eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحتـــون رو با چای عــــراقی شروع کنین😍🫖☕️ روزتون قشنگ و پربرکت🤲🌱
هرچه دارم وندارم، همه از مهر بي پايان توست، خدايا... نه لياقت داشتم، نه توان؛ فقط دست هاى خالى و دلى كه گاهى مى لرزيد... اما تو بودى، هميشه بودى... در لحظه هايى كه حتى خودم از خودم نااميد شده بودم، نو اميد دادى. در تاريكى هايى كه حتى نور هم فراموشم كرده بود، تو چراغ شدى. و من حالا اگر چیزى دارم، اگر جايي هستم، اگر نفسى در سينهام مى چرخد، فقط وفقط از لطف توست. براى تمام آنچه دادى و ندادى، براى حكمتت، ، براى بودنت... شکر ڪلیڪ ڪنید 👇 🌺🍃 @mabareshohada 🍃🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 5⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وپنجم
✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 6⃣5⃣ 📖نیمه های شب🌘 بود. با صدای ایوب چشم باز کردم. بالای سرم ایستاده بود، پرسید: تبر را کجا گذاشته ای؟ از جایم پریدم _تبر را می‌خواهی چه کار⁉️ انگشتش را گذاشت روی بینی و آرام گفت: هیسسسس؛ کاری ندارم میخواهم پایم را قطع کنم. درد می‌کند ، می‌سوزد . هم تو راحت میشوی هم من. این پا دیگر پا بشو نیست😓 📖حالش خوب نبود، نباید عصبانیش می کردم. یادم آمد تبر در صندوق عقب ماشین🚗 است. -راست میگویی، ولی امشب دیر وقت است. فردا صبح زود می برمت دکتر، برایت قطع کند. سرش را تکان داد و از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه بعد برگشت. پایش را گذاشت لبه میز تحریر، چاقوی🔪 آشپز خانه را بالا برد و کوبید روی پایش. از صدای جیغم😵 محمدحسین  و هدی از خواب پریدند. 📖با هر ضربه ی ایوب تکه های پوست و قطره های خون به اطراف می پاشید. اگر محمدحسین به خودش نیامده بود و مثل من و هدی از دیدن این صحنه کپ کرده بود😦 ایوب خودش پایش را قطع می کرد. 📖محمد پتو را انداخت روی پای ایوب. چاقو را از دستش کشید. ایوب را بغل کرد و رساندش بیمارستان، سحر شده بود که برگشتند. سرتا پای محمدحسین خونی بود😢 ایوب را روی تخت خواباند🛌 هنوز گیج بود. گاهی صورتش از درد توی هم می‌رفت و دستش را نزدیک پایش می‌برد . 📖پایی که حالا غیر از بخیه های عمل و جراحی، پر از بخیه های ریز و درشتی بود که جای ضربات چاقو بود. من دلش را نداشتم😖 ولی دکتر سفارش کرده بود که به پایش روغن بمالیم. 📖 هدی می‌نشست جلوی پای ایوب، دستش را روغنی میکرد و روی پای او می‌کشید . دلم ریش میشد💓 وقتی می دیدم، برآمدگی های زخم و بخیه از زیر دست های ظریف و کوچک هدی رد می‌شود و او چقدر با محبت این کار را انجام می‌دهد . 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام_امام_زمانم✋ 🔅 السَّلامُ عَلَيْكَ يا صاحِبَ الْأَمْرِ... 🌱سلام بر تو ای مولایی که صاحب تمام عوالم، هستی و امرت امر خدا و دولتت دولت خداست. 📚 صحیفه مهدیه، زیارت حضرت بقیة الله ارواحنا فدا اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ‌
خدا حساب کتاب سرش میشه خدا میبینه امید داری شور و شوق داری کاری میکنه همه ی ناممکن های زندگیت به ممکن ترین حالت خودشون در بیان 【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 6⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وششم 📖نی
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣5⃣ 📖صبح هدی با صدای بلند خداحافظی کرد. ایوب با چشم هدی را دنبال کرد تا وقتی در را به هم زد و رفت مدرسه. گفت: شهلا، هیچ دقت کرده ای که هدی خیلی بزرگ شده؟ 📖هدی تازه اول راهنمایی بود خنده ام گرفت. _آره خیلی بزرگ شده، دیگه باید براش جهیزیه درست کنم خیلی جدی نگاهم کرد😕 +جهیزیه⁉️ اصلا آنقدر از این کاسه و بشقابی که به اسم جهاز به دختر می دهند بدم میاید. به دختر باید فقط داد که اگر روزی روزگاری مشکلی پیدا کرد، سرپناه داشته باشد. -اووووه، حالا کو تا شوهر کردن هدی؟چقدر هم جدی گرفتی!😄 📖دستش را گذاشت زیر سرش و خیره شد به سقف _اگر یک روز پسرخوب ببینم، خودم برای هدی خواستگاریش می‌کنم . صورتش را نیشگون گرفتم. خاک بر سرم😟 یک وقت این کار را نکنی، آن وقت می‌گویند دخترمان کور و کچل بوده 📖خنده اش گرفت😅 _خب می آیند می بینند دخترمان نه کور است و نه کچل. خیییلی هم خانم است. می‌دانستم ایوب کاری را که می‌گوید "می‌کنم " انجام می‌دهد ✅ برای همین دلم شور افتاد نکند خودش روزی  پا پیش بگذارد. 📖عصر دوباره تعادلش را از دست داد. اصرار داشت از خانه بیرون برود. التماسش کردم فایده ای نداشت. محمدحسین را فرستادم ماشینش🚗 را دستکاری کند که راه نیوفتد. درد همه ی هوش و حواسش را گرفته بود. اگر از خانه بیرون می یرفت حتی راه برگشت را هم گم می‌کرد 😔 📖دیده بودم که گاهی توی کوچه چند دقیقه می‌نشیند و به این فکر می‌کند که اصلا کجا می‌خواهد برود. از فکر این که بیرون از خانه بلایی سرش بیاید تنم لرزید، تلفن را برداشتم📞 با شنیدن صدای ماموران آن طرف، بغضم ترکید. صدایم را می‌شناختند . منی که به سماجت برای درمان ایوب معروف بودم، حالا به التماس افتاده بودم. 📖_ آقا تو را بخدا...تو را به جان عزیزتان، آمبولانس 🚑 بفرستید، ایوب حال خوبی ندارد، از دستم میرود آ، می‌خواهد از خانه بیرون برود +چند دقیقه نگهش دارید، الان می آییم چند دقیقه کجا، کجا. از صدای بی‌حوصله آن طرف گوشی باید می‌فهمیدم دیگر از من و ایوب خسته شده اند و سرکارمان گذاشته اند😞 📖ایوب مانده بود خانه ولی حالش تغییر نکرده بود. دوباره راه افتاد سمت در"من دارم می روم تبریز، کاری نداری؟ 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣️ امام خوب زمانم هر کجا هستید با هزاران عشق و ارادت سلام ✋ اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمان اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآن اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ خدا کند که بیایی....
پروردگارا. ما بنده توئیم و بنده را جز اطاعت نشاید! بی نگاه لطف تو، هیچ کار به سامان نمی رسد! نگاهت را از ما دریغ نکن... کلید همه بسته ها دست توست.. دوای همه خسته ها دست توست.. به احسان و لطف خود درها و مشکلات همه را باز کن.. ↶【به ما بپیوندید 】↷↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
❣﷽❣ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 7⃣5⃣ #قسمت_پنجاه_وهفتم 📖
بسم الله الرحمن الرحیم ✫⇠ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 8⃣5⃣ 📖خب صبر کن فردا صبح بلیط هواپیما✈️ می‌گیرم برایت. پایش را توی کفشش کرد"محمد حسین را هم می برم" -اورا برای چی؟ از درس📚 و مشقش می افتد محمدحسین آماده شده بود. به من گفت: مامان زیاد اصرار نکن، می‌رویم یک دوری می‌زنیم و برمی‌گردیم 🙂 ایوب عصایش را برداشت _میخواهم کمکم باشد. محمد حسین را فردا صبح با هواپیما میفرستم 📖گفتم: پس لا اقل صبر کن برایتان میوه🍎 بدهم ببرید. رفتم توی آشپز خانه +ایوب حالا که می‌روید کی برمی‌گردید ؟ جلوی در ایستاد و گفت: محمد حسین را که فردا برایت میفرستم، خودم....." کمی مکث کرد +فکر کنم این بار خیلی طول بکشد تا برگردم.... 📖تا برگشتم توی اتاق صدای ماشین🚗 آمد که از پیچ کوچه گذشت. ساعت نزدیک پنج صبح بود. جانمازم را رو به  قبله پهن بود. با صدای تلفن☎️ سرم را از روی مهر برداشتم. سجاده ام مثل صورتم از اشک خیس بود. 📖گوشی را برداشتم. محمد حسین بلند گفت: الو.......مامان -تویی محمد؟ کجایید شماها؟ محمد حسین نفس نفس میزد "مامان ....مامان....ما.... کردیم......یعنی ماشین چپ کرده 📖تکیه دادم به دیوار "تصادف😱 کجا؟ الان حالتان خوب است⁉️ - من خوبم آ ب دهانم را قورت دادم تا صدایم بغض آلود نباشد +خیلی خب محمد جان، نترس بگو الان کجا هستید؟ تا من خودم را به شما برسانم -توی جاده هستیم. دارم با موبایل📱 یک بنده خدا زنگ میزنم. به اورژانس هم تلفن کرده ام. حالا می‌رسد . فعلا خداحافظ. 📖تلفنمان یک طرفه شده بود. چادرم را جمع کردم و نشستم توی پله ها و گوش تیز کردم تا بفهمم کی از خانه ی آقای نصیری سر و صدا بیرون می آید . یاد خواب مامان افتادم. یک ماه قبل بود. اذان صبح را می‌گفتند که مامان تلفن زد📞"حال ایوب خوب است؟" 📖صدایش می‌لرزید و تند تند  نفس می کشید گفتم: گوش شیطان کر، تا حالا که خوب بوده چطور‼️ -هیچی شهلا خواب دیده ام +خیر است ان شاءالله -دیدم سه دفعه توی آسمان ندا می‌دهند : جانباز ایوب بلندی 🖋 ... 📝به قلم⬅️ 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا