاد هزار نیروی تازه نفس و صدها تانک پیشرفته از سمت مدینه به سوی مکه حرکت کرده اند و تا چندساعت دیگر مکه را شخم خواهند زد. لشکری عظیم، نماد تمام عیار تکنولوژی و بی رحمی شیطان با تانک هایی که زمین را می لرزاندند و زره پوش هایی که افق را سیاه کرده بودند به راه افتادند. آنها می رفتند تا نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند غافل از آنکه زمین منتظر بلعیدن کبر آنها بود. بیداء – محل رخداد معجزه الهی بر اساس روایات کهن که صدها سال سینه به سینه نقل شده بود، وقتی لشکر سفیانی به بیابان وسیع و بی آب و علف بیداء بین مکه و مدینه رسید. شب تاریک تر از همیشه بود و تنها نور خیره کننده پروژکتورهای نظامی دل صحرا را می شکافت. صدای غرش موتور تانک ها و خنده های مستانه سربازانی که به طمع غارت مکه می رفتند گوش فلک را کر می کرد. ناگهان همه چیز متوقف شد. ابتدا باد از وزیدن ایستاد. سکوتی مطلق و وهم آور بر بیابان حاکم شد که حتی صدای نفس سربازان را می بلعید. تمام سیستم های راداری، موتورهای دیزلی و ارتباطات ماهواره ای در یک صدم ثانیه از کار افتادند. تانک ها مانند مجسمه هایی آهنین در جای خود میخکوب شدند. سپس صدایی مهیب از آسمان شنیده شد. صدایی که شبیه به هیچ فرکانس زمینی نبود. زمین سخت صحرا ناگهان مانند اقیانوسی طوفانی شروع به موج زدن کرد. سربازان وحشت زده از نفربرها بیرون پریدند اما زیر پایشان دیگر خاک سفت نبود، گردابی از شن و سنگ بود که با قدرتی ماورایی می چرخید. شکافی عظیم به وسعت چندین کیلومتر با غرش وحشتناکی دهان باز کرد. گویی زمین نفس عمیقی کشید تا این غده چرکین را از روی پوست خود پاک کند. تانک های شصت تنی، نفربرها و هزاران سرباز تا دندان مسلح در میان جیغ هایی که در غرش زمین گم می شد به کام مرگ کشیده شدند. زمین بیداء لشکر کینه را می بلعید. آهن پاره ها در هم له می شدند و کویر دهان خود را بر روی هفتاد هزار سرباز می بست. در کمتر از چند دقیقه طوفان شن فرونشست. بیابان بیداء دوباره همان بیابان صاف و مسطح همیشگی شد. هیچ اثری از آن لشکر افسانه ای باقی نماند جز دو نفر که با صورت هایی برگشته به پشت زنده ماندند تا یکی خبر این عذاب الهی را به سفیانی در دمشق ببرد و دیگری بشارت پیروزی را به مکه و به محضر امام برساند. خبر خسف بیداء کمر امپراتوری سفیانی را در سراسر جهان شکست. 🌀تهران – خانه کیان
احسان عبادی | ما و او
قسمت بیستم صبح رهایی مکه 25 ذی الحجه ، لحظاتی بعد شهادت کیان و نفس زکیه فضای مسجدالحرام در غروب
در عصر روز نهم محرم در تهران، هوای غروب ابری و دلگیر بود. در خانه کوچک اما گرم کیان، تلویزیون روشن بود و شبکه های خبری جهان با بهت و حیرت از ناپدید شدن لشکر سفیانی و اتفاقات عجیب مکه می گفتند. همسر کیان، روی فرش نشسته بود. او پیراهن نظامی همسرش را که بوی عطر تلخ و همیشگی او را می داد در آغوش فشرده بود. قلب یک زن عاشق نیازی به تایید اخبار ندارد، او از لحظه ای که پیام نفس زکیه پخش شد بند دلش پاره شده بود. او می دانست که شوهرش، آن مرد ساکت و استواری که بیست سال بار امنیت این مرز و بوم را به دوش کشیده بود دیگر از در این خانه تو نخواهد آمد. او می دانست که کیان خود را فدای آن پیام آسمانی کرده است. اشک های زن بی صدا روی پیراهن سبز رنگ همسرش می چکید. رقیه، دختر هشت ساله کیان، با دفتر نقاشی اش دوان دوان از اتاق بیرون آمد. او کنار مادر نشست و با لحنی شیرین و کودکانه گفت مامان ، ببین برای بابا نقاشی کشیدم، این منم، این تویی، اینم باباست که داره با یه اسب سفید برمی گرده. مادر بغضش را به سختی قورت داد، لبخندی لرزان زد و موهای دخترک را نوازش کرد و گفت چقدر قشنگ کشیدی عروسک من. رقیه نقاشی را روی پایش گذاشت و با کنجکاوی پرسید مامان، بابا الان کجاست؟ مگه نگفتی رفته پیش خدا تا کمک کنه آقای مهربونی ها بیاد؟ خب الان که توی تلویزیون میگن آقا داره میاد پس چرا بابا زنگ نمی زنه؟ مامان آدرس مکه رو داری؟ میشه یه نامه بنویسم براش بفرستیم؟ اصلا با اتوبوس چند روز راهه بریم پیشش؟ این کلمات مانند خنجری شیرین بر قلب مادر نشست. او دخترش را محکم در آغوش گرفت و در حالی که شانه هایش از گریه می لرزید دم گوش او زمزمه کرد بابا الان یه جای خیلی قشنگه دخترم، بابا خودش شده آدرس مکه، اون با اتوبوس و هواپیما برنمی گرده، بابا با همون آقای مهربونی ها میاد، هر وقت نور خورشید رو دیدی که داره می خنده بدون بابا داره نگات می کنه، بابا قهرمان همه بچه های دنیا شد. رقیه با دست های کوچکش اشک های مادر را پاک کرد، پیراهن پدرش را بوسید و با اطمینانی کودکانه گفت غصه نخور مامان، بابا قول داده بود برگرده، بابای من زیر قولش نمی زنه. فضای خانه مملو از حزنی شکوهمند بود، غمی که در آن اثری از شکست نبود بلکه پر از افتخار زنی بود که همسرش زمینه ساز بزرگترین اتفاق تاریخ بشر شده بود. مکه – قرارگاه عاشقان، طلوع صبح امید سپیده دم روز ۱۰ محرم فرا رسید. خورشید که در افق مکه دمید، جهان نفس خود را در سینه حبس کرد. پرندگان از پرواز ایستادند و باد از وزیدن فرو نشست. کعبه در هاله ای از نوری سرد، آرام بخش و بی نهایت زیبا غرق شده بود. ناگهان عطری بهشتی تمام فضای مسجدالحرام را پر کرد، بویی شبیه ترکیب گلاب، خاک باران خورده و سیب. در کنار رکن و مقام مردی ظاهر شد که زیبایی اش چشم ها را خیره می کرد. قامتش استوار، شانه هایش پهن و چهره اش مانند ماه شب چهارده می درخشید. خالی هاشمی بر گونه راستش داشت که بر ملاحتش می افزود. او پیراهن خونین سیدالشهدا را همراه داشت، شمشیر ذوالفقار را بر کمر بسته بود و پرچم رسول الله را در دست می فشرد. آرامش نگاهش تمام اضطراب هزاران ساله تاریخ را می شست. ابوحیدر و الیاس در صف اول منتظران زانو زدند و های های گریستند. ۳۱۳ یار برگزیده از شرق و غرب عالم با پدیده طی الارض در کسری از ثانیه دور ایشان حلقه زدند. امام تکیه بر دیوار کعبه زد. صدایی طنین انداز شد که نه نیازی به میکروفون داشت و نه ماهواره، صدایی که مستقیما بر روح و جان تک تک انسان های روی زمین نشست. صدایی پر از مهر، اقتدار و حزن که می فرمود الا یا اهل العالم، أنا المهدی.... زمین لرزید از شوق. مستضعفان جهان در زاغه ها، بیمارستان ها و پناهگاه ها اشک شوق ریختند. ظالمان در کاخ هایشان به لرزه افتادند. ظهور با تمام زیبایی و جلالش رخ داده بود. پس از خطبه ظهور امام شمشیر برکشید و رو به یارانش فرمود مکه آزاد شد، اکنون زمان التیام زخم های زمین است، مقصد ما قلب تپنده عدالت است، آماده شوید تا به سوی کوفه حرکت کنیم، مسجد کوفه پایتخت حکومت عدل ما خواهد بود، جایی که قضاوت های علی در آن جان دوباره خواهد گرفت.لشکر رهبری ایران و یمانی در آنجا مشغول جنگ با لشکریان سفیانی هستند، باید برویم و آنها را کمک کنیم و لشکر سفیانی را در آنجا شکست دهیم و بعد تثبیت حکومت ، حرکتی عظیم کنیم به سمت فتح قدس و نبرد نهایی با سفیانی و اربابان غربی و آمریکایی اش. فرمان حرکت صادر شد. لشکری از نور متشکل از ۳۱۳ فرمانده و هزاران مومنی که خود را به مکه رسانده بودند، برای برچیدن بقایای ظلم در عراق و شام و تاسیس مرکزیت حکومت جهانی در کوفه آماده عزیمت شدند.
احسان عبادی | ما و او
در عصر روز نهم محرم در تهران، هوای غروب ابری و دلگیر بود. در خانه کوچک اما گرم کیان، تلویزیون روشن ب
در میان جمعیت عاشقی که گرد امام حلقه زده بودند، ابوحیدر دستش را روی شانه الیاس گذاشت. الیاس که حالا سلاحش را پایین آورده و غرق در تماشای جمال یار بود با صدایی لرزان گفت حاجی، کیان کجاست تا این روز رو ببینه؟ ابوحیدر لبخندی زد، به آسمان روشن مکه نگاه کرد و گفت کیان همین جاست الیاس، در تک تک نفس هایی که ما الان به راحتی می کشیم، در نور این خورشید، خون کیان جوهری شد که نامه ظهور با اون امضا شد. انشالله زمان رجعت که بشه میاد ، همراه با امام خمینی ، شهید سید علی خامنه ای ، شهید حاج قاسم ، شهیدان باقری و سلامی و حاجی زاده و همت و باکری و موسوی و... کیان نماد مردانی بود که در سایه ها زندگی کردند و در گمنامی سوختند تا خورشید طلوع کند. او، جوانی که از بیست سالگی جوانی اش را، خانواده اش را و جانش را وقف مبارزه با تاریکی کرده بود حالا در قلب تاریخ جدید بشر جاودانه شده بود. ایران، این سرزمین مادری پرگهر، در طول قرن ها ثابت کرده بود که بیشه زاری است که هیچ گاه از شیران بیشه خالی نمی شود. سرزمینی که همیشه پر از کیان های ایرانی است. مردانی با سینه هایی ستبر و دل هایی دریایی، مردانی که وقتی پای ناموس، عقیده و حریم ولایت به میان می آید نه از گلوله سمی پروژه افعی می ترسند نه از زرق و برق پژواک بابل. آنها می روند تا بمانند، می سوزند تا روشنایی بخشند. داستان دمشق ساعت صفر در نقطه صفر مرزی تاریخ، جایی که ظلم به پایان رسید و نور آغاز شد به سرانجام رسید. از این پس جهان با تقویمی جدید نفس می کشد، تقویمی که مبدا آن لبخند مهدی فاطمه در سپیده دم رهایی است. حرکت به سمت کوفه آغاز شد، اما این رمان به پایان رسید و حکایت ما و ظهور همچنان ادامه دارد. ❌ پایان رمان دمشق،ساعت صفر ❌ ❌ نشر این رمان بدون لینک جایز نیست ❌ @ma_va_o کانال نویسنده رمان ، احسان عبادی
🔰 یديعوت احرونوت: ۱۱ مورد مصدومیت "خفیف" به دنبال شلیک موشکی ایران به تل‌آویو.😅 http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
👌نتانياهو از محل سقوط موشک در عراد: زمان آن رسیده است که ببینیم رهبران کشورهای جهان چگونه به ما می‌پیوندند ❌ نه بابا 😅😅 قشنگ مشخصه به گریه افتاده 😅 کی بود میگفت میتونیم ایران رو شکست بدیم با آمریکا ⁉️😅 عین بچه ها که وقتی می بینن عرضه دعوا ندارن، با گریه میرن یار میارن 😂 بدبخت اون ترامپ احمق قاتل که با طناب این عوضی افتاد تو چاه http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
MP3 Recorderآیا کودکان اسراییلی هم گنهکار هستند؟.mp3
زمان: حجم: 4.2M
سلام شبهه ای هست که پرسیده میشه: خود دولت اسراییل حقشه از بین بره اما آیا بچه های صهیون چه گناهی کردن؟ این که شد همون کاری که اسرائیل با دخترای مدرسه میناب کرد؟ یه جور با این سوال میخوان مظلوم نمایی بشه و احساسات افراد رو تحت تآثیر قرار بدن ممنون میشم جواب بدید 🎤 احسان عبادی http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
👆👆 خب دقت کنید 👆👆 🔰بیانیه جدید قرارگاه مرکزی خاتم 👌دقیقا همین جمله را عباس عراقچی گفته بود، دقیقا همین جمله که تنگه هرمز فقط به روی دشمنان فقط بسته هست و برای دیگر کشورها گفتگو می کنیم. ❌ امان جریانی متاسفانه در بدنه انقلابی گری شدیدترین حرفها را به او زدند.... حقیقتا اسباب تاسف هست. حالا اگر شهامتش را دارند بیایند از سید عباس عذرخواهی کنند