🍃🌸 بــِســْم اللــّهِ الـرَّحـْمـَن الـرَّحـيم🍃🌸
خدایا تو میدانی آنچه را که ما نمیدانیم!!
در دانستن تو آرامشی است و در ندانستن ما تلاطمها ..
امروز هم
تو خود با آرامشت تلاطممان را آرام ساز ..
لا إله إلا الله الملك الحق المبين
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ 📚 #رمان #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣ #قسمت_نهم
❣﷽❣
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
0⃣1⃣ #قسمت_دهم
_ مثل اینکه به هم حرف هایی زده اید که......من درست نمیدانم.
دهانم باز مانده بود😦 در جلسه ی رسمی به هم بله گفته بودیم. آنوقت به همین راحتی منصرف شده بود؟مگر به هم چه گفته بودیم⁉️
🥀خداحافظی کردم و آمدم خانه
نشستم سر سجاده📿 ذهنم شلوغ بود و روی هیچ چیز تمرکز نداشتم. آمده بود خانه، شده بود پسر گمشده ی مامان آنوقت ....
مامان پرسید کی بود پای تلفن ک به هم ریختی؟؟
😔گفتم:صفورا بود گفت : آقای بلندی منصرف شده است.
قیافه ی هاج و واج مامان را که دیدم، همان چیزی که خودم نفهمیده بودم را تکرار کردم "چمیدانم انگار به خاطر حرف هایمان بوده..."
یاد کار صبحم که می افتم شرمنده میشوم . 🙈
میدانستم از عملش گذشته و میتواند حرف بزند. با مهناز دختر داییم رفتیم تلفن عمومی📞 شماره بیمارستان را گرفتم و گوشی را دادم دست مهناز، و گوشم را چسباندم به آن. خودم خجالت میکشیدم حرف بزنم.
مهناز سلام کرد. پرستار بخش گفت: با کی کار دارید؟؟
_مهناز گفت: با آقای بلندی، ایوب بلندی صبح عمل داشتند.
_ پرستار با طعنه پرسید شمااا؟؟
خشکمان زد😧مهناز توی چشم هایم نگاه کرد شانه ام را بالا انداختم
_من و من کرد و گفت: از فامیل هایشان هستیم.
🌻پرستار رفت. صدای لخ لخ دمپایی آمد . بعد ایوب گوشی را برداشت. بله؟؟!
گوشی را از دست مهناز گرفتم و گذاشتم سر جایش😰 رنگ هر دویمان پریده بود و قلبمان تند تند💗 میزد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣️ #سلام_امام_زمانم❣️
#یابنالحسنـ❤️
الھـیعظـمالبلاء(:
نبودنـت،ھمـانبـلایعظیـماسـت؛
کـهزمین🌏راتنـگکـرده!
🌱#اللہمعجللولیڪالفرج 🌱
🌺🍃@mabareshohada🍃🌺
🍃 🍁🍃
✨خدایا...!
🌴من گمشده دریای متلاطم روزگارم
و تو بزرگواری!
✨خدایا!
🍁تا ابد محتاج یاری تو
رحمت تو
توجه تو
عشق تو
گذشت تو
عفو تو
مهربانى تو...
🌹و در یک کلام "محتاج توام"...
دعای هر روز
🌷اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً🌷
✨خداوندا...
💠آخر و عاقبت کارهاے ما را ختم به خیر کن
💐آرامش نصیب لحظه هاتون🌈
🍃🌸🌺🍃🌹🍃🌺🌸🍃
____🍃🌸🍃____【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ ✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣1⃣ #قسمت_دهم _ مثل
❣﷽❣
📚 #رمان
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
1⃣1⃣ #قسمت_یازدهم
📖صدای کلید انداختن به در آمد . آقا جون بود، به مامان سلام کرد و گفت :
_طلا حاضر شو به وقت ملاقات آقا ایوب برسیم.
آقا جون هیچ وقت مامان را به اسم اصلیش ک ربابه بود صدا نمی کرد
همیشه میگفت طلا.😊
📖خیلی برایم سنگین بود. من ایوب را پسندیده بودم❤️ و او نه. آن هم بعد از آن حرف و حدیث ها. قبل از اینکه آقاجون وارد اتاق شود چادر را کشیدم روی سرم و قامت بستم.
مامان گفت:
_تیمورخان انگار برای پسره مشکلی پیش آمده و منصرف شده⭕️ ایرادی هم گرفته که نمیدانم چیست؟
📖وسط نماز لبم را گزیدم. آقاجون آمد توی اتاق و دست انداخت دور گردنم بلند گفت:
_من میدانم این پسر برمیگردد 😉 اما من دیگر به او دختر نمیدهم، می خواهد عسلم را بگیرد قیافه ام می اید.😏
🖋 #ادامه_دارد...
📝به قلم⬅️ #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
پ
🏝الســـــــــــــلام علیکــــــــ یامـولانا یا صـاحب الزمـان (عج الله تعالی فرجه الشریف)🏝
⚘سلامی از چشمانی منتظر
به زهرایی ترین یوسف
سلامی از من
که تنهاترینم
به تو که
مولای منی
دردم را میدانی....
اندوهم را میبینی....
دلواپسی ام را شاهدی...
صدایم را میشنوی...
و
دعایم میکنی...⚘
🏝در افق آرزوهایم
تنها«أللَّھُمَ ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج»
را میبینم...🏝
📥ورُودبِه کانال مَـــــعـــــبَـــــر شُـــــهَــــدا 👇
🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
اگر نمیشه به این معنی نیست که
خدا صداتو نشنیده
به این معنیه که یا وقتش نرسیده
یا خدابرات فکر بهتری داره
دست از گله وردار عزیزدلم
بجاش بگو خدایا توکل کردم
به خودت و راضی ام به رضای تو
ببین خدا چجوری برات همه چی رو درست میکنه
الهی امروز نوبت تو باشه....
🌹هفته ای سرشار از خیر و نیکی
و پر از مهر برای شما آرزو می نمایم.
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃