eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 9⃣4⃣ #قسمت_چهل_ونهم 📖سر
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣5⃣ 📖مجبور شدم سراغ بیمارستان اعصاب و روانی بروم که مخصوص جانبازان نبود. دو ساختمان مجزا برای زن ها و مرد هایی داشت که بیشترشان یا مادرزادی بیمار🤒 بودند یا در اثر حادثه مشکلات عصبی پیدا کرده بودند. 📖ایوب با کسی آشنا نبود. می‌فهمید با آنها فرق دارد. می‌دید که وقتی یکی از آنها دچار حمله می‌شود چه کارهایی می‌کند ، کارهایی که هیچ وقت توی بیمارستان مخصوص جانبازان ندیده بود❌ 📖از صبح کنارش می‌نشستم 👥 تا عصر، بیشتر از این اجازه نداشتم بمانم. بچه ها هم خانه تنها بودند. می‌دانستم تا بلند شوم مثل بچه ها گوشه چادرم را توی مشتش می‌گیرد و با التماس می گوید  من را اینجا 🚷 طاقت دیدن این صحنه را نداشتم😔 📖نمی‌خواستیم کسی را که برایم بزرگ بود♥️ عقایدش را دوست داشتم. بود، پدر بچه هایم بود را در این حال ببینم. چند بار توانسته بودم سرش را گرم کنم و از بیمارستان بیرون بروم. 📖یک بار به بهانه ی دستشویی رفتن، یک بار به بهانه ی پرستاری که با ایوب کار داشت و صدایش می‌کرد . اما این بار شش دانگ حواسش به من بود👀 با هر قدم او هم دنبالم می‌ آ مد، تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. 📖نگهبان در را نگاه کردم، جلوی در منتظر ایستاده بود👤 تا در را برایم باز کند. چادرم را زدم زیر بغلم و دویدم سمت در، صدای لخ لخ دمپایی ایوب پشت سرم آمد . او هم داشت می‌دوید .... " .....شهلا ......تو را به خدا ....." 📖بغضم ترکید😭 اشک نمی گذاشت جلویم را  درست ببینم که چطور از بیماران عبور می‌کنم . نگهبان در را باز کرد، ایوب هنوز می‌دوید 🏃‍♂ با تمام توانم دویدم تا قبل از رسیدن او به من ،از در بیرون بروم. 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✋ ای ڪاش همیشه یاورتــ باشم من در وقت ظہــور، محضرتــ باشم من ھر چند که نامه ام سیاهـــ است ولــی بگـــذار سیاه لشڪرتــــ باشم من
من باور دارم رزق از آسمان می آید نه بازار عزت دست خداست نه آدمها و آرامش واقعی فقط از اعتماد به خداوند یکتاست! «واللهُ عَلَی کُلِّ شَیِء وَکیلْ» +و خداست که کار ساز هرچیز است. ☀️ الهی حالِ دلتون خوب...💕 ✍️مــــعــــبَـــر شُــــهــــدا ڪلیڪ ڪنید 👇 🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
او تولد یافت که رهبر باشد ما همه عاشق و او دلبر باشد❣ 🗓بیست و چهارم تیرماه شناسنامه ای است.. بنا به روایت خود حضرت آقا ، تاریخ صحیح تولد ایشان ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ است.🌺 تولدتــــ مبارڪ حضـرت دلبــــــــر💞 ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣5⃣ #قسمت_پنجاه 📖مجبور ش
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣5⃣ 📖ایوب که به در رسید، نگهبان آن را بسته بود و داشت اشکهایش را پاک می‌کرد . ایوب میله ها را گرفت. گردنش را کج کرد. و با گریه گفت: شهلا......تورا به خدا......من را ببر. توروبخدا.....من را اینجا تنها نگذار😢 📖چادرم را گرفتم جلوی دهانم تا صدای گریه ام بلند نشود😭 نمی‌دانستم چه کار کنم. اگر او را با خود می‌بردم حتما به خودش صدمه⚡️ می‌زد . قرص هایش را آنقدر کم و زیاد کرده بود که دیگر یک ساعت هم آرام و قرار نداشت. اگر هم می گذاشتمش آنجا ... 📖با صدای ترمز ماشین🚙 به خودم آمدم ، وسط خیابان بودم، راننده پیاده شد و داد کشید: های، چته خانم؟ کوری؟ ماشین به این بزرگی را نمی‌بینی ؟😡 توی تاکسی یکبند گریه کردم تا برسم خانه. 📖آنقدر به این و آن التماس کردم تا اجازه دهند مسئول بنیاد را ببینم. وقتی پرسید "چه می خواهید؟" محکم گفتم: می‌خواهم همسرم♥️ زیر نظر بهترین پزشک های خودمان در یک آسایشگاه خوش آب و هوا بستری شود که مخصوص جانبازان باشد 📖دلم برای زن های شهرستانی می‌سوخت که به اندازه ی من سمج نبودند. به همان بالا و پایین کردن های قرص ها💊 رضایت می‌دادند . مسئول بنیاد نامه ی درخواستم را نوشت. ایوب را فرستادند به آسايشگاهی در . بچه ها دو سه ماهی بود که ایوب را ندیده بودند. 📖با آقاجون رفتیم دیدنش. زمستان بود وجاده یخبندان. توی جاده گیر کردیم. نصف شب🌙 که رسیدیم، ایوب از نگرانی جلوی در منتظرمان ایستاده بود. آسایشگاه خالی بود. 📖هوای شمال توی آن فصل برای جانبازان شیمیایی مناسب نبود. ایوب بود و یکی دو نفر👥 دیگر، سپرده بودم کاری هم از او بخواهند. آنجا هم کارهای فرهنگی می‌کرد . هم حالش خوب شده بود و هم دیگر سیگار🚬 نمی کشید. 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir4_6032796422141647747.mp3
زمان: حجم: 12.5M
🎧 صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار رئیس و مسئولان قوه قضائیه. ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وی
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣5⃣ 📖مدت کوتاهی شمال زندگی کردیم، ولی همه کار و زندگیمان تهران بود. برای عمل های ایوب تهران می‌ماندیم . ایوب را برای بستری🛌 که می‌بردند من را راه نمی دادند 🚷 می‌گفتند : برو، همراه مرد بفرست. کسی نبود اگر هم بود برای چند روز بود. هر کسی زندگی خودش را داشت و زندگی من هم ایوب♥️ بود. 📖کم کم به بودنم در بخش عادت کردند. پاهایم باد کرده بود از بس سر پا ایستاده بودم. یک پایم را می‌گذاشتم روی تخت ایوب تا استراحت کند و روی پای دیگرم می ایستادم. پرستار ها عصبانی می‌شدند 😡 "بدن های شما استریل نیست. نباید اینقدر به تخت بیمار نزدیک شوید" 📖اما ایوب کار خودش را می‌کرد ، کشیک می‌داد که کسی نیاید. آنوقت به من می‌گفت روی تختش🛏 دراز بکشم. شب ها زیرتخت ایوب روزنامه پهن می‌کردم و دراز می‌کشیدم ، رد شدن سوسک ها را می‌دیدم . از دو طرف تخت ملافه آویزان بود و کسی من را نمی‌دید ✘ 📖وقتی پرزهای تی میخورد توی صورتم، میفهمیدم که صبح شده و نظافت چی دارد اتاق را تمیز می‌کند . بوی الکل و مواد شوینده و انواع داروها تا مغر استخوانم بالا میرفت. 📖درد قفسه سینه و پا و دست نمی‌گذاشت ایوب یک شب بدون قرص💊 بخوابد. گاهی قرص هم افاقه نمی‌کرد . تلویزیون📺 را روشن می‌کرد و می‌نشست روبرویش، سرش را تکیه میداد به پشتی و چشمهایش را می بست. 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا