🔹🟣🔹
❣️ #سلام_امام_زمانم ❣️
از خدا خواستهام که
دلم از مهر تو
و لبانم از دعا برای وجود شریفت
و چشمانم از باران فراق در حسرت دیدارت
و وجودم از تلاش در راه کاستن از بار غیبتت،
لحظهای محروم نگردد...
که هر روز بی تو،
روز مباداست...
از خدا خواستهام که
مرا هرگز بدون سرمایهی محبتت
زنده ندارد
که من زندهام به عشق تو یا صاحب الزمان (صلوات الله علیک)
#امام_زمان
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
✍️مــــعــــبَـــر شُــــهــــدا
ڪلیڪ ڪنید 👇
🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
ومن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخرجا
هر کس تقوای الهی پیشه کند،
خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند.
خدایا ما به رحمت تو ایمان داریم ،
امید داریم که تو اوج تاریکی های زندگیمون نور میشی و میتابی
شکرت که هستی یا رب …
✍️مــــعــــبَـــر شُــــهــــدا
ڪلیڪ ڪنید 👇
🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
#نکته_های_اخلاقی🌺
دلانہ✨
-حاجاسماعیلدولابۍمیگفتن:
'بزرگترینآزمونایمان، زمانۍستڪه
وقتۍچیزی را میخواهید و بہ دست نمۍآورید؛
بااینحالقادرباشیدکه
بگویید:『خدایآشڪرت』ꔷꔷ
•
•
الحمدللهعَلیڪلِّحـال..🌱
#نکات_اخلاقی_ناب
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣4⃣ #قسمت_چهل_ونهم 📖سر
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
0⃣5⃣ #قسمت_پنجاه
📖مجبور شدم سراغ بیمارستان اعصاب و روانی بروم که مخصوص جانبازان نبود. دو ساختمان مجزا برای زن ها و مرد هایی داشت که بیشترشان یا مادرزادی بیمار🤒 بودند یا در اثر حادثه مشکلات عصبی پیدا کرده بودند.
📖ایوب با کسی آشنا نبود. میفهمید با آنها فرق دارد. میدید که وقتی یکی از آنها دچار حمله میشود چه کارهایی میکند ، کارهایی که هیچ وقت توی بیمارستان مخصوص جانبازان ندیده بود❌
📖از صبح کنارش مینشستم 👥 تا عصر، بیشتر از این اجازه نداشتم بمانم. بچه ها هم خانه تنها بودند. میدانستم تا بلند شوم مثل بچه ها گوشه چادرم را توی مشتش میگیرد و با التماس می گوید
من را اینجا #تنها_نگذار🚷
طاقت دیدن این صحنه را نداشتم😔
📖نمیخواستیم کسی را که برایم بزرگ بود♥️ عقایدش را دوست داشتم. #مرد_زندگیم بود، پدر بچه هایم بود را در این حال ببینم. چند بار توانسته بودم سرش را گرم کنم و از بیمارستان بیرون بروم.
📖یک بار به بهانه ی دستشویی رفتن، یک بار به بهانه ی پرستاری که با ایوب کار داشت و صدایش میکرد . اما این بار شش دانگ حواسش به من بود👀 با هر قدم او هم دنبالم می آ مد، تمام حرکاتم را زیر نظر داشت.
📖نگهبان در را نگاه کردم، جلوی در منتظر ایستاده بود👤 تا در را برایم باز کند. چادرم را زدم زیر بغلم و دویدم سمت در، صدای لخ لخ دمپایی ایوب پشت سرم آمد . او هم داشت میدوید ....
" #شهلا .....شهلا ......تو را به خدا ....."
📖بغضم ترکید😭 اشک نمی گذاشت جلویم را درست ببینم که چطور از بیماران عبور میکنم . نگهبان در را باز کرد، ایوب هنوز میدوید 🏃♂ با تمام توانم دویدم تا قبل از رسیدن او به من ،از در بیرون بروم.
🖋 #ادامه_دارد...
📝#زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
#سلام_امام_زمانم✋
ای ڪاش همیشه یاورتــ باشم من
در وقت ظہــور، محضرتــ باشم من
ھر چند که نامه ام سیاهـــ است ولــی
بگـــذار سیاه لشڪرتــــ باشم من
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
من باور دارم رزق از آسمان می آید نه بازار
عزت دست خداست نه آدمها
و آرامش واقعی فقط از اعتماد به خداوند یکتاست!
«واللهُ عَلَی کُلِّ شَیِء وَکیلْ»
+و خداست که کار ساز هرچیز است.
☀️ الهی حالِ دلتون خوب...💕
✍️مــــعــــبَـــر شُــــهــــدا
ڪلیڪ ڪنید 👇
🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
او تولد یافت که رهبر باشد
ما همه عاشق و او دلبر باشد❣
🗓بیست و چهارم تیرماه #تولد شناسنامه ای #امامخامنهایحفظهالله است..
بنا به روایت خود حضرت آقا ، تاریخ صحیح تولد ایشان ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ است.🌺
تولدتــــ مبارڪ حضـرت دلبــــــــر💞
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣5⃣ #قسمت_پنجاه 📖مجبور ش
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
1⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_ویکم
📖ایوب که به در رسید، نگهبان آن را بسته بود و داشت اشکهایش را پاک میکرد . ایوب میله ها را گرفت. گردنش را کج کرد. و با گریه گفت: شهلا......تورا به خدا......من را ببر. توروبخدا.....من را اینجا تنها نگذار😢
📖چادرم را گرفتم جلوی دهانم تا صدای گریه ام بلند نشود😭 نمیدانستم چه کار کنم. اگر او را با خود میبردم حتما به خودش صدمه⚡️ میزد . قرص هایش را آنقدر کم و زیاد کرده بود که دیگر یک ساعت هم آرام و قرار نداشت. اگر هم می گذاشتمش آنجا ...
📖با صدای ترمز ماشین🚙 به خودم آمدم ، وسط خیابان بودم، راننده پیاده شد و داد کشید: های، چته خانم؟ کوری؟ ماشین به این بزرگی را نمیبینی ؟😡
توی تاکسی یکبند گریه کردم تا برسم خانه.
📖آنقدر به این و آن التماس کردم تا اجازه دهند مسئول بنیاد را ببینم. وقتی پرسید "چه می خواهید؟" محکم گفتم: میخواهم همسرم♥️ زیر نظر بهترین پزشک های خودمان در یک آسایشگاه خوش آب و هوا بستری شود که مخصوص جانبازان باشد
📖دلم برای زن های شهرستانی میسوخت که به اندازه ی من سمج نبودند. به همان بالا و پایین کردن های قرص ها💊 رضایت میدادند . مسئول بنیاد نامه ی درخواستم را نوشت. ایوب را فرستادند به آسايشگاهی در #شمال.
بچه ها دو سه ماهی بود که ایوب را ندیده بودند.
📖با آقاجون رفتیم دیدنش. زمستان بود وجاده یخبندان. توی جاده گیر کردیم. نصف شب🌙 که رسیدیم، ایوب از نگرانی جلوی در منتظرمان ایستاده بود. آسایشگاه خالی بود.
📖هوای شمال توی آن فصل برای جانبازان شیمیایی مناسب نبود. ایوب بود و یکی دو نفر👥 دیگر، سپرده بودم کاری هم از او بخواهند. آنجا هم کارهای فرهنگی میکرد . هم حالش خوب شده بود و هم دیگر سیگار🚬 نمی کشید.
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃