eitaa logo
احسان عبادی | ما و او
✔
47.7هزار دنبال‌کننده
10.3هزار عکس
3.6هزار ویدیو
621 فایل
کانال دوم👈 @marefatemahdavi ✍️ احسان عبادی/طلبه درس خارج/ارشد ادیان و عرفان/دانشجوی دکتری قرآن و حدیث/از اساتیدمهدویت 🖥ادمین تبلیغات @Admintabligh_ma_va_o 📌ادمین سوالات @maalali فقط به این ادمین سوال ارسال شود انتشارمطالب باهرنامی مشکلی ندارد✅
مشاهده در ایتا
دانلود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅🎥 رهبر شهید انقلاب: طوفان الاقصی درست در وقت خود اتفاق افتاد ۱۴۰۳/۳/۱۴ @ma_va_o
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«شخصی صفت ماهی می‌کرد و بزرگ او را گفت: تو چه دانی که ماهی چه باشد؟ گفت: من ندانم که چندین سفر دریا کرده‌ام! نشان ماهی آن است که دو شاخ دارد همچون اشتر. گفت: من خود می‌دانستم که تو از ماهی خبر نداری؛ اما بدین شرح که کردی، معلوم شد که تو گاو را از شتر باز نمی‌دانی و نمی‌شناسی.» (مقالات شمس) - جناب شمس لنگرودی، مولوی که جای خود، شما از حافظ هم هیچ نمی‌دانید. فقط کافی بود کلماتی مثل عیش و مستی (مستی از جذبه عشق) و... را در دیوان حافظ. جستجو می کردی. در ضمن همان دفتر اول مثنوی و نی نامه او را می خواندید متوجه می شدید او هم از رنج و سختی دنیا حرف می زند... @ma_va_o
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ اول 🔰 در این کلیپ مشاهده می کنید که علیزاده در جواب زیباکلام ، چطور اعدام منافقین بی شرف کودک کش در سال 67 را زیر سوال می برد ‼️ مشاهده می کنید که چطور نظام را متهم می کند که در طول 30 سال بچه های مردم را زندانی می کرد ! ( مگر هاشمی قوه قضائیه بود ⁉️ ، این حرف علیزاده در حقیقت تهمت به نظام بود ، نه هاشمی ) ⁉️چه کسانی جز منافقین و دوستان آنها ، اعدام های سال 67 را زیر سوال می برند ⁉️⁉️⁉️
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ دوم 🔰 علیزاده در این کلیپ ، سردار حاجی زاده عزیز را زیر سوال می برد حرفهایش درباره دلار درست است ، اما سوال اینجاست که مگر باید سردار حاجی زاده مقابله کند؟؟؟؟ می گوید سپاه بحث اقتصادی را رها کرده !!!! در حالیکه این فرد بی سواد نمیداند که دستگیری حسین فریدون و معاون بانک مرکزی روحانی ، توسط عزیزان اطلاعات سپاه صورت گرفت. 👈 او با این حرفهایش خیلی شیک همان حرفهای ضدانقلاب را می زند ، همان حرف که تا مشکل اقتصادی دارید چرا به سوریه می روید ؟؟ او حتی شهید شدن عزیزان مدافع حرم را هم زیر سوال برد. 👌 بله ، این خاصیت افراد منافق با ظاهری خوب هست که حرفها و مقاصد خودشان را در لابلای حرفهای خوب پنهان می کنند !!!
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ سوم این هم اوج کثافت و بی شرفی این ملعون منافق که رهبری شهید را مسبب و باعث خون های کشته شدگان دی ماه می داند چطور این لجن کثیف منافق شده مرجع برخی دوستان انقلابی و به صداوسیما دعوت می شود برای برنامه مجازی و برخی نمایندگان مجلس ما مثل رسایی و ثابتی و امثال یاسر جبرائیلی با او مصاحبه می کنند ،واقعا از عجائب روزگار است.....
👆👆👆👆 در فضای مجازی دیده ام باز دوستان عزیز انقلابی پای حرفها  و خزعبلات علی علیزاده هستند‼️‼️ گویا از قضیه امید دانا  برخی ها عبرت نگرفتند‼️‼️ این سه کلیپ را ببینید تا بدانید او چطور در ظاهر رسانه ای قوی ای که دارد ، حرفهای مفت را به خورد مخاطب می دهد. علیزاده  هزاران برابر منافق تر از امید دانا هست ، تنها فرقش این است که کمی با سوادتر است و با پوشش رسانه ای قوی می تواند بر نفاق خود سرپوش بگذارد !
استاد احسان عبادیاسلام و مقتضیات زمان 2.mp3
زمان: حجم: 11.2M
🔰جلسات تدریس کتاب 2 👌 اثر بی نظیر شهید مطهری در دفاع از اسلام و قوانین و احکام آن 📚 جلسه دوم 🎤 احسان عبادی از اساتید مهدویت و مدرس کتب شهید مطهری و علامه مصباح و منظومه فکری امامین انقلاب 📹 فیلم جلسه فردا بارگزاری خواهد شد 🔰انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o
استاد احسان عبادیاسلام و مقتضیات زمان 3.mp3
زمان: حجم: 10.5M
🔰جلسات تدریس کتاب 3 👌 اثر بی نظیر شهید مطهری در دفاع از اسلام و قوانین و احکام آن 📚 جلسه سوم 🎤 احسان عبادی از اساتید مهدویت و مدرس کتب شهید مطهری و علامه مصباح و منظومه فکری امامین انقلاب 📹 فیلم جلسه فردا بارگزاری خواهد شد 🔰انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o
✅ هر روز در کانال @ma_va_o قسمت ششم 👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
✅ #رمان_کافه_پارادوکس هر روز در کانال @ma_va_o قسمت ششم 👇👇👇
رمان کافه پارادوکس قسمت 6 قسمت ششم: سندرم ان‌پی‌سی NPC و سرور بی‌نهایت چهارشنبه عصر بود و کافه پارادوکس توی یک خلسه‌ی پاییزی فرو رفته بود. پلی‌لیست کافه روی یک آهنگ ایندی‌راک ملایم و کمی نوستالژیک قفل شده بود. بوی دانه‌های رست‌شده‌ی قهوه اسپشالتی با بوی کیک دارچین و سیب قاطی شده بود و فضا را به شدت دنج می‌کرد. سامان در حالی که با نی آیس‌لته‌اش بازی می‌کرد، گوشیش را گرفت سمت امیرعلی: حاجی ناموساً این میم رو ببین! یارو تو مترو قیافه‌اش کپی پوتینه، بعد داره لواشک می‌خوره! یعنی واقعاً دنیا یه سیمولیشن باگ‌داره! امیرعلی خنده‌ی ریزی کرد و سر تکان داد. پرهام هم که داشت با لپ‌تاپش ور می‌رفت، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: دنیا باگ نداره، آدماش سمی و باگ‌دارن. اما در انتهای میز، نیما مثل همیشه در خودش مچاله شده بود. نگاهش به صفحه‌ی تاریک گوشی‌اش بود، اما معلوم بود اصلاً چیزی نمی‌بیند. زیر چشم‌هایش حلقه‌ای کبود از بی‌خوابی‌های طولانی‌مدت نشسته بود. هودی مشکی اورسایزش او را حتی از چیزی که بود لاغرتر نشان می‌داد. حامد که از چند دقیقه قبل با یک لیوان چای سبز روی صندلی همیشگی‌اش مستقر شده بود، نگاهی به نیما انداخت. بحث جلسه قبل هنوز توی هوا معلق بود. نیما گفته بود: اگه یکی حس کنه این زندگی با تمام قوانینش، یه شوخی بی‌معنی و تکراریه چی؟ بردیا که متوجه نگاه حامد شده بود، پوزخندی زد و گفت: خب حامد خان… رسالت امروزت سنگینه. می‌خوای نیما رو چطور از این فاز دارک و نیهیلیستی بکشی بیرون؟ با یه حدیث درباره امید؟ یا با یه موعظه درباره اینکه ناشکری نکنیم و فلان؟ حامد لبخند آرامی زد. فنجانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد: هیچ‌کدوم بردیا. اتفاقاً من امروز اومدم بگم که حق کاملاً با نیماست. این جمله مثل یک بمب صوتی روی میز عمل کرد. سامان نی نوشیدنی‌اش را از دهانش درآورد و با تعجب گفت: «پش.. چی ، یعنی برگااااام… یعنی چی حق با نیماست؟ حاج‌آقا شما قرار بود تیم ما رو جمع کنی، نه اینکه خودتم بری تو تیم افسرده‌ها! نیما برای اولین بار سرش را بالا آورد. نگاهش ترکیبی از تعجب و ناباوری بود. با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد گفت: مسخره می‌کنی؟ حامد مستقیم توی چشم‌های خسته‌ی نیما نگاه کرد و با لحنی جدی اما پر از گرما گفت: نه نیما، کاملاً جدی می‌گم. اگه اون چیزی که تو درباره‌ی دنیا فکر می‌کنی درست باشه، یعنی دنیا فقط همین ماده باشه و هیچ شعور بی‌نهایتی پشتش نباشه… تو تنهاترین و منطقی‌ترین آدم روی زمینی! افسردگی تو، صادقانه‌ترین واکنش به یه دنیای بدون خداست. پرهام لپ‌تاپش را نیمه‌بسته رها کرد: چطور؟ حامد دست‌هایش را روی میز به هم گره کرد: ببینید بچه‌ها… بیاید دنیای بدون خدا رو تصور کنیم. یه انفجار بزرگ (بیگ‌بنگ) رخ داده، یه مشت اتم به‌طور کاملاً تصادفی به هم خوردن و بعد از میلیاردها سال، تو به وجود اومدی. تو یه تیکه گوشت هوشمندی که روی یه سنگ گرد داری دور یه توپ آتیشی تو یه کهکشان بی‌سروته می‌چرخی. تهش چیه؟ تهش اینه که خورشید خاموش می‌شه، زمین یخ می‌زنه و تمام دستاوردهای بشر، تمام عشق‌ها، تمام شعرها، تمام تکنولوژی‌ها نابود می‌شه. خب… تو همچین دنیایی، بیدار شدن از خواب چه ارزشی داره؟ نیما پوزخند تلخی زد: دقیقاً! این همون چیزیه که من هر روز صبح بهش فکر می‌کنم. ما فقط یه مشت NPC (Non-Playable Character) هستیم تو یه بازی جهان‌باز که هیچ داستانی نداره. صبح پا می‌شیم، می‌ریم سر کار یا دانشگاه که پول دربیاریم، که باهاش غذا بخریم، که زنده بمونیم تا فردا دوباره بریم کار کنیم! این چرخه رو هی تکرار می‌کنیم تا یه روز سرور بازی خاموش بشه و گیم‌اوور. کل زندگی یه چرخ‌وفلک مسخره‌ست که هی دور خودش می‌چرخه. چرا باید براش بجنگم؟ چرا باید الکی فاز مثبت بگیرم و بگم وای چه روز قشنگی؟ سامان دستی به موهایش کشید: وای داداش، یه لحظه استپ کن! مغزم ارور داد. من فقط می‌خواستم امروز یه لاته بخورم و ....... رو تو اینستا چک کنم، چرا بحث رو بردی رو نابودی کهکشان؟! ( در اون جای خالی هر چی دوست دارین بگذارین و بخوانین ) همه به‌جز نیما خنده‌ی کوتاهی کردند. حامد لبخندی به سامان زد و دوباره رو به نیما کرد: نیما… تو داری درد یه بیماری بزرگ رو حس می‌کنی که اسمش “پوچ‌گرایی مدرنه”. انسان مدرن، خدا رو از زندگیش حذف کرد و به جاش گفت: “خودم دنیام رو می‌سازم، با تکنولوژی، با پول، با لذت.” اما یه چیزی رو فراموش کرد… انسان بی‌نهایت‌طلبه. ماشین آخرین‌مدل، آیفون جدید، سفر به دور دنیا… اینا هیچ‌کدوم بی‌نهایت نیستن. وقتی بهشون می‌رسی، بعد از دو روز برات عادی می‌شن. اون وقت دوباره همون حفره‌ی سیاه و خالی تو سینه‌ات دهن باز می‌کنه. 👇👇👇👇👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
رمان کافه پارادوکس قسمت 6 قسمت ششم: سندرم ان‌پی‌سی NPC و سرور بی‌نهایت چهارشنبه عصر بود و کافه پا
بردیا با دقت گوش می‌داد: خب حامد، گیرم که اینطوری باشه. راهکار تو چیه؟ اینکه به یه خدای خیالی پناه ببریم تا ترسمون از مرگ و پوچی بریزه؟ این که می‌شه همون افیون توده‌ها! یه مسکّن فیک که فقط دردت رو یادت ببره! حامد سرش را به علامتِ منفی تکان داد: نه بردیا، خدا مسکّن فیک نیست. اتفاقاً خدا تنها حقیقتیه که این بازی رو از حالت NPC بودن خارج می‌کنه و بهش معنی می‌ده. بذار با همون ادبیات گیمینگ خودتون بگم. نیما… فرق یه کاراکتر NPC با یه کاراکتر اصلی Main Character توی بازی چیه؟ نیما کمی فکر کرد: NPCها اسکریپت شدن. یه سری خط کد از پیش نوشته‌شدن که فقط کارای تکراری می‌کنن. هیچ اراده و هدفی از خودشون ندارن. اما کاراکتر اصلی… اون داره یه خط داستانی Storyline رو جلو می‌بره. اون داره لول‌آپ می‌کنه، کشف می‌کنه، باگ‌ها رو دور می‌زنه. حامد بشکنی زد: دقیقاً! حالا سؤال اینجاست: کی تعیین می‌کنه تو یه داستان هدفمند داری یا فقط یه کُد سرگردانی؟ وقتی تو باور داری جهان توسط یه قدرت بی نهایت (خدا) طراحی شده که از قضا این طراح، تو رو بی‌نهایت دوست داره و برای تو یه مسیر رشد در نظر گرفته، تو دیگه NPC نیستی! تو کاراکتر اصلی زندگی خودتی. نیما نگاهش را دزدید: قشنگه… ولی کلمات قشنگ شکم آدم رو سیر نمی‌کنه، حال بد منم خوب نمی‌کنه. خدا کجاست وقتی من شبا از شدت اضطراب آینده نمی‌تونم نفس بکشم؟ کجاست وقتی حس می‌کنم هیچ‌کس تو این دنیا منو نمی‌فهمه؟ اگه اون طراح منو دوست داره، چرا من این‌قدر تنهام؟ صداقت و درد در صدای نیما، همه را ساکت کرد. پرهام با دلسوزی به دوستش نگاه کرد. امیرعلی هم سرش را پایین انداخت. حامد اما عقب نکشید. لحنش آرام‌تر و زمزمه‌وارتر شد: تو تنها نیستی نیما. مشکل اینجاست که ما فکر می‌کنیم خدا یه پادشاه خشنه که اون بالا نشسته رو یه تخت طلایی، یه لیست حضور و غیاب دستشه و منتظره ببینه ما کی اشتباه می‌کنیم تا چوبش رو بکوبه رو سرمون. اگه تصویری که از خدا تو ذهنت داری اینه، حق داری ازش فرار کنی! حامد مکث کرد تا کلماتش ته‌نشین شوند، بعد ادامه داد: خدا، رئیس تو نیست؛ خدا مونس توئه. قرآن یه کلمه‌ی عجیبی داره، می‌گه “نحن اقرب الیه من حبل الورید”… یعنی ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم. می‌دونی یعنی چی؟ یعنی اون قدرت بی نهایت، همون کهکشان‌ها رو می‌چرخونه، دقیقاً تو همون لحظه‌ای که تو اتاق تاریکت کز کردی و حس می‌کنی کل دنیا برات غریبه‌ست… کنار تو نشسته. تو رو می‌فهمه. درد تو، برای اون بی‌اهمیت نیست. دین نیومده بگه تو حق نداری غصه بخوری؛ دین اومده بگه تو وسط غصه‌هات، یه رفیق بی‌نهایت قدرتمند داری که می‌تونی سرتو بذاری رو شونه‌اش. نیما تلخند زد: مونس؟ رفیق؟ چطور با کسی که نمی‌بینمش رفاقت کنم؟ حامد گفت: رفاقت با خدا از حرف زدن شروع می‌شه. نه با اون کلمات عربی و سنگینی که فکر می‌کنی الزامیه. به همون زبون خودت. به زبون نیما! بهش بگو: خدایا… من خسته‌ام. من حس می‌کنم بازی دنیا باگ داره. من هیچی نمی‌فهمم. خدا از دعوای تو ناراحت نمی‌شه، خدا از قهر تو ناراحت نمی‌شه، خدا فقط از ندیدنش ناراحت می‌شه. وقتی تو خدا رو وارد فرمول زندگیت می‌کنی، حتی اون چرخه‌ی تکراری بیدار شدن و سر کار رفتن، می‌شه یه مرحله از لول‌آپ شدن روحت. چون می‌دونی یکی داره نگات می‌کنه و برای هر قدمی که تو تاریکی برمی‌داری، داره بهت امتیاز میده. امیرعلی که تا حالا ساکت بود، با صدای آرامی گفت: می‌دونید بچه‌ها… منم بعضی وقتا کم میارم. ولی وقتی نماز می‌خونم، حس می‌کنم روزی پنج بار دارم گوشیم رو می‌زنم تو شارژ. نه اینکه مشکلاتم حل بشه، ولی خودم باتری پیدا می‌کنم که باهاشون بجنگم. سامان که بالاخره توانسته بود از شوک بحث‌های سنگین خارج شود، خندید و گفت: بچه‌ها، وجداناً اگه خدا الان داره ما رو می‌بینه، بهش بگید یه آپدیت خفن برای جیب من بده! من از لحاظ مالی بدجور گیر کردم تو مرحله‌ی غول‌آخر این ماه! خنده‌ی جمعی، فضا را از آن سنگینی مطلق خارج کرد. حتی گوشه‌ی لب نیما هم برای یک ثانیه به سمت بالا رفت و یک لبخند محو روی صورتش نشست. این اولین باری بود که بچه‌ها از زمان آشنایی‌شان لبخند نیما را می‌دیدند. نیما نفس عمیقی کشید. لیوان قهوه‌اش که حالا کاملاً سرد شده بود را توی دستش چرخاند: نمی‌دونم حامد… نمی‌تونم بگم حرفات همه‌چیز رو حل کرد. من هنوزم شک دارم. هنوزم صبحا که پا می‌شم اون غول سیاه منتظرمه… ولی… ولی این ایده‌ که یه طراح مهربون پشتم باشه و من فقط یه کاراکتر رهاشده نباشم… ایده‌ی قشنگیه. شاید امشب قبل از خواب… یه پیامی به سرور اصلی فرستادم. ببینم پینگی Ping میده یا نه. حامد با چشمانی که از رضایت برق می‌زد، به نیما نگاه کرد: همین کافیه نیما… تو فقط یه پینگ بفرست، قول می‌دم ریپلای Reply می‌گیری. فقط شاید زبون ریپلایش با اون چیزی که تو فکر می‌کنی فرق داشته باشه. باید حواست به نشانه‌ها باشه. 👇👇👇👇
احسان عبادی | ما و او
بردیا با دقت گوش می‌داد: خب حامد، گیرم که اینطوری باشه. راهکار تو چیه؟ اینکه به یه خدای خیالی پناه ب
بردیا با رضایت سر تکان داد: امروز کارت خوب بود حامد. با اینکه بازم کامل قانع نشدم، اما حداقل جوابات کلیشه‌ای و روی اعصاب نیست. خب… نفر بعدی کیه؟ حامد به سامان نگاه کرد که داشت ته‌مانده‌ی لاته و یخ‌ها را با سروصدا هورت می‌کشید. حامد با شیطنت خندید: جلسه بعد با این رفیق خوش‌گذرونمون کار دارم. کسی که فکر می‌کنه با لذت‌های کوچیک و فرار کردن از جدیت زندگی، می‌تونه همیشه خوشحال بمونه. درسته سامان؟ سامان با چشم‌های گرد شده نی را از دهانش درآورد: یا ابوالفضللللللل! آقا من تسلیمم! من اصلاً خودم یه پا عارفم! تو رو خدا گیر نده به تفریحات سالم من! صدای خنده‌ی اکیپ توی کافه پیچید. باران پاییزی بیرون کاملاً بند آمده بود و از پشت شیشه‌های قدی کافه، یک پرتو طلایی از خورشیدِ غروب روی میز آن‌ها افتاده بود. انگار توی آن لحظه، کافه پارادوکس امن‌ترین و گرم‌ترین جای دنیا برای آن شش نفر بود. نقطه‌ای که در آن تناقض‌ها، جای خودشان را به درک و رفاقت می‌دادند. 🍮🧋 ایکاش هر شهری ، یک کافه پارادوکس داشت... ⌚️پایان قسمت ششم ✍️نویسنده : احسان عبادی ❌ نشر رمان بدون لینک جایز نیست ❌ 🔰انقلابی باید قوی شود 🔰 @ma_va_o