احسان عبادی | ما و او
🌺 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 🌺
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 3
💠قسمت سوم
🌺 قسمت سوم: عقیق سرخ، خطبهی نور و وداعی زیر سایه قرآن
حسین چندین بار دیگر رفت محل کار و برگشت و در این بین هم صحبتهای متعدد و در نهایت روز موعود !
حالا این وسط چی صحبت می کردن که مهم نبود، بگذریم. بریم سراغ اصل مطلب و روز عقد
امروز نقطه عطفی در تاریخ زندگیاش محسوب میشد. او روی لبهی تخت نشست و به لباس فرم نظامیاش که گوشهی اتاق آویزان بود، نگاه کرد. سپس نگاهش به پیراهن سفید و نویی افتاد که شب گذشته مادرش با دقت اتو کرده و روی صندلی گذاشته بود.
خانوادهها شب گذشته قرار گذاشته بودند که مراسم عقد در کمال سادگی و به دور از تجملات رایج، در جوار حرم امامزادهی قدیمی و باصفای شهر برگزار شود. حوالی ساعت ده صبح، خانواده عبودیت با دلی پر از شوق و چشمانی که از خوشحالی برق میزد، وارد صحن امامزاده شدند. گنبد فیروزهای زیر نور آفتاب میدرخشید و صدای بال زدن کبوتران با نوای ملایم صلوات زائران در هم آمیخته بود. بوی عطر گلاب ناب، فضای معنوی حیاط را پر کرده بود.
چند دقیقه بعد، خانواده آقای حامدی نیز از در ورودی بابالرضا (ع) وارد شدند. آقای حامدی با همان متانت همیشگی پیشقدم بود و پشت سر او، همسرش و مطهره سادات قدم برمیداشتند. ضربان قلب حسین با دیدن مطهره سادات که چادر سفید حریر با حاشیههای ظریف دانهبرفی به سر کرده بود، تندتر شد. او با حیای تمام، گوشهی چادر را زیر چانه گرفته و نگاهش را به سنگفرشهای مرمرین صحن دوخته بود. زهرا، خواهر حسین، با خوشحالی به سمت آنها رفت و مطهره سادات را در آغوش کشید.
به پیشنهاد خادم پیر و خوشروی امامزاده، خانوادهها به یکی از رواقهای خلوت و آینهکاری شده راهنمایی شدند. مادران با سلیقه و سرعت، یک سفره عقد بسیار کوچک اما پرمعنا روی فرش پهن کردند؛ یک جلد کلامالله مجید، آینهای کوچک برای انعکاس نور و روشنایی، دو شمعدان نقرهای ساده، یک کاسه آب با چند برگ گل سرخ. هیچ اثری از خریدهای میلیونی و زرقوبرقهای دنیوی نبود. همهچیز بوی سادگی و اخلاص میداد.
روحانی جوانی که از آشنایان حاج آقا عبودیت بود، برای جاری کردن خطبه عقد در رواق حضور یافت. او پس از احوالپرسی گرم با آقای حامدی و پدر حسین، در بالای مجلس نشست. حسین در کنار مطهره سادات، با فاصلهای اندک و شرعی نشست. عطر ملایم گل مریم که از چادر مطهره سادات به مشام میرسید، آرامش خاصی به روح متلاطم حسین میبخشید.
روحانی با نام خدا و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) خطبه را آغاز کرد. او از اهمیت ازدواج در اسلام گفت و به جوانان یادآوری کرد که این پیوند، پیمانی برای یاری رساندن به یکدیگر در مسیر بندگی خداست. صدای روحانی در میان آینهکاریهای رواق میپیچید: «دوشیزه مکرمه، سرکار خانم مطهره سادات حامدی، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای حسین عبودیت، با مهریه معلوم که یک جلد کلامالله مجید، آینه و شمعدان و 14 سکه تمام بهار آزادی است، درآورم؟»
مادر مطهره سادات با صدایی لرزان از شوق گفت: «عروس رفته گلاب بیاره...»
جمعیت حاضر با لبخند صلواتی فرستادند.
روحانی برای بار دوم خطبه را خواند. این بار خواهر حسین، زهرا، با لحنی شاد گفت: «عروس خانم داره قرآن میخونه...»
برای بار سوم، سکوت سنگینی بر رواق حاکم شد. حسین دستانش را روی زانوهایش گره کرده بود و به گلهای قالی نگاه میکرد. او در دلش زیارت عاشورا میخواند. روحانی با لحنی رساتر پرسید: «برای بار سوم میپرسم، دوشیزه مکرمه، آیا بنده وکیلم؟»
مطهره سادات، در حالی که قطره اشکی از سر شوق و هیجان روی گونهاش لغزیده بود، نفس عمیقی کشید. او در این لحظه، تمام سختیها، دوریها و خطراتی را که قبلا حسین برایش شمرده بود، در نظر آورد. او با خدا معامله کرده بود. با صدایی که اگرچه آرام، اما پر از صلابت و اطمینان بود، گفت: «با اجازه پدر و مادرم و با توکل به حضرت زهرا (س)... بله.»
احسان عبادی | ما و او
🔰 رمان عاشقانه #پرواز_از_لانچر 3 💠قسمت سوم 🌺 قسمت سوم: عقیق سرخ، خطبهی نور و وداعی زیر سایه قرآن
صدای رسای «صلوات» فضای رواق را پر کرد. اشک در چشمان حاج آقا عبودیت و آقای حامدی حلقه زد. مادران همدیگر را در آغوش گرفتند و بیصدا گریستند. حسین احساس کرد کوهی از آرامش بر شانههایش نشسته است. او حالا محرمترین فرد به این فرشتهی زمینی بود.
پس از امضای دفاتر، نوبت به حلقهها رسید.حسین برای اولین بار، با احتیاط و احترام، دست ظریف مطهره سادات را گرفت تا انگشتر را در انگشتش جای دهد، گرمای عجیبی از دستان او به قلبش منتقل شد. مطهره سادات نیز با دستانی که کمی میلرزید، انگشتر حسین را به دستش انداخت.
یک عقیق سرخ یمنی با رکابی زیبا
پس از پایان مراسم، خانوادهها برای دقایقی جوانان را تنها گذاشتند تا در گوشهای از صحن با هم صحبت کنند. حسین و مطهره سادات روی یکی از نیمکتهای حیاط، رو به گنبد نشستند. حسین یک جلد قرآن جیبی کوچک با جلد چرمی که در صفحات ابتدایی آن یادداشتی نوشته بود، از جیب پیراهنش بیرون آورد و با احترام به همسرش تقدیم کرد.
«مطهره سادات... همسر عزیزم.» شنیدن این کلمات برای هر دوی آنها تازگی داشت و شیرین بود. حسین ادامه داد: «نمیدانم چگونه شکر این نعمت را به جا بیاورم. شما دعای مستجاب شدهی من در شبهای کویر هستید. مرخصی من تا چند ساعت دیگر تمام میشود و باید برگردم. دلم میخواست روزهای اول عقدمان را در کنار هم باشیم، اما وظیفه و تکلیف، منتظر ما نمیماند.»
مطهره سادات قرآن را با احترام گرفت، آن را بوسید و روی چشمش گذاشت. او با نگاهی پر از مهر و درک عمیق به چشمان همسرش خیره شد و گفت: «حسین آقا، ما دیروز عهدمان را بستیم. شما سرباز این کشوری و جایگاهت خط مقدم دفاع است. من هم در سنگر خانه میمانم و برای سلامتیات دعا میکنم. خیالتان از بابت من کاملاً راحت باشد. با دلی آرام بروید. من اینجا، قدم به قدم با یاد شما زندگی میکنم تا برگردید.»
حسین از این حجم از پختگی و صبوری، بار دیگر شگفتزده شد. او مطمئن بود که خداوند بهترین شریک زندگی را در مسیر سخت پیش رویش قرار داده است.
عقربههای ساعت به سرعت میدویدند. ظهر شده بود و پس از اقامه نماز جماعت ظهر و عصر در حرم، خانوادهها برای صرف یک ناهار ساده و خانوادگی به منزل آقای حامدی رفتند. زمان خداحافظی فرا رسیده بود. ساعت سه بعدازظهر بود. حسین به اتاق کوچکی رفت و لباس فرم خاکیرنگش را به تن کرد. پوتینهایش را محکم بست و کولهپشتی نظامیاش را روی شانه انداخت. وقتی از اتاق بیرون آمد، دیگر اثری از آن داماد ملبس به پیراهن سفید نبود؛ او اکنون یک افسر آمادهی رزم بود.
در حیاط خانه، فضای سنگینی از سکوت و بغض حاکم بود. حاج آقا عبودیت و آقای حامدی او را در آغوش گرفتند. مادرش در حالی که اشک میریخت، صورتش را بوسید. اما سختترین لحظه، خداحافظی با مطهره سادات بود. مطهره با سینی کوچکی که در آن یک جلد قرآن و یک لیوان آب با چند برگ گل سرخ بود، جلو آمد. چشمانش نمناک بود اما لبخند محکمی بر لب داشت؛ لبخندی که به حسین قوت قلب میداد.
حسین روبروی او ایستاد، صدایش را پایین آورد و گفت: «مراقب خودت باش جان جانان. زود برمیگردم.»
مطهره سادات بغضش را فرو برد و با صدایی لرزان اما پرامید پاسخ داد: «در پناه خدا. حضرت زینب (س) نگهدارت باشد.»
حسین از زیر قرآن رد شد. قدمهایش را استوار برداشت و به سمت در خروجی حیاط رفت. وقتی پایش را از در بیرون گذاشت، صدای شرشر آبی که مطهره سادات پشت سرش روی آسفالت کوچه ریخت، در گوشش پیچید. این صدا، لالایی عاشقانهای بود که قرار بود در شبهای سرد و تاریک کویر، در کنار صدای زوزه باد، گرمابخش قلب او باشد.
او سوار ماشین پدرش شد تا به ترمینال نظامی برود. از شیشه ماشین به عقب نگاه کرد؛ مطهره سادات با چادر سفیدش، در آستانه در ایستاده بود و تا زمانی که ماشین در انتهای کوچه محو شد، چشم از مسیر او برنداشت. حسین دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت: «الحمدلله...» سفر او آغاز شده بود، اما این بار، روحش در کوچههای شهر، پیش همسری جا مانده بود که بوی بهشت میداد.
👌اما خدا تقدیر دیگری داشت...
ادامه دارد...
❌ نشر این رمان بدون لینک، جایز نیست ❌
✍ احسان عبادی
@ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
عاشق شویم....
👆👆👆👆👆👆
عاشق شوید
عاشق شوید
عاشق شوید
✅ به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت
🔰 جلد ششم کتاب برترین آرزو تدریس شد
https://eitaa.com/marefatemahdavi/24061
💠 شرح عرفانی دعای سمات هم به اتمام رسید https://eitaa.com/marefatemahdavi/24065
❌ به این می گویند مغالطه محض ‼️‼️‼️
1⃣ اولا شما از کجا می خواهی در خیلی از مواردی که رهبری اظهار نظر نمی کند ، نظر صریح ایشان را بفهمی ؟ این باب اگر باز شود دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود و هرجا نظرات جماعتی با رهبری یکی نبود می گویند راضی نیست !
2⃣ ثانیا امیرالمومنین در سه مرحله مخالفت علنی و عملی خودش را با حکمیت صفین را نشان داد
اول که صریحا مخالفت کرد و حرف زد
ثانیا مالک اشتر و ابن عباس را برای حکمیت معرفی کرد که کوفیان نپذیرفتند
ثالثا اصلا نتیجه حکمیت را نپذیرفت و دوباره قصد جنگ با معاویه را کرد.
❌ هیچ کدام این موارد درباره دور اول اصلا شکل نگرفت، اینجاست که می گوییم تاریخ خوانی غلط و علم ناقص ، موجب چنین تطبیقاتی غلط هم می شود ❌
❌ البته دور دوم مذاکرات با این زیاده خواهی های آمریکا که قطعا تا الان منتفی هست ، اما باز هم تکرار می کنیم این مذاکرات برای صلح و آتش بس است که ذیل وظایف رهبری تعریف می شود، پس قیاسش با برجام که هسته ای بود غلط است ❌
✍ احسان عبادی
@ma_va_o
هدایت شده از کانال حسام الدّین براتی
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 یکی از حربه هایی که دشمن بهش امید داره...
برشی از قسمت نهم ناگفتههای جنگ
@he_barati
احسان عبادی | ما و او
🔴 یکی از حربه هایی که دشمن بهش امید داره... برشی از قسمت نهم ناگفتههای جنگ @he_barati
✅ از کانال برادر عزیزم جناب حسام الدین براتی استفاده کنید.
حقیقتا همانند معنای زیای نام خودشان شمشیر به دست گرفته اند و خوب تبیین شبهات می کنند و چون مدیر مدرسه هم هستند و کار تربیتی هم کرده اند و درس آن را هم خوانده اند، با زبان خوبی شبهات این روزها را برای نوجوانان و جوانان پاسخ می دهند.
نکات تربیتی هم دارند.
استفاده کنید حتما.
عبادی
🔹 امشب منتظر شروع یک دوره بسیااااااااار مهم و کاربردی باشید....
#رشد_معنوی
احسان عبادی | ما و او
🔹 امشب منتظر شروع یک دوره بسیااااااااار مهم و کاربردی باشید.... #رشد_معنوی
👌 به دلیل حجم سنگین فیلم انشالله نصف شب که همه خواب هستند و سرعت نت بیشتره ، بارگزاری میکنیم تا فردا مشاهده کنید 😊
🌀 10 جلسه انشالله خواهیم داشت برای اینکه راهکارهایی بدهیم جهت رشد معنویت در خودمان که از مطالب مهم این روزهاست که همه به آن نیاز داریم.
بعد که این 10 جلسه تمام شد ، چند جلسه درباره راه کاری توبه حقیقی صحبت می کنیم و سپس به راهکارهای ترک گناه می رسیم.
یک بسته سه موضوعی که جواب بسیاری از سوالات خود را در این زمینه می گیرید.
التماس دعا
🕋 کوتاه نوشته های #تفسیر_یک_دقیقه_ای 1
🌺 غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطَّوْلِ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ / آمرزنده گناه و پذیرنده توبه، سخت کیفر و صاحب نعمت فراوان است. هیچ معبودی جز او نیست. بازگشت فقط به سوی اوست. غافر / 3 🌺
👌 این آیه خیلی قشنگ و ساده بهمون یاد میده که در ارتباط با خدا باید همیشه تعادل داشته باشیم؛ یعنی هم به رحمتش امیدوار باشیم و هم از حساب و کتابش حساب ببریم.
👈 از یک طرف، خدا هم گناهها رو میبخشه و هم توبه رو قبول میکنه. یعنی در رحمتش همیشه به روی ما بازه. خیلی وقتها با انجام دادن کارهای خوب، گناهانمون پاک میشه و اگر هم از ته دل پشیمون بشیم و توبه کنیم، خدا حتماً ما رو میپذیره.
اما از طرف دیگه، برای اینکه خیالمون زیادی راحت نشه و به هوای بخشش خدا، بیگدار به آب نزنیم و گناه نکنیم، آیه بهمون یادآوری میکنه که خدا مجازاتهای سختی هم داره. مهر و قهر خدا در کنار هم هستن تا ما مسیر درست رو گم نکنیم.
🌀 البته باید بدونیم که این عذاب و سختیها، در واقع نتیجهی کارهای بد خودمون هست، وگرنه ذات خدا پر از لطف و نعمته و همیشه خیر ما رو میخواد.
✍️ احسان عبادی
🔰کانال احسان عبادی | انقلابی باید قوی شود🔰
http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
⁉️ چرا این مطلب سردار جوانی ، معاون سیاسی سپاه ، دیده نشد یا سانسور شد ⁉️
⬅️ ایشان مطلبی نوشتند در جواب آنهایی که #مذاکره را #حرام می دانند و فرمود :
🔰 کسانی که شعار حرام بودن مذاکره سر میدهند و فکر میکنند فقط باید میدان فعال باشد، 👈👈 به این سؤال پاسخ دهند که چگونه و در کجا باید گرفتن غرامت، دیه جانبازان و تنظیم رژیم جدید برای تنگه مطالبه، نهایی و تثبیت شود. آیا برای این امور وقتی دست برتر در میدان را داریم، جای دیگری غیر از مسیر دیپلماسی و مذاکره وجود دارد. 👉👉
👇👇 ادامه 👇👇