eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
✔
47.8هزار دنبال‌کننده
10.3هزار عکس
3.6هزار ویدیو
621 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @maalali فقط به این ادمین سوال ارسال شود انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد عبادیچرا از جنگ ها و شهدای قبل جمهوری اسلامی یادی نمی شود؟.mp3
زمان: حجم: 3.3M
یک دانش آموز چرا در طول تاریخ ایران این همه کشته دادیم و از ایران دفاع کردند ولی فقط هفته دفاع مقدس و جنگ ۸ ساله را پررنگ می کنیم؟ 35 🎤 احسان عبادی 🔰انقلابی باید قوی شود🔰 http://eitaa.com/joinchat/4235001869C41c082b340
✅ الحمدلله حال آقا قرائتی عزیز خوب است و در مشهد تشریف دارند.
✅ به برکت روز جمعه و مدد از امام عصر ، می رویم که داشته باشیم یک رمان جذاب ۳۰ قسمتی ، با حال و هوای نسل زد z انشالله خوشتون بیاد رمان کافه پارادوکس 😉 👇👇👇👇👇👇👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
✅ به برکت روز جمعه و مدد از امام عصر ، می رویم که داشته باشیم یک رمان جذاب ۳۰ قسمتی ، با حال و هوای
💥رمان کافه پارادوکس ! 1⃣ قسمت اول: عطر غریبه در کافه پاییز شیشه‌های قدی کافه، زیرشلاقهای باران تند آبان‌ماه تار شده بود. صدای محو موسیقی بی‌کلامی که از بلندگوهای گوشه سقف پخش می‌شد، زیر همهمه‌ی گپ‌وگفت مشتری‌ها و تق‌تق برخورد فنجان‌ها به زیر فنجانی گم بود. در دنج‌ترین میز کافه ، یک میز چوبی بزرگ شش‌نفره کنار کتابخانه‌ی دیواری و پنج پسر هجده‌نوزده ساله دور هم نشسته بودند؛ اما جو میز آن‌ها اصلا شبیه یک دورهمی دوستانه و شاداب عصرگاهی نبود. امیرعلی دست‌هایش را دور ماگ سرامیکی هات‌چاکلتش حلقه کرده بود تا لرزش خفیف انگشتانش دیده نشود. صورت گندمگونش از حرارت و فشار درونی سرخ شده بود. روبه‌رویش، بردیا با تیشرت مشکی یقه‌اسکی و موهای مرتب، به پشتی صندلی لم داده بود. گوشی آیفونش را با خونسردی روی میز می‌چرخاند و لبخندی کنج لبش نشسته بود؛ از همان لبخندهایی که پیش از زدن ضربه‌ی نهایی در بازی شطرنج روی لب می‌نشیند. بردیا صدای گیرایش را صاف کرد و طعنه‌آمیز گفت: «ببین امیرعلی داداش! تعارف که نداریم. تاریخ رو بخون. انسان نخستین رعدوبرق می‌دید، چون دلیلش رو نمی‌فهمید، زانو می‌زد و فکر می‌کرد خدای خشمگین داره داد می‌زنه! مریض می‌شد، فکر می‌کرد ارواح خبیثه رفتن تو بدنش. ولی امروز چی؟ نوروساینس کارکرد مغز رو توضیح میده، اخترفیزیک بیگ‌بنگ رو داره تحلیل می‌کنه. علم اومده تا توهمات بشر رو پاک کنه. دین فقط مسکّن ترس انسان‌های باستانی بود، همین!» پرهام که کنار بردیا نشسته بود، پوزخندی زد و گفت: «دقیقاً! تازه همه‌ش هم شده محدودیت و گیر دادن. دایی من صبح تا شب تسبیح دستشه و از حلال و حرام میگه، بعد چک مردم رو برگشت می‌زنه و جنس بنجل می‌فروشه. اگه دینداری اینه، ما ترجیح می‌دیم بی‌دین بمونیم.» امیرعلی نفس عمیقی کشید. صدایش ناخواسته کمی لرزید: «نه بچه‌ها… شما دارید موضوعات رو با هم قاطی می‌کنید. عمل آدم‌ها چه ربطی به اصل خدا داره؟ بعدشم، خود علم مگه نگفته هر پدیده‌ای علتی داره؟ چطور ممکنه این جهان با این‌همه نظم، خودبه‌خود از هیچ به وجود اومده باشه؟» بردیا پیروزمندانه به جلو خم شد: «کی گفته از هیچی؟ فیزیک کوانتوم میگه ذرات در سطح زیراتمی می‌تونن بدون علت کلاسیک پدید بیان. بعدشم، شما مذهبی‌ها همیشه وقتی به بن‌بست می‌خورید، یه علت به اسم خدا می‌تراشید! کلاً عادتتونه بدون دلیل منطقی رو یه عقیده قفل کنید. تعصب کورکورانه، ویژگی اصلی دین‌دارهاست.» سامان که تا این لحظه تمام تمرکزش روی سیب‌زمینی‌های سرخ‌کرده بود، سس کچاپ را روی چیپس‌ها خالی کرد و میان‌داری کرد: «ای بابا! ولمون کنید توروخدا. دو دقیقه اومدیم بیرون با هم حال کنیم. امیرعلی، ول کن داداش، ناهارت یخ کرد. بردیا، تو هم این فیلسوف‌بازی‌ها رو بذار کنار، امشب بازی رئال رو بگو چه کنیم؟» نیما، عضو پنجم گروه، اصلاً نگاهش را از پنجره‌ی باران‌زده برنمی‌داشت. هودی گشاد زغالی پوشیده بود و کلاهش را تا روی ابرو پایین کشیده بود. به قهوه‌ی سرد شده‌اش نگاه کرد و زیر لب با صدایی خشک و بی‌رمق زمزمه کرد: «چه خدا باشه، چه نباشه… تهش همه‌مون می‌پوسیم زیر خاک. چه فرقی می‌کنه کی راست میگه؟ زندگی خودش یه شوخی مزخرفه.» امیرعلی کلافه شده بود. احساس خفگی می‌کرد. حق با اون بود، باورش داشت، اما در واژه‌چینی و استدلال کم آورده بود. احساس می‌کرد با هر کلمه‌ای که بردیا میگه، حرمت چیزی که تمام روحش به اون وصل بود زیر پا له میشه و اون حتی توان دفاع از اون را ندارد. احساس کرد دهانش کاملاً خشک شده و راه گلوی اون رو بسته در همین لحظه، صدایی آرام، عمیق و فوق‌العاده باوقار سکوت پرتنش میز را شکست: «اجازه هست برادر؟» نگاه هر پنج نفر به سمت صاحب صدا چرخید. جوانی حدوداً بیست‌وهفت‌هشت ساله، از میز تک‌نفره‌ی کناری بلند شده بود. استایلش در نگاه اول توجه همه را جلب می‌کرد: کت تک خوش‌دوخت سرمه‌ای، پیراهن سفید اتوکشیده با یقه‌ای کاملاً آراسته، شلوار کتان تیره و کفش‌های چرمی که در تمیزی برق می‌زدند. موهایش با نظمی ساده شانه شده بود و ته‌ریش منظمی داشت. اما بیش از همه‌چیز، عطر ملایم و فوق‌العاده شیک او بود که با راه رفتنش در فضا موج برداشت؛ عطری خنک با رگه‌هایی شیرین وانیلی ، بوی چوب و عود هم محشر ، اسم اون عطر التهیر از برند معروف فرانسوی مارلی بود . ویژه پاییز ، مردانه و شیک . او یک لیوان آب خنک را که از پیشخوان گرفته بود، خیلی آرام جلوی امیرعلی گذاشت و با لبخندی مهربان گفت: «فکر کنم گلوت خشک شد رفیق. یه قلپ آب بخور.» امیرعلی گیج و مبهوت به او نگاه کرد: «ممنون…» بردیا ابروهایش را بالا انداخت، نگاهی به سر تا پای جوان خوش‌پوش انداخت و با لحنی نیمه‌تهاجمی گفت: «ببخشید، شما وکیل‌مدافع ایشون هستید یا کلاً عادت دارید تو بحث دیگران وارد بشید؟»
احسان عبادی | ما و او
💥رمان کافه پارادوکس ! 1⃣ قسمت اول: عطر غریبه در کافه پاییز شیشه‌های قدی کافه، زیرشلاقهای باران تند
جوان اصلاً عصبانی نشد. لبخند روی صورتش حتی عمیق‌تر و صمیمانه‌تر شد. دستش را با ادب روی سینه گذاشت: «من حامدم. شرمنده که ناخواسته صداتون رو شنیدم، آخه میزم نزدیک بود. راستش بحثتون اون‌قدر قشنگ، هوشمندانه و جدی بود که دلم نیومد رد بشم. به سن و سال شما که بودم، به‌ندرت کسایی رو می‌دیدم که دغدغه‌های این‌قدر عمیق علمی و فلسفی داشته باشن. واقعاً لذت بردم از هوش و مطالعه‌ت آقا بردیا.» بردیا انتظار هر برخوردی را داشت جز این تعریف شفاف و خالصانه. باد غرورش کمی خوابید، دستپاچه شد و ته‌صدایش آرام‌تر شد: «خواهش می‌کنم… به هر حال حقیقت همینه که گفتم.» حامد صندلی خالی کنار میز را با اشاره‌ی چشم نشان داد: «اگه مزاحم گپ خودمونیتون نیستم، دو دقیقه بشینم؟» سامان با دیدن تیپ باکلاس و برخورد خاکی او، سریع بشقاب سیب‌زمینی را کنار کشید: «دمت گرم داداش، بفرما بشین! حداقل تو بیا این دو تا خروس‌جنگی رو سوا کن!» حامد نشست. لپ‌تاپ باریک و پرونده‌هایش را روی میز خودش جا گذاشته بود. رو به بردیا کرد و گفت: «داشتی می‌گفتی علم کارکرد جهان رو نشون داده، پس نیازی به خدا نیست، درسته؟» بردیا سینه‌اش را جلو داد: «دقیقاً. وقتی سازوکار پدیده‌ها رو می‌فهمیم، پرونده‌ی ماوراءالطبیعه بسته میشه.» حامد آرام سرش را تکان داد، دست‌هایش را روی میز قلاب کرد و گفت: «یه مثال خیلی ساده بزنم؟ فرض کن تو برای اولین بار یه ساعت مچی فوق‌پیشرفته و گرون‌قیمت مکانیکی سوئیسی می‌بینی. صفحه‌ش شفافه و تمام چرخ‌دنده‌هاش دارن با هماهنگی میلی‌متری کار می‌کنن. تو ساعت رو باز می‌کنی، زیر ذره‌بین مطالعه‌ش می‌کنی و می‌فهمی فنرِ رقاصک چطور انرژی میده، چرخ‌دنگ چطور ثانیه‌شمار رو می‌گردونه و اصلاً فیزیک حرکت این قطعات چیه. بعد از اینکه سازوکار ساعت رو کامل کشف کردی، آیا میگی: چون من فهمیدم این قطعات چطور به هم نیرو وارد می‌کنن، پس هیچ ساعت‌سازی وجود نداشته؟!» بردیا چشم‌هایش برق زد: «این همون تمثیل معروف ویلیام پیلیه! ولی جهان که ساعت نیست، جهان محصول فرگشت و انتخاب طبیعیه!» حامد با خنده‌ای تحسین‌آمیز گفت: «ایول داداش ، گنگت بالاست ، فاز بالایی ! معلومه پیلی و نظریات طرح هوشمند رو خوب خوندی. اما نکته‌ی من دقیقاً فراتر از پیلیه رفیق. حرف من تفکیک دو تا سواله: سوال اول اینه که یک پدیده چطوری کار می‌کنه؟ که جوابش با فیزیک و زیست‌شناسی و شیمی‌ـه. اما سوال دوم اینه که چرا اصلاً این پدیده وجود داره و این قوانین دقیق رو کی تنظیم کرده؟» حامد با انگشت به صفحه‌ی گوشی بردیا اشاره کرد: «ببین، تو تمام زبان‌های برنامه‌نویسی رو مسلط باشی و بدونی که سیستم‌عامل این گوشی چطور کدهای صفر و یک رو ترجمه می‌کنه به این انیمیشن‌های زیبا، آیا می‌تونی بگی این سیستم‌عامل بدون یه مهندس نرم‌افزار بالا اومده؟ علم، دفترچه‌ی راهنمای جهانه؛ علم نحوه کارکرد رو توضیح میده، اما مهندس رو انکار نمی‌کنه. برعکس، هرچی بیشتر می‌فهمیم این دنیا چقدر قانونمند و شگفت‌انگیزه، هوش اون تنظیم‌کننده برامون آشکارتر میشه، نه نامرئی‌تر!» امیرعلی انگار آبی روی آتش دلش ریخته باشند، نفس راحتی کشید. پرهام با تعجب به حامد نگاه می‌کرد. سامان که دهانش از چیپس پر بود، سرش را تکان داد: «ناموسا که منطقی بود…» بردیا چند ثانیه سکوت کرد. ذهنش به چالش کشیده شده بود. لحن حامد اصلاً بوی تحقیر یا خطابه نمی‌داد؛ بوی رفاقت و گفت‌وگوی دو فرد بالغ و مساوی را می‌داد. بردیا گلویش را صاف کرد و گفت: «خب… گیریم که یه هوش برتر وجود داشته باشه. ولی اون هوش چه ربطی به خدایی داره که ادیان معرفی می‌کنن؟ خدایی که به خاطر دو تا تار مو یا نخوردن فلان غذا آدما رو می‌سوزونه؟ اون خشم و ترسی که من گفتم چی؟» حامد نگاهی به ساعت چرمی ظریف روی مچش انداخت. متوجه شد وقتش رو به پایان است. لبخندی زد و خیلی با وقار از جا بلند شد. «این سوالت ده برابر از سوال قبلی قشنگ‌تر و دقیق‌تره، آقا بردیا. جوابش یه گپ مفصل می‌خواد که چطور خدای واقعی و مهربون رو پشت رفتارهای اشتباه آدم‌ها پنهان کردن… اما من متاسفانه باید برم؛ ساعت شش جلسه دارم.» او دستش را در جیب کتش کرد، کارت ویزیت ساده و شیکی را بیرون آورد و روی میز گذاشت: «این شماره‌ی منه. پاتوق من هفته‌ای دو روز همین کافه‌ست. اگه پایه‌اید پنج‌شنبه عصر چای دوم رو مهمون من باشید، خوشحال میشم این بحث جذاب رو ادامه بدیم. حیفه این مغز پر از ایده و سوال، به جواب‌های دم‌دستی راضی بشه.» حامد خم شد، با تک‌تک آن‌ها بسیار گرم و محکم دست داد. وقتی دست نیما را فشار داد، برای دو ثانیه مکث کرد، به چشم‌های بی‌فروغ اما معصوم نیما نگاهی مهربان انداخت و گفت: «هیچ آفریننده‌ای، شاهکارش رو بی‌دلیل خلق نمی‌کنه رفیق. مواظب خودت باش.»
احسان عبادی | ما و او
جوان اصلاً عصبانی نشد. لبخند روی صورتش حتی عمیق‌تر و صمیمانه‌تر شد. دستش را با ادب روی سینه گذاشت:
سپس با گام‌هایی آرام و استوار به سمت صندوق رفت، هزینه‌ی سفارش میزش را پرداخت کرد و با خوش‌رویی با باریستا خداحافظی کرد و در سرمای بارانی بیرون محو شد. هنوز عطر خوش او روی فضای میز نشسته بود. بچه‌ها چند ثانیه در سکوت محض به جای خالی او نگاه کردند. سامان کارت روی میز را برداشت: «حامد… چه تیپی داشت لعنتی! چقدر خوش‌بو بود! بردیا دیدی چطور قفلت کرد؟» بردیا کارت را از دست سامان قاپید. به نام و شماره‌ی روی کارت نگاه کرد. روی کارت هیچ عنوان دهان‌پرکنی نبود؛ فقط نوشته بود: «حامد؛ در خدمت اهل اندیشه». بردیا اخم‌هایش را در هم کشید، اما چشمانش از کنجکاوی برق می‌زد. کارت را در جیبش گذاشت و گفت: «پنج‌شنبه عصر… حتماً میام. باید ببینم تو ادعای بعدی‌ش چه دفاعی داره.» امیرعلی اما به لیوان آبی که در دست داشت نگاه کرد؛ در اعماق دلش برای اولین بار بعد از ماه‌ها، نوری از آرامش جوانه زده بود. هیچ‌کدام از آن‌ها حتی تصورش را هم نمی‌کردند این جوان خوش‌پوش کت‌وشلواری، روزها در حجره‌های حوزه علمیه درس خارج فقه و فلسفه و تفسیر می‌خواند… و این تازه آغاز ماجرا بود. ⌚️پایان قسمت اول ✍نویسنده : احسان عبادی ❌ نشر رمان بدون لینک جایز نیست ❌ 🔰انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
✍️ سلسله کوتاه نوشت های 1 👌 فارغ از بحث های علمی مقاله و پایان نامه که بحث منبع شناسی بسیار با اهمیت است ، در فضای مجازی هم دیده می شود که برخی عزیزان هر مطلبی را باور و متاسفانه منتشر هم می کنند! اینجاست که می گوییم منبع شناسی بلد نبودن یعنی فاجعه ، و برای ما که مسلمان هم هستیم اضافه بفرمایید همان عبارت معروف را ، خسرالدنیا و الآخره ! انشالله در 20 شماره کوتاه قصد داریم منبع شناسی را با عزیزان کار کنیم. 📚 شماره 1 : مشکل باور سریع اخبار ! دقت کردید وقتی یک خبر عجیب یا جنجالی در مجازی می‌بینیم، قبل از اینکه حتی بفهمیم چه کسی این را گفته ، دلمان می خواهد سریع فورواردش کنیم؟ این دشمن شماره یک ماست. مغز ما طوری تنظیم شده که در شرایط هیجانی، به جای فکر کردن، مستقیم می رود سراغ واکنش نشتن دادن ! اصطلاحاً مغز ما از سیستم تند استفاده می‌کند یعنی می‌خواهد سریع پرونده را ببندد و برود سراغ کار بعدی.(دنیل کانمن، کتاب تفکر، سریع و کند ، ص 85) خطر اصلی اینجاست که ما گول هیجان خودمان را می‌خوریم. مثلاً می‌بینیم یک کانال نوشته: «فوری: داروی X کرونا رو درمان کرد!» ، یا خبر فوری ، کودتا در راه هست !!! یا پیش بینی زمان ظهور یا .... چون دلمان می‌خواهد باور کنیم، اصلاً نمی‌پرسیم «کی گفته؟» یا «مستنداتش کجاست؟». این دقیقاً همان نقطه‌ای هست که خبرهای جعلی، مثل ویروس پخش می‌شوند ! 🔥 راهکار چیست ؟ راهکار ساده ، قبل نشر هر خبری ، بپرسیم منبعش کجاست ؟ از کجا آمده ؟ صحت دارد ؟ انشالله در جلسات بعدی به شیوه های بررسی منابع می رسیم. 🖊 احسان عبادی / طلبه درس خارج و دانشجوی دکتری 🔰انقلابی باید قوی شود🔰 @ma_va_o
آیت الله طبسی.mp3
زمان: حجم: 3.8M
❇️ شهید نصرالله در مهدویت صاحب نظر بود ✂️ برشی از مصاحبه با آیت الله طبسی 🔹 شهید نصرالله می‌فرمود که آمدن شهید اول و ثانی به لبنان با برنامه و اشاره امام زمان بوده است و الا در ایران زمینه برای آنها مهیا بود. @ma_va_o
🔰دکتر عراقچی در صفحه خود نوشتند: خواهر عزیزم بدرالسادات عراقچی بعد از فوت مادرمان برای همه ما حکم مادر داشت. او دیروز پس از حدود یک سال تحمل رنج سرطان جان به جان آفرین تسلیم کرد و امروز ظهر جمعه در آرامستان آرام گرفت. منت گذارید و امشب او را به نماز شب اول قبر (بدرالسادات فرزند حسین) یا به فاتحه‌ای و یا حداقل صلواتی میهمان فرمایید. روحش شاد📿🖤🩶🤍 @ma_va_o