⬅️ شروع یک رمان جذاب عاشقانه و البته کوتاه و 7 قسمتی
وقتی حسین ، پاسدار هوافضای سپاه ، به خواستگاری مطهره سادات می رود....
از چهارشنبه 2 اردیبهشت ، هر روز ساعت 13 در کانال @ma_va_o
رمان پرواز از لانچر
احسان عبادی | ما و او
🌺 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 🌺
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 1
💠قسمت اول
🌺 عطر نان، بوی شمعدانی، و یک نگاه نجیب
🔰 باد گرم و خشکی در محوطه پایگاه میپیچید و خاک نرم را به صورت سربازان و افسران میپاشید. اینجا، در دل کویر و کیلومترها دورتر از هیاهوی شهرها، یکی از سایتهای مهم موشکی کشور قرار داشت؛ جایی که سکوتش تنها با صدای ماشینآلات سنگین، دستورات نظامی و گاه زوزه باد شکسته میشد. حسین، با لباس فرم خاکیرنگش، روی برجک دیدهبانی ایستاده بود و به افق بیانتهای کویر چشم دوخته بود. تسبیح تربت کوچکی در میان انگشتان پینهبستهاش میچرخید و زیر لب ذکر میگفت.
او جوانی بیست و هفت ساله بود؛ با قدی بلند، شانههایی ستبر، محاسنی مرتب و چهرهای که آرامش و صلابت از آن میبارید. حسین تمام جوانیاش را وقف خدمت و پاسداری از آسمان کشورش کرده بود. کار در سایت موشکی سخت، طاقتفرسا و پر از استرسهای پنهان بود، اما برای او که با عشق به میدان آمده بود، این سختیها معنایی نداشت.
صدای بیسیم رشته افکارش را پاره کرد: «سروان عبودیت، به دفتر فرماندهی.»
حسین از پلههای فلزی پایین آمد، پوتینهایش را از خاک تکاند و وارد راهروی خنک ساختمان فرماندهی شد. فرمانده با دیدن او لبخندی زد و برگهای را روی میز گذاشت: «خسته نباشی حسین جان. این چند هفته سنگتمام گذاشتی. این هم برگه مرخصی ۴۸ ساعتهات. وسایلت را جمع کن و با ماشین تدارکات که تا یک ساعت دیگر به شهر میرود، برو. خانوادهات دلتنگت هستند.»
حسین که انتظار این مرخصی تشویقی را نداشت، چشمانش برقی زد. دستش را روی سینه گذاشت و با احترام تشکر کرد. چهل و هشت ساعت زمان زیادی نبود، اما برای او که ماهها رنگ خانه را ندیده بود، حکم یک دنیا را داشت. ساک کوچک زیتونیرنگش را برداشت، چند دست لباس تمیز، یک جلد قرآن جیبی و هدیه کوچکی که برای خواهرش زهرا خریده بود را داخل آن گذاشت و راهی شد.
مسیر بازگشت به شهر، با تمام طولانی بودنش، برای حسین شیرین بود. وقتی به محله قدیمیشان رسید، آفتاب کمکم در حال غروب کردن بود. کوچههای تنگ و باریک، دیوارهای آجری، و صدای اذان مغرب که از گلدستههای مسجد محله به گوش میرسید، روحش را تازه کرد. حسین ابتدا به مسجد رفت، نمازش را به جماعت خواند و سپس به سمت خانه راه افتاد. در راه، از نانوایی سر کوچه دو عدد نان سنگک کنجدی داغ گرفت. بوی نان تازه در مشامش میپیچید و او را به یاد مهربانیهای مادرش میانداخت.
به در چوبی و قدیمی خانه رسید. کلید نینداخت؛ دوست داشت در بزند تا صدای مادرش را بشنود. چند ثانیه بعد، صدای گرم و آشنای مادر از پشت در آمد: «کیه؟»
حسین با صدایی که از شوق میلرزید گفت: «باز کن مادر، مسافر خسته داری.»
در با شتاب باز شد. چشمان مادر پر از اشک شوق شد. حسین نانها را در یک دست گرفت و با دست دیگر، مادر را به آغوش کشید و پیشانی و دستهای چروکیدهاش را غرق بوسه کرد. پدر که صدای آنها را شنیده بود، با عصای چوبیاش از پلههای ایوان پایین آمد. خانه غرق در شادی شد. زهرا، خواهر کوچکتر حسین که دانشجوی سال آخر بود، با ذوق به گردن برادر آویخت.
آن شب، شام در حیاط باصفای خانه، کنار حوض فیروزهای و گلدانهای شمعدانی صرف شد. حسین از کارش چیزی نمیگفت، چرا که همهچیز محرمانه بود، اما از حال و هوای کویر و دلتنگیهایش برای خانواده تعریف میکرد. فضای خانه پر از صفا، معنویت و احترام بود. در این خانواده، حیا و ایمان حرف اول را میزد و حسین تربیتیافته همین مکتب بود.
🔰 فردای آن روز، یعنی اولین روز مرخصی حسین، قرار بود بعد از ظهر یک مراسم کوچک ختم انعام زنانه در خانه آنها برگزار شود. مادر حسین از چند روز پیش تدارک دیده بود. حسین صبح زود بیدار شد، در کارهای خانه و خرید میوه و شیرینی به مادر کمک کرد و نزدیک ظهر، برای اینکه مزاحم مراسم زنانه نباشد، به دیدار چند تن از دوستان قدیمیاش در پایگاه بسیج محله رفت.
قرار بود مراسم تا ساعت پنج عصر تمام شود. حسین حوالی ساعت شش عصر به سمت خانه برگشت. هوا بهاری و مطبوع بود. وقتی به در خانه رسید، دستش را روی زنگ گذاشت اما منصرف شد. کلیدش را درآورد و به آرامی در را باز کرد. طبق عادت همیشگیاش، قبل از ورود به حیاط، سرش را پایین انداخت و با صدای بلند و کشیدهای گفت: «یا الله... یا الله...»
حیاط ساکت بود و به نظر میرسید مهمانها رفتهاند. حسین با قدمهای آرام وارد حیاط شد و در را پشت سرش بست. سرش همچنان پایین بود که ناگهان متوجه حضور کسی روی پلههای ایوان شد. دوشیزهای چادری، با قامتی متین و پوشیده، در حال مرتب کردن بند کفشهایش بود. ظاهراً او آخرین نفری بود که از مراسم باقی مانده بود و داشت با زهرا در داخل راهرو خداحافظی میکرد.
احسان عبادی | ما و او
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 1 💠قسمت اول 🌺 عطر نان، بوی شمعدانی، و یک نگاه نجیب 🔰 باد گرم و خشک
دختر با شنیدن صدای «یا الله»، به سرعت ایستاد و چادر مشکیاش را با دقت و حجب و حیای تمام روی صورتش کشید، به طوری که تنها گردی صورتش مشخص بود. حسین که اصلاً انتظار حضور نامحرم را نداشت، در جایش میخکوب شد. به سرعت نگاهش را به زمین دوخت و قدمی به عقب برداشت.
دختر با صدایی آرام، لرزان و بسیار محجوب گفت: «سلام علیکم... ببخشید، من داشتم میرفتم.»
حسین در حالی که به موزاییکهای کف حیاط خیره شده بود، با لحنی پر از احترام و متانت جواب داد: «سلام علیکم. بفرمایید، خواهش میکنم. من عذرخواهی میکنم، فکر کردم مهمانها رفتهاند.»
در همان یک لحظه کوتاه، قبل از آنکه حسین نگاهش را بدزدد، چشمش به چهره دختر افتاده بود. چهرهای معصوم، بدون هیچگونه آرایش، با چشمانی که آرامش عجیبی در آنها موج میزد و حجب و حیایی که مانند هالهای از نور او را در بر گرفته بود. همان یک نگاه گذرا و کاملاً پاک، کافی بود تا لرزشی عجیب در دل این افسر جوان و سختکوش بیفتد. احساسی که تاکنون در تمام بیست و هفت سال زندگیاش تجربه نکرده بود.
⬅️ دختر با قدمهایی تند اما باوقار از کنار دیوار حیاط گذشت و از در خارج شد. عطر ملایمی از گلاب که احتمالاً مربوط به مراسم دعا بود، در فضای حیاط به جا مانده بود. حسین دستش را روی سینهاش گذاشت؛ قلبش با سرعتی غیرعادی میتپید. استغفار کرد: «استغفرالله ربی و اتوب الیه.» نمیخواست ذهن و قلبش به گناه آلوده شود. او همیشه مراقب چشمانش بود، اما این بار، چیزی فراتر از یک نگاه ساده اتفاق افتاده بود. این حس، حس شهوت یا هوس نبود؛ یک کشش عمیق روحی بود، انگار گمشدهای را پیدا کرده باشد.
زهرا از راهرو بیرون آمد و با دیدن حسین گفت: «داداش جان، آمدی؟ خسته نباشی. ببخشید معطل شدی، مطهره سادات داشت میرفت که تو رسیدی.»
حسین آب دهانش را قورت داد. نامش «مطهره سادات» بود. نامی که چقدر به آن چهره معصوم و آن وقار میآمد.
حسین با صدایی که سعی میکرد عادی باشد گفت: «خدا قوت زهرا جان. نه، تازه رسیدم. ایشان دوستت بودند؟»
زهرا در حالی که سینی استکانهای چای را از روی ایوان برمیداشت، گفت: «بله، مطهره سادات، دختر آقای حامدی، معلم قرآنم در مسجد. خیلی دختر گلی است. هم دانشگاهی هستیم، هم در کارهای فرهنگی مسجد با هم همکاریم.»
حسین سری تکان داد و به سرعت به اتاقش رفت. روی تخت نشست و دستانش را روی صورتش کشید. تصویر آن حیای بینظیر، آن چادری که با دقت روی سر حفظ شده بود، و آن صدای آرام در ذهنش تکرار میشد. او مردی نبود که احساساتش را پنهان کند یا بخواهد از راههای نادرست وارد شود.
👌 دین و ایمانش به او یاد داده بود که اگر دلی لرزید،👈 باید از راه حلال و شرعی قدم پیش بگذارد.
بعد از نماز مغرب و عشاء، حسین به آشپزخانه رفت. مادرش در حال شستن ظرفهای باقیمانده از مراسم بود. حسین آستینهایش را بالا زد و کنار سینک ایستاد تا ظرفها را آب بکشد.
مادر با لبخند گفت: «خیر ببینی پسرم. برو استراحت کن، تو مرخصی هستی، اینها کار من است.»
حسین در حالی که یک بشقاب را خشک میکرد، با لحنی که کمی خجالت در آن موج میزد، گفت: «مادر... میخواستم درباره موضوعی با شما صحبت کنم.»
مادر که از لحن پسرش تعجب کرده بود، شیر آب را بست و با دقت به او نگاه کرد: «جانم پسرم؟ چیزی شده؟ در پادگان اتفاقی افتاده؟»
حسین سرش را پایین انداخت. گونههایش کمی رنگ گرفته بود: «نه مادر جان، همهچیز خوب است. راستش... من امروز وقتی آمدم داخل حیاط، یکی از دوستان زهرا را دیدم که داشتند میرفتند. ظاهراً اسمشان مطهره سادات است... دختر آقای حامدی.»
حسین مکث کرد. کلمات به سختی از گلویش خارج میشدند: «مادر... من فکر میکنم وقتش رسیده که سر و سامان بگیرم. اگر شما و آقاجان صلاح میدانید... و اگر این خانواده را میشناسید... برای امر خیر پیشقدم شوید.»
چشمان مادر از تعجب و خوشحالی گرد شد. او سالها بود که آرزو داشت حسین را در لباس دامادی ببیند، اما حسین همیشه بهانهی مشغلهی کاری و شرایط سخت نظامیاش را میآورد.
مادر دستان خیسش را با پیشبند خشک کرد، جلو آمد و صورت حسین را بوسید. اشک شوق در چشمانش حلقه زد: «الهی دورت بگردم مادر! چه خبری بهتر از این؟ آقای حامدی را که همه در این محله میشناسند. مرد خداست. خانوادهشان مؤمن، با اصالت و نجیباند. مطهره سادات هم که اصلاً زبانزد است در حیا و متانت. زهرا همیشه از خوبیهای این دختر میگوید.»
حسین نفس راحتی کشید. احساس میکرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده است.
مادر با هیجان ادامه داد: «همین فردا صبح... نه، فردا صبح زود است. همین امشب به آقاجانت میگویم. فردا تماس میگیرم با مادرش صحبت میکنم. تو فقط دو روز مرخصی داری، باید زودتر دست به کار شویم. حداقل یک جلسه خواستگاری و آشنایی اولیه را برگزار کنیم.»
احسان عبادی | ما و او
دختر با شنیدن صدای «یا الله»، به سرعت ایستاد و چادر مشکیاش را با دقت و حجب و حیای تمام روی صورتش کش
حسین لبخندی زد و گفت: «توکل بر خدا مادر. هر چه خدا بخواهد همان میشود. فقط... به ایشان بگویید که من یک نظامیام. کارم سخت است، مأموریت دارم، خطرات خودش را دارد. میخواهم از همین ابتدا با چشم باز تصمیم بگیرند.»
مادر با اطمینان گفت: «دختر مؤمن، ارزش کار تو را میفهمد پسرم. دلت قرص باشد.»
آن شب، حسین در اتاق کوچکش بیدار ماند. قرآن جیبیاش را باز کرد و سوره مریم را تلاوت کرد. دلش آرام بود. او کارش را به خدا سپرده بود. اگر مطهره سادات همانی بود که خداوند برای او مقدر کرده بود، هیچچیز نمیتوانست مانع این پیوند پاک شود. او نمیدانست که سرنوشت، چه روزهای کوتاه اما بینهایت شیرینی را برای او و مطهره رقم زده است؛ روزهایی که با عشق آغاز میشد و ...
فردا، روز مهمی بود... روزی که قرار بود اولین خشتهای یک عشق آسمانی گذاشته شود.
ادامه دارد...
❌ نشر این رمان بدون لینک، جایز نیست ❌
✍ احسان عبادی
@ma_va_o
زمان:
حجم:
1.3M
احسان عبادی | ما و او
👌دیدم باز یک عده از جماعتی که رهبری شهید بحق در خرداد ۴۰۱ آنها را #سوپرانقلابی نامید و کاری جز تخریب
👆👆👆👆
درباره حرف قالیباف و قوی تر بودن نظامی آمریکا اینجا توضیح دادیم
البته از بدبختی های یک جماعتی این هست که با عکسنوشت اینترنشنال و همصدا با اونها دارن حاج باقر رو میزنن!!!
خداقوت!
سلسله بحث های #تحریف_نامقدس 5
💠 بررسی تحریفات کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان
🔰 توهین زشت و بی شرمانه #تورات به حضرت نوح نبی ( منبع / تورات ، سفر پیدایش، فصل ۹ ، آیه ۲۰ الی ۲۷ )
👈 یکی از دلایل واضح #تحریف کتاب مقدس همین جفنگیات و خزعبلات آن است که چنین گناهانی زشت را به نبی خدا نسبت می دهند.
به جوانان عزیزی که می خواهند راه مسیحی شدن را بروند باید نشان داد دینی که اینگونه انبیا را معرفی می کند، قطعا تحریف شده است.
صوت جلسه اول را گوش کنید، توضیح دادیم که مسیحیان هم تورات و کل عهد عتیق (قدیم) را قبول دارند.
❌اگر نوجوانان و جوانان با ماهیت این ادیان آشنا شوند خواهند فهمید هیچ دینی بالاتر و بهتر از اسلام عزیز نیست.
👌معلمهای عزیز حتما از این جلسات استفاده کنند.
@ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
سلسله بحث های #تحریف_نامقدس 5 💠 بررسی تحریفات کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان 🔰 توهین زشت و بی شرمانه
👌از جاهایی که بین قرآن و تورات ، اختلاف است و جواب محکمی خواهد بود به آنهایی که ادعای کپی شدن قرآن از روی تورات را دارند این است که تورات ادعا دارد کل عمر نوح نبی ۹۵۰ سال بوده ، در حالیکه قرآن عزیز می گوید تنها مدت نبوت او ۹۵۰ سال بوده. 👆👆👆
ادامه همان آیات قبل
سلسله بحث های #تحریف_نامقدس 6
💠 بررسی تحریفات کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان
❌ از جاهایی که می توان عمق کینه یهودیان از حضرت اسماعیل نبی را مشاهده کرد همین جاست. تورات، سفر پیدایش ، فصل 16
👆بعد تعریف کردن داستان ساره و هاجر، بعد اینکه از پر شمار بودن نسل اسماعیل صحبت می کند، از زبان خدا می گوید او وحشی است و علیه همه مردم خواهد بود !!!
💠 پیامبر رحمت ما حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله از نسل حضرت اسماعیل هستند و طبیعی هست که یهودیان چنین کینه ای از ایشان داشته باشند !
@ma_va_o