3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل شده حـــــــــرم لازم........ ❤️
به افق شب جمعه
#شب_زیارتی_ارباب
#صبحتبخیرمولایمن
عشقتومرا..ألستُمنڪمببعید
هجرتومرا.. إنّعذابےلشــــدید
برڪنجلبتنوشتہ..یُحیےویمیت
مَنماتَمنالعشقفقدماتَشهیـد
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹با #امام_زمان حرف بزن..!
▫️شروع کن !
با امام زمان حرف زدن جواب میده...👌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 3⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وسوم 📖ق
✫⇠ #اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
4⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وچهارم
📖آب و غذای ایوب نصف شده بود. گفتم ایوب جان اینطوری ضعیف میشوی هاا. اشک توی چشم هایش جمع شد. سرش را بالا برد
_خدایا دیگر طاقت ندارم پسرم جورم را بکشد، زنم برایم لگن بگذارد.
📖با اینکه بچه ها را از اتاق بیرون کرده بودم، ولی ملحفه را کشید روی سرش. شانه هایش که تکان خورد، فهمیدم گریه می کند .
#مرد_من گریه میکرد.....تکیه گاه من😭 وقتی بچه ها توی اتاق آمدند ، خودشان را کنترل میکردند تا گریه نکنند.
📖ولی ایوب که درد💔 میکشید . دیگر کسی جلودار اشک بچه ها نبود. ایوب آه کشید و آرام گفت: خدا صدام را لعنت کند. بدن ایوب دیگر طاقت هیچ فشاری را نداشت. آن قدر لاغر شده بود که حتی میترسیدم حمامش کنم، توی حمام با اینکه به من تکیه میکرد باز هم تمام بدنش میلرزید 😣 من هم می لرزیدم.
📖دستم را زیر آب می گرفتم تا از فشارش کم شود. اگر قطره ها💧 با فشار به سرش میخوردند برایش دردناک بود. آنقدر حساس بود که اعصابش با کوچکترین صدایی تحریک میشد. حتی گاهی از صدای خنده ی بچه ها...
📖دیگر نه زور من به او میرسید نه محمدحسین تا نگذاریم از خانه🏡 بیرون برود. چاره اش این بود که بنیاد چند سرباز با آمبولانس بفرستد. تلفنی جواب درست نمیدادند ، رفتم بنیاد گفتند:
"اگر سرباز میخواهید، از کلانتری محل بگیرید"
📖فریاد زدم: "کلانتری؟"
صدایم در راهرو پیچید.....
_ شوهر من جنایتکار است؟ دزدی کرده؟ به ناموس مردم بد نگاه کرده؟ قاچاقچی است؟ برای این مملکت جنگیده، ٱنوقت من از کلانتری سرباز ببرم⁉️
📖من که نمیخواهم دستگیرش کنند، میخواهم فقط از لباس سربازها بترسد و قبول کند سوار امبولانس🚑 شود، چون زورم نمیرسد . چون اگر جلویش را نگیرم، کار دست خودش میدهد. چون کسی به فکر درمان او نیست😭
بغض گلویم را گرفته بود. چند روز بعد بنیاد خواسته من را قبول کرد و ایوب را در بیمارستان بستری🛌 کرد.
🖋 #ادامه_دارد...
📝#زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
#سلام_امام_زمانم ❣
السَّلاَمُ عَلَى مُحْيِي الْمُؤْمِنِينَ وَ مُبِيرِ الْكَافِرِينَ...
🌱سلام بر آن خورشیدی که با ظهورش روحی تازه در کالبد اهل ایمان میدمد و بساط کفر را برای همیشه برمیچیند.
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحِ اول هفته رو
با این کلیپ شروع کنین😌✋🌸
#حال_خوب
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانما میگن ما چجوری جهاد کنیم؟
و دین برای این قضیه راهکار داره🤓
🎙استاد پناهیان
#حال_خوب
سلاااام و صبح بخیر☺️🌹
بعد از کلیپِ میوههای اربعینی
کلیپ استاد پناهیانم ببینین🌱
و خوشحال و پرانرژی
برید برا یه هفتهٔ عالی😃💪
شماوقتی توزندگی خداروداشته باشی
دیگه هیچ غیرممکنی برات وجودنداره..
کافیه فقط آروم باشی،
وتمامِ خودت روبهش بسپاری…
اونوقته که میبینی چقدرقشنگه پله هارو
یکی پس ازدیگری برات میچینه,
وتوروبه مقصدی که به صلاحته میرسونه..!
🦋شروع هفته تان پر از موفقیت و خیر و برکت
دلتون پر از یاد خدا💖
🌹اینجا معبر شهداست 👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 4⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وچهارم 📖
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
5⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وپنجم
📖ایوب که مرخص شد، برایم هدیه🎁 خریده بود. وقتی به حالت عادی برگشته بود، فهمیده بود که قبل از رفتنش چقدر توی کوچه داد و بیداد راه انداخته بود. لبخند زد و گفت: برایت تجربه شد😅 حواست باشد بعد از من خل نشوی و دوباره زن یکی مثل من بشوی، امثال من فقط دردسر هستیم. هیچ چیزی از ما به تو نمی رسد نه پولی داریم، نه خانه ای هیچی ....
📖کمی فکر کرد و خندید
_من می گویم زن یک حاجی بازاری پولدار شو
خیره شدم توی چشم هایش که داشت از اشک پر میشد😢 شوخی تلخی کرده بود. هیچ کس را نمیتوانستم به اندازه ی تمام ایوب دوست داشته باشم. فکرش را هم نمیکردم از این مرد جدا شوم.
_با اخم گفتم: برای چی این حرف ها را میزنی؟😕
📖خندید
_خب چون روز های آخرم هست شهلا، بیمه نامه م توی کمد است. چند بار جایش را نشانت دادم. دم دست بگذار، لازمت میشود بعد من ....
+بس کن دیگر ایوب😡
_بعد از من مخارجتان سنگین است. کمک حالت میشود.
+تو الان هجده سال است داری به من قول میدهی، امروز میروم، فردا میروم، قبول کن دیگر ایوب........"
📖عاشق طبیعت🌱 بود و چون قبل ازدواجمان کوه نورد بود، جاهای بکر و دست نخورده ای را میشناخت . توی راه کلیسای جلفا بودیم. ایوب تپه ای را نشان کرد و ماشین🚗 را از سر بالایی تند آن بالا برد. بالای تپه پر بود از گلهای ریز رنگی
📖ایوب گفت: حالا که اول بهار است، باید اردیبهشت بیایید، بببنید اینجا چه بهشتی میشود .
در ماشین را باز کردیم که عکس📸 بگیریم. باد پیچید توی ماشین، به زور پیاده شدیم و ژست گرفتیم. ایوب دوربین را بین سنگ ها جا داد و دوید بینمان👥بالای تپه جان میداد برای چای دارچینی و سیب زمینی زغالی🍟 که ایوب استاد درست کردنشان بود.
📖ولی کم مانده بود باد ماشین را بلند کند. رفتیم سمت کلیسای جلفا. هرچه به مرز نزدیک تر می شدیم، تعداد سرباز های بالای برجک ها و کنار سیم خاردارها بیشتر میشد . ایوب از توی آیینه بچه ها را نگاه کرد👀 کنار هم، روی صندلی عقب خوابشان برده بود.
گفت: شهلا فکرش را بکن، یک روز محمدحسین و محمدحسن هم سرباز می شوند، میآیند همچین جایی، بعد من و تو باید مدام به آنها سر بزنیم و برایشان وسایل بیاوریم.
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃