🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وی
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
2⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_ودوم
📖مدت کوتاهی شمال زندگی کردیم، ولی همه کار و زندگیمان تهران بود. برای عمل های ایوب تهران میماندیم . ایوب را برای بستری🛌 که میبردند من را راه نمی دادند 🚷
میگفتند : برو، همراه مرد بفرست. کسی نبود اگر هم بود برای چند روز بود. هر کسی زندگی خودش را داشت و زندگی من هم ایوب♥️ بود.
📖کم کم به بودنم در بخش عادت کردند. پاهایم باد کرده بود از بس سر پا ایستاده بودم. یک پایم را میگذاشتم روی تخت ایوب تا استراحت کند و روی پای دیگرم می ایستادم. پرستار ها عصبانی میشدند 😡 "بدن های شما استریل نیست. نباید اینقدر به تخت بیمار نزدیک شوید"
📖اما ایوب کار خودش را میکرد ، کشیک میداد که کسی نیاید. آنوقت به من میگفت روی تختش🛏 دراز بکشم. شب ها زیرتخت ایوب روزنامه پهن میکردم و دراز میکشیدم ، رد شدن سوسک ها را میدیدم . از دو طرف تخت ملافه آویزان بود و کسی من را نمیدید ✘
📖وقتی پرزهای تی میخورد توی صورتم، میفهمیدم که صبح شده و نظافت چی دارد اتاق را تمیز میکند . بوی الکل و مواد شوینده و انواع داروها تا مغر استخوانم بالا میرفت.
📖درد قفسه سینه و پا و دست نمیگذاشت ایوب یک شب بدون قرص💊 بخوابد. گاهی قرص هم افاقه نمیکرد . تلویزیون📺 را روشن میکرد و مینشست روبرویش، سرش را تکیه میداد به پشتی و چشمهایش را می بست.
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
“دستِ خدا”
باید به یه جایی برسیم که بفهمیم اون رفیق ماست!
چقدر نگران ما بوده تو قرانش میگه: وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ
یعنی اون وقتی هم که فکر میکنی از من دوری من بهت نزدیکم
فقط کافیه این رو بفهمی حتی نمیخواد صدام کنی...
↶【به ما بپیوندید 】↷
🌷🍃@mabareshohada🍃🌷
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 2⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_ودوم 📖مد
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
3⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وسوم
📖قرآن آخر شب شروع شده بود و تا #صبح ادامه داشت، خمیازه کشیدم «خوابی؟» با همان چشم های بسته جواب داد: نه. دارم گوش میدهم.
- خسته نمیشوی هر شب تا صبح #قرآن گوش میدهی ⁉️
📖لبخند زد
+نمی دانی شهلا چقدر آرامم می کند😌
هدی دستش را روی شانه ام گذاشت. از جا پریدم تو هم که بیداری.
- خوابم نمیبرد . من پیش بابا می مانم.
تو برو بخواب.
شیفت مان را عوض کردیم. آن طرف اتاق دراز کشیدم و پدرودختر را نگاه کردم تا چشم هایم گرم شد.
📖ایوب به بازوی هدی تکیه داد تا نیفتد. هدی لیوان خالی کنار دست ایوب را پر از چای کرد...
📖ایوب صبح به صبح بچه ها را نوازش میکرد ، آنقدر برایشان شعر میخواند تا برای نماز📿 صبح بیدار شوند. بعضی شب ها محمدحسین بیدار میماند تا صبح با هم حرف میزدند . ایوب از خاطراتش میگفت ، از اینکه بالاخره رفتنی است.
📖محمدحسین هیچ وقت نمیگذاشت ایوب جمله اش را تمام کند داد میکشید : بابا اگر از این حرف ها بزنی خودم را میکشم ها. ایوب میخندید 😄
_همه ما رفتنی هستیم، یکی دیر یکی زود، من دیگر خیالم از تو راحت شده، قول میدهم برایت زن هم بگیرم😉 اگر تو قول بدهی مراقب مادر و خواهر و برادرت باشی.
📖محمدحسین مرد شده بود. وقتی کوچک بود از موج گرفتگی ایوب می ترسید😰 فکر میکرد وقتی ایوب مگس را هواپیمای دشمن ببیند، شاید مارا هم عراقی ببیند و بلایی سرمان بیاورد. حالا توی چشم به هم زدنی ایوب را میانداخت روی کولش و از پله های بیمارستان بالا و پایین میبرد و کمکم میکرد برای ایوب لگن بگذارم.
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل شده حـــــــــرم لازم........ ❤️
به افق شب جمعه
#شب_زیارتی_ارباب
#صبحتبخیرمولایمن
عشقتومرا..ألستُمنڪمببعید
هجرتومرا.. إنّعذابےلشــــدید
برڪنجلبتنوشتہ..یُحیےویمیت
مَنماتَمنالعشقفقدماتَشهیـد
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹با #امام_زمان حرف بزن..!
▫️شروع کن !
با امام زمان حرف زدن جواب میده...👌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 3⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وسوم 📖ق
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
4⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وچهارم
📖آب و غذای ایوب نصف شده بود. گفتم ایوب جان اینطوری ضعیف میشوی هاا. اشک توی چشم هایش جمع شد. سرش را بالا برد
_خدایا دیگر طاقت ندارم پسرم جورم را بکشد، زنم برایم لگن بگذارد.
📖با اینکه بچه ها را از اتاق بیرون کرده بودم، ولی ملحفه را کشید روی سرش. شانه هایش که تکان خورد، فهمیدم گریه می کند .
#مرد_من گریه میکرد.....تکیه گاه من😭 وقتی بچه ها توی اتاق آمدند ، خودشان را کنترل میکردند تا گریه نکنند.
📖ولی ایوب که درد💔 میکشید . دیگر کسی جلودار اشک بچه ها نبود. ایوب آه کشید و آرام گفت: خدا صدام را لعنت کند. بدن ایوب دیگر طاقت هیچ فشاری را نداشت. آن قدر لاغر شده بود که حتی میترسیدم حمامش کنم، توی حمام با اینکه به من تکیه میکرد باز هم تمام بدنش میلرزید 😣 من هم می لرزیدم.
📖دستم را زیر آب می گرفتم تا از فشارش کم شود. اگر قطره ها💧 با فشار به سرش میخوردند برایش دردناک بود. آنقدر حساس بود که اعصابش با کوچکترین صدایی تحریک میشد. حتی گاهی از صدای خنده ی بچه ها...
📖دیگر نه زور من به او میرسید نه محمدحسین تا نگذاریم از خانه🏡 بیرون برود. چاره اش این بود که بنیاد چند سرباز با آمبولانس بفرستد. تلفنی جواب درست نمیدادند ، رفتم بنیاد گفتند:
"اگر سرباز میخواهید، از کلانتری محل بگیرید"
📖فریاد زدم: "کلانتری؟"
صدایم در راهرو پیچید.....
_ شوهر من جنایتکار است؟ دزدی کرده؟ به ناموس مردم بد نگاه کرده؟ قاچاقچی است؟ برای این مملکت جنگیده، ٱنوقت من از کلانتری سرباز ببرم⁉️
📖من که نمیخواهم دستگیرش کنند، میخواهم فقط از لباس سربازها بترسد و قبول کند سوار امبولانس🚑 شود، چون زورم نمیرسد . چون اگر جلویش را نگیرم، کار دست خودش میدهد. چون کسی به فکر درمان او نیست😭
بغض گلویم را گرفته بود. چند روز بعد بنیاد خواسته من را قبول کرد و ایوب را در بیمارستان بستری🛌 کرد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝#زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
#سلام_امام_زمانم ❣
السَّلاَمُ عَلَى مُحْيِي الْمُؤْمِنِينَ وَ مُبِيرِ الْكَافِرِينَ...
🌱سلام بر آن خورشیدی که با ظهورش روحی تازه در کالبد اهل ایمان میدمد و بساط کفر را برای همیشه برمیچیند.