eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
✔
47.7هزار دنبال‌کننده
10.3هزار عکس
3.6هزار ویدیو
621 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @maalali فقط به این ادمین سوال ارسال شود انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان عبادی | ما و او
✍️ سلسله کوتاه نوشت های #منبع_شناسی_در_رسانه 1 👌 فارغ از بحث های علمی مقاله و پایان نامه که بحث منب
✍️ سلسله کوتاه نوشت های 2 قسمت دوم: همه‌چیز نیست ، سلسله‌مراتب اعتبار منابع یکی از خطاهای رایج در فضای مجازی، یکسان دانستن ارزش همه محتواهاست ، به این معنا که یک یادداشت شخصی در شبکه‌های اجتماعی، هم‌وزن با یک گزارش مستند خبری یا مقاله علمی قلمداد می‌شود. در علم منبع‌شناسی، گام نخست است. مطالبی که روزانه می‌خوانیم به چند دسته تقسیم می‌شوند: ۱. ادعا و شایعه: سخنی بدون پشتوانه و سند رسمی. ۲. تحلیل و نظر شخصی: دیدگاه نویسنده که لزوماً واقعیت بیرونی نیست. ۳. خبر مستند: گزارشی همراه با داده‌های مشخص، اسناد و مرجع قابل رهگیری. ۴. پژوهش علمی: یافته‌هایی که بر پایه روش‌شناسی دقیق و داوری علمی تدوین شده‌اند. 📚 دیوید باکینگهام، کتاب آموزش سواد رسانه‌ای ، ص ۶۳. مثال ملموس: وقتی متنی با عنوان افشای فساد فلان مسئول بدون ارائه اسناد دادگاه یا گزارش مراجع رسمی منتشر می‌شود، 👈با یک ادعا مواجهیم، 👈نه خبر . پذیرش آن پیش از اثبات، نقض سواد رسانه‌ای است. مرز میان ادعای بی‌سند و حقیقت مستند، وجود مدارک قابل‌راستی‌آزمایی است. پیش از بازنشر هر مطلب، بپرسیم: آیا این متن یک واقعیت اثبات‌شده است، یا صرفاً دیدگاه و حدس نویسنده؟ 🖊 احسان عبادی / طلبه درس خارج و دانشجوی دکتری 🔰انقلابی باید قوی شود🔰 @ma_va_o
به نام خدا آقای میرباقری سلام بارها عرض کردیم شما هیچ تخصصی در عرصه مهدویت ندارید،‌ یکی دیگر از دلایلش همین ویراست شما !!! کتاب الزام الناصب کتابی متاخر مربوط به 100 الی 150 سال گذشته است و پر هست از احادیث جعلی و عجیب و غریب . چرا وقتی در زمینه ای تخصص ندارید،‌اینگونه قاطعانه اظهار نظر می کنید؟؟؟ بماند که اظهارات سیاسی شما هم سند و مدرک خاصی ندارد و بیشتر تابع ظن شماست تا مدرک مستدل و مستند! خب وقتی حتی از منبع شناسی ساده عاجز هستید ، چرا می خواهید مطلبی گفته باشید؟؟؟ باز هم تکرار می کنم ، هر کس در هر موضوعی ، بخواهد مطلب بنویسد و منبع شناس نباشد ، به قول حافظ شیرازی ، نرود کارش و آخر به خجالت برود ! سری قبل مقاله ای را داوری می کردم، در شش هفت جای مقاله ، استفاده از کتاب الزام الناصب و خطبه البیان و ملاحم و فتن بود !!! ✍️ احسان عبادی @ma_va_o
هدایت شده از احسان عبادی | ما و او
👌انشالله از شنبه تدریس یکی از مهمترین کتب شهید مطهری بارگزاری فایلها در کانال @ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
✅ #رمان_کافه_پارادوکس قسمت دوم 👇👇👇
رمان کافه پارادوکس 2️⃣ قسمت دوم: ارور ۴۰۴ (Eror 404) در پیاده‌رو! پنج‌شنبه ساعت حوالی پنج عصر، پیاده‌روی سنگ‌فرش‌شده‌ی روبه‌روی کافه پاییز پر از برگ‌های خیس چنار بود. هر پنج نفر زودتر از موعد رسیده بودند و دم در کافه، زیر تابلوی چوبی کافه ایستاده بودند. بردیا یک دفترچه‌ی یادداشت چرمی کوچک دستش بود و با خودکار مدام روی جلدش ضرب می‌گرفت. قیافه‌اش شبیه ژنرالی بود که نقشه‌ی عملیات فتح برلین را کشیده باشد. سامان با دست به دفترچه‌ی بردیا کوبید و زد زیر خنده: «داداش، کنکور داری مگه؟ این چیه آوردی؟ نکنه رفتی از دارک ‌وب علیه یارو مدرک جمع کردی؟ ول کن توروخدا، طرف اومد دو کلمه حرف زد رفت، تو چرا انتحاری زدی رو قضیه؟» بردیا با جذبه نگاهش کرد: «بحث رو شوخی نگیر سامان. طرف مغالطه‌گر قهاریه! با اون مثال ساعتش سفسطه کرد. من دیشب تا ۴ صبح بیدار بودم، مقالات ریچارد داوکینز و استیون هاوکینگ رو زیرورو کردم. امروز اومدم با فکت و دیتا پودرش کنم!» پرهام در حالی که دست‌هایش را در جیب هودی‌اش فرو برده بود، پوزخندی زد: «حالا بذار ببینیم اصلاً میاد یا سر کاریم؟ این تیپ آدم‌های اتوکشیده معمولاً فقط شوآف بلدن. میان دو تا تیکه‌ی قلمبه‌سلمبه می‌اندازن و وقتی می‌بینن یکی مثل بردیا حالیشه، غیبشون می‌زنه.» امیرعلی اما دلش شور می‌زد. تمام دو روز گذشته به نگاه گرم حامد و احترامی که به آن‌ها گذاشته بود فکر می‌کرد. با صدایی آرام گفت: «نه، میاد… به قیافه‌ش نمی‌خورد اهل خالی‌بندی باشه. سر ساعت میاد.» نیما مثل همیشه کمی عقب‌تر به تیر چراغ‌برق تکیه داده بود، هندزفری توی یک گوشش بود و با کفش کتانی‌اش روی یک برگ خشک آب‌گرفته فشار می‌آورد: «حالا اومد یا نیومد، چه فرقی به حال بدبختی‌های ما داره؟ ولی دمش گرم، حداقل عطرش از بوی گند این شهر بهتر بود.» ناگهان یک پژو ۲۰۷ نوک‌مدادی فوق‌العاده تمیز و براق کنار جدول خیابان ایستاد. در سمت راننده باز شد. ابتدا یک کیف چرمی اداری قهوه‌ای سوخته روی سقف ماشین قرار گرفت و بعد، راننده پیاده شد. باد ملایم پاییزی وزید و عبای پشمی، ظریف و خوش‌رنگِ شکلاتی‌اش در هوا موج برداشت. پیراهن سفید یقه‌آخوندی، تمیزتر و اتوکشیده‌تر از جلسه قبل، زیر قبا نشسته بود. عمامه‌ی سفید بسیار تمیز و متقارن، روی سرش مثل یک اثر هنری خودنمایی می‌کرد. راننده همان حامد بود. لبخند پهنی روی صورتش نشست، کیفش را برداشت، سوییچ را زد تا ماشین قفل شود و با همان گام‌های محکم و باوقار، مستقیم به سمت آن‌ها آمد. عطر خنک و چوبی‌اش حتی از چند متری هم در نسیم عصر حس می‌شد. سکوت مرگباری پیاده‌رو را گرفت. چشم‌های بردیا اندازه‌ی نعلبکی گشاد شد. خودکار از لای انگشتانش سُر خورد و روی برگ‌های خیس افتاد. سامان دهانش نیمه‌باز ماند، با آرنج محکم زد به پهلوی پرهام: «برگام!… داداش، تو هم داری همینو می‌بینی یا ال‌اس‌دی زدم؟ این… این که حاج‌آقاست!» پرهام با بهت سرش را تکان داد: «مغزم ارور ۴۰۴ داد… حاجی ناموساً؟ اون پسره با کت‌وشلوار اسلیم‌فیت و لپ‌تاپ مک‌بوک، آخوند بود؟!» امیرعلی دستش را روی دهانش گذاشت تا خنده‌ی ذوق‌زده‌اش لو نرود، در حالی که نیما حتی هندزفری را از گوشش بیرون کشید و برای اولین بار در دو سال گذشته، چشم‌هایش از کنجکاوی درخشید: «وایب فیلم‌های جنایی مرموز رو داره… قضیه جالب شد.» حامد رسید. لبخندش مثل آفتاب بعد از باران گرم بود. دستش را با محبت جلو آورد: «سلام بر رفقای گل! ببخشید اگه چند دقیقه منتظرتون گذاشتم، کوچه‌ی پشتی جای پارک نبود. چطورید بچه‌ها؟ روبه‌راهید؟» سامان نتوانست جلوی زبانش را بگیرد. دست حامد را گرفت و در حالی که به سر تا پای او با چشمان گرد نگاه می‌کرد، گفت: «سلام حاج‌آقا… یعنی داداش… یعنی قربان! خدایی یه هشدار قبلی می‌دادی ما کمربندامون رو ببندیم! ایست قلبی زدیم دم کافه!» حامد زد زیر خنده؛ خنده‌ای از ته‌دل، بی‌ریا و مردانه: «چرا مگه؟ تصادف دیدید؟ نکنه انتظار داشتید با زره و شمشیر بیام؟» بردیا هنوز در شوک بود، اما سریع به خودش مسلط شد. نمی‌خواست کم بیاورد. دفترچه‌اش را با اخم از روی زمین برداشت، خاکش را تکاند و با لحنی که سعی می‌کرد کنایه‌آمیز باشد گفت: «نه حاج‌آقا… انتظار زره نداشتیم، ولی انتظار کلاه‌برداری بصری هم نداشتیم! جلسه قبل فکر کردیم با یه بیزنس‌من یا استاد دانشگاه طرفیم. الان معلوم شد همه‌ش تاکتیک جذب بوده!» حامد دستش را روی شانه‌ی بردیا گذاشت؛ لمسی صمیمی و محکم، بدون ذره‌ای گارد: «اولاً اون روز جلسه کاری رسمی نداشتم و از دانشگاه برمی‌گشتم، برای همین کت‌وشلوار تنم بود. ثانیاً آقا بردیا، مگه لباس به عقل و منطق آدم چیزی اضافه یا کم می‌کنه؟ مگه دنبال استدلال نبودی؟ من همون حامدم، با همون مغز و همون عطر! سرما نخورید دم در، بفرمایید داخل، میزمون آماده‌ست.» 👇👇👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
رمان کافه پارادوکس 2️⃣ قسمت دوم: ارور ۴۰۴ (Eror 404) در پیاده‌رو! پنج‌شنبه ساعت حوالی پنج عصر، پ
وارد کافه شدند. نگاه بقیه مشتری‌ها هم یک‌لحظه روی جمع متناقض آن‌ها قفل شد: چهار پنج پسر با شلوارهای زاپ‌دار، بگ و تیشرت‌های لش، همراه یک روحانی جوان فوق‌العاده خوش‌پوش و خوش‌سیما. حامد اما با چنان راحتی و اعتمابه‌نفسی راه می‌رفت و با باریستای کافه احوال‌پرسی گرمی کرد که این تضاد، خیلی زود جای خودش را به یک حس احترام داد. دور همان میز بزرگ نشستند. حامد عبایش را با طمأنینه از دوش برداشت، مرتب تا کرد و پشت صندلی‌اش گذاشت. گارسون آمد. حامد با خوش‌رویی گفت: «امروز سفارش‌ها کلاً به انتخاب و حساب منه؛ البته اگه دوستان اجازه بدن. برای گرم‌کردن فضا، چای دمی زعفرانی با باقلوا چطوره؟ واسه بحث فلسفی مغز نیاز به قند طبیعی داره!» سامان چشمکی زد: «پایه‌ام شدید! دمت گرم حاج حامد، داری لول‌آپ می‌کنی!» وقتی گارسون رفت، پرهام به جلو خم شد. لحنش هنوز رگه‌هایی از نیش و طعنه داشت: «حاج‌آقا… یه سوال بدون سانسور بپرسم ناراحت نمیشی؟» حامد با لبخند استکانش را مرتب کرد: «اگه سانسور کنی ناراحت میشم. راحت باش.» پرهام گفت: «تو با این زبون، این هوش، این تیپ و قیافه… چرا آخوند شدی ناموساً؟! آخه آدم حسابی مگه قحطی شغل بود؟ داداشم مهندسی خوند رفت آلمان، رفیقم با برنامه‌نویسی دلاری درمیاره. اصلاً هرکی میره طلبه میشه یا درسش ضعیف بوده تو مدرسه، یا دنبال وام و سهمیه و پست و مقامه! تو چرا زندگیتو سوزوندی؟» امیرعلی دستپاچه شد: «پرهام! این چه طرز حرف زدنه؟ زشته…» اما حامد دستش را بلند کرد و مانع امیرعلی شد. چهره‌اش آرام بود و در چشمانش شیطنتی شیرین برق می‌زد: «دمت گرم پرهام! خیلی سوال به جا و صاف و صادقانه‌ای بود. اتفاقاً اگه اینو نمی‌پرسیدید تعجب می‌کردم.» حامد به پشتی صندلی تکیه داد و روبه‌روی بچه‌ها گفت: «بذار یه اعترافی بکنم. من دیپلم ریاضی‌فیزیک با معدل نوزده و هشتاد و هفت صدم گرفتم. رتبه‌ی کنکورم هم سه رقمی شد؛ مهندسی نرم‌افزار دانشگاه تهران قبول شدم و تا لیسانس هم خوندم.» فک سامان رسماً افتاد: «داشتی مهندسی تهران می‌خوندی؟! بعد ول کردی رفتی قم پیش شیخ‌ها؟ برگاااام… یعنی قشنگ سیم‌کشی مغزت رد داده بوده اون موقع!» حامد خندید و گفت: «دقیقاً رفیقامم تو دانشکده فنی همین رو بهم گفتن! گفتن حامد دیوونه شدی؟ تو می‌تونی اپلای کنی بری کانادا یا سیلیکون‌ولی. ولی بچه‌ها، می‌دونید گیر کار من کجا بود؟ من کدهای کامپیوتر رو می‌نوشتم، برنامه‌ها بالا می‌اومد، پولم توش بود، پرستیژ هم داشت… اما شب که می‌رفتم تو اتاقم، حس می‌کردم یه حفره‌ی سیاه گنده تو سینمه. حس می‌کردم دارم برای “ابزارها” کار می‌کنم، نه برای “انسان”.» حامد نگاهش را بین بردیا و نیما چرخاند: «مهندسی به من یاد داد چطور ماشین‌ها و سیستم‌ها رو بسازم؛ علم تجربی به من گفت تن و بدن و این دنیای مادی چطور کار می‌کنه؛ اما هیچ دانشگاهی به من نگفت من حامد “کی هستم”؟ از کجا اومدم؟ به کجا قراره برم؟ چرا اصلاً باید زنده باشم و کد بزنم تا پیر بشم و بمیرم؟» نیما ناخودآگاه سرش را بالا آورد. این کلمات داشت صاف به همان نقطه‌ای می‌خورد که ماه‌ها بود در خلوت خود با آن کلنجار می‌رفت. حامد لحنش را گرم‌تر و صمیمی‌تر کرد: «من دیدم آدما دارن روزبه‌روز از نظر تکنولوژی غول‌تر میشن، اما از نظر معنا، پوک‌تر و افسرده‌تر! آمار خودکشی تو مرفه‌ترین و علمی‌ترین کشورهای دنیا رو ببینید. چرا؟ چون نرم‌افزار روح انسان، بدون خالقش آپدیت نمیشه! من نرفتم حوزه که کارمند بشم، سهمیه بگیرم، یا پشت میز بشینم. من حتی یک ریال شهریه و حقوق دولتی هم نمی‌گیرم، خرج زندگیمم از راه ویراستاری و ترجمه مقالات تخصصی درمیارم.» او به عمامه‌اش اشاره کرد: «من این مسیر رو انتخاب کردم تا “مهندس روح و اندیشه” بشم. رفتم تا توی قدیمی‌ترین و عمیق‌ترین کتاب‌های تاریخ بشر سرک بکشم و بفهمم حقیقت این بازیِ زندگی چیه. حوزه برای من فرار از علم نبود؛ رفتن به عمیق‌ترین لایه‌ی علم بود: علم به چراییِ هستی. حالا به نظرت پرهام، این زندگی سوخته‌ست؟ یا تلاشیه برای اینکه نسوزیم و بقیه رو هم نسوزونیم؟» پرهام لال شده بود. بردیا به میز خیره مانده بود؛ جوابی که حامد داده بود، اصلاً با کلیشه‌های ذهنی‌اش از طلبه‌ها همخوانی نداشت. نه توجیه مصلحتی در کار بود، نه تعصب، نه طلبکاری. سامان باقلوا را برداشت و با صدای بلند گفت: «حاج حامد… نمی‌دونم چی بگم، ولی تا حالا آخوندی ندیده بودم که هم رتبه کنکورش از ما بهتر باشه، هم باکلاس‌تر حرف بزنه، هم ..... ناموساً دمت گرم.» بردیا سرفه‌ای کرد تا جو را عوض کند. دفترچه‌اش را باز کرد و با صدایی محکم گفت: «خیلی قشنگ داستان تعریف کردی حاج‌آقا… قبول، هدفت قشنگ بوده. ولی حالا که میگی دنبال حقیقتی، برگردیم سر بحث اصلیمون! من دیشب نشستم حساب کردم؛ اگه جهان اون‌طوری که تو جلسه قبل گفتی یه خالق دانا و مهربون داره…» 👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
وارد کافه شدند. نگاه بقیه مشتری‌ها هم یک‌لحظه روی جمع متناقض آن‌ها قفل شد: چهار پنج پسر با شلوارهای
بردیا با انگشت روی میز کوبید و چشم در چشم حامد دوخت: «پس این‌همه کثافت و لجن تو دنیا چیه؟ چرا بچه‌های بی‌گناه سرطان می‌گیرن؟ چرا تو غزه و آفریقا آدما از گشنگی و جنگ تکه‌تکه میشن؟ این خدای دانا خوابیده؟ یا زورش نمی‌رسه؟ یا اصلاً از دیدن زجر ما لذت می‌بره؟! اگه این خداست، من ترجیح میدم تا ابد آتئیست بمونم!» سکوت سنگینی روی میز آوار شد. این زهرآگین‌ترین و واقعی‌ترین سوالی بود که همیشه مثل یک زخم باز روی ذهن بردیا و نیما دهان باز کرده بود. حامد فنجان چای داغش را به آرامی بالا آورد، نگاهی پر از آرامش به چشمان ملتهب بردیا انداخت و گفت: «خوشم میاد هیچ‌وقت سراغ سوال‌های چیپ و سطح‌پایین نمیری بردیا… رفتی صاف نشستی روی مهم‌ترین معمای تاریخ بشر: “مسئله شُرور” ( جمع شر) . چایت رو بردار رفیق، چون این بار قراره از جایی شروع کنیم که شاید فکرشم نمی‌کردی…» ⌚️پایان قسمت دوم ✍️نویسنده : احسان عبادی ❌ نشر رمان بدون لینک جایز نیست ❌ 🔰انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o
هدایت شده از احسان عبادی | ما و او
👌 از زیارت پر فضیلت امین الله چه می دانیم ؟ 👆 چرا این زیارت پر فیض را هر روز به نیت هر امام نمی خوانیم ؟؟ زیارتی که به دستان پیامبر (ص) مهر زده می شود و به دست امام عصر (عج) داده می شود و پیش ایشان امانت می ماند تا انشالله فردای قیامت برای ما ذخیره شود. به شیوه گفته شده در تصویر زیارت امین الله بخوانیم، دو سه دقیقه بیشتر وقت نمی برد. @ma_va_o
🔰قابل توجه آن‌ها که خرید رونالدو را به عنوان الگوی توسعه قالب می‌کردند! ورزش البته معیار همه‌چیز نیست، اما آینه خوبی برای سنجش بخشی از ظرفیت واقعی کشورهاست؛ جایی که نتیجه را نه با قیمت ستاره‌های خارجی، که با عملکرد ورزشکارانی می‌سنجند که خودشان در همین سرزمین ساخته شده‌اند. @ma_va_o
احسان عبادی | ما و او
🔰قابل توجه آن‌ها که خرید رونالدو را به عنوان الگوی توسعه قالب می‌کردند! ورزش البته معیار همه‌چیز نی
👌دفتر ناگویا با ۵۲ مدال رنگارنگ به پایان رسید اما حکایت سربلندی ایرانیان زیر این پرچم سه رنگ همچنان باقیست..