eitaa logo
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
514 دنبال‌کننده
12هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
ما اینجا جمع نشده ایم که تعداد اعضای #کانال و یا #بازدید از مطالب به هر نحوی برای ‌مان مهم شود! ما آمده ایم خود را #بسازیم؛ تا #نفس را از نَفَس در بیاوریم. از کانال #معبر_شهدا به کانال #شهدا؛ وصل شویم. ارتباط با خادم کانال @HOSSEIN_14 تبادل نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
مردم‌فقط می‌شن عامل، ولی اصل کاردست خداست… اونی که درهای بسته رو باز می‌کنه فقط خداست اونی که قلبتو آروم می‌کنه، که بی‌نیازی رو توی دلت می ذاره فقط خودشه…. هیچ وقت برای آرزوهات پیش بندگان خم نشو بلند شو،به سمت قبله‌ی دلت نگاه کن و از خدا بخواه…. 🌹اینجا معبر شهداست 👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
🌱 مانتو عبایی ساده🌱 با جنس الیزه عالی ✏️مشاور فروش @HOSSEIN_14 ————————————— فروشگاه حجاب کوثر👇 ————————————— 🌺🍃 @foroshgah_koosar
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[• 🌈•] شْهَدُ أَنَّكَ فَاتِقُ كُلِّ رَتْقٍ گواهی میدهم که تو گره گشای هر مشکلی هستی... ❤️ 🌱 🌱 ‌ 👇👇🇯‌🇴‌🇮‌🇳 👇👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺
اگه‌باورکنی‌که‌هیچ‌قدرتی‌بالاترازخداوند نیست،دیگه‌چه‌چیزی‌میتونه‌نگرانت‌کنه؟! شایدتوحس‌کنی‌گُم‌شده‌ای‌اماخدارهات‌ نکرده،حواسش‌بهت‌هست.. دستای‌یاری‌خداوند،درهمه‌لحظه‌های‌زندگیت، برای‌کمک‌به‌سوی‌تودرازشده، فقط‌آگاه‌باش‌وباچشم‌دل‌ببین.... 🦋شروع هفته تان پر از موفقیت و خیر و برکت دلتون پر از یاد خدا💖 ‌ 👇👇🇯‌🇴‌🇮‌🇳 👇👇 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada🌺.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلاىَ سَلامَ مُخْلِصٍ لَكَ فِى الْوَِلايَةِ...✋ 🌱سلام بر تو ای مولایم، سلام بر تو از سوی قلبی، که جز تو در آن راه ندارد! 🌱بپذیر سلام کسی را که قلبش، خانه محبت توست و چشمهایش مشتاق دیدار تو. 🤲 ارواحنا فداه💚 ↶【به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
امید به خدا یعنی آرامش دل در طوفان‌ها. وقتی همه چیز سخت می‌شود، فقط یاد خداست که دل را آرام می‌کند. او همیشه هست، همیشه می‌شنود، و هیچ‌گاه تنهایمان نمی‌گذارد. با امید به او، حتی تاریک‌ترین شب‌ها هم روشن می‌شوند. برات اون وقتی رو آرزو می‌کنم که از ته دلت لبخند میزنی و میگی: خدایا این بیشتر از اون چیزی بود که براش دعا کرده بودم، شکرت... به ما بپیوندید 】↷ 🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣6⃣ #قسمت_شصت 📖توی بیمار
همراهان گرامی کانال🌹 با عرض پوزش فراوان بابت تأخیر پیش‌آمده در انتشار رمان “اینک شوکران” از امشب، می‌توانید هر شب این رمان جذاب را دنبال کنید و از مطالعه آن لذت ببرید.😊🙏 ‌
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣6⃣ #قسمت_شصت 📖توی بیمار
❣﷽❣ ✫⇠ به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 1⃣6⃣ 📖زهرا دستش را روی دهان گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشود. محمدحسین داد کشید: میگویم کجاست؟ رو کرد به پرستار ها، آقا نعمت دست محمد را گرفت و کشیدش عقب، محمد برگشت سمت نعمت آقا _بابا ایوب رفت⁉️ آره ؟😭 📖رگ گردنش بیرون زده بود. با به پرستارها گفت: کی بود پشت تلفن گفت حالش خوب است؟ من از پاسگاه زنگ زدم☎️کی گفت توی آی سی یو است؟ بابا ایوب من ، شما گفتید خوب است؟ چرا دروغ گفتید؟ 📖دست آقا نعمت را کنار زد و دوید بیرون🏃‍♂ سرم گیج رفت، نشستم روی صندلی. آقا نعمت دنبال محمدحسین دوید وسط خیابان محمدحسین را گرفت توی بغلش، محمد خشمش، را جمع کرد توی مشت هایش و به سینه ی آقا نعمت زد، آقا نعمت تکان نخورد. +بزن محمدجان، من را بزن. داد بکش، گریه کن محمد😭 📖محمد داد می‌کشید و آقا نعمت را می‌زد . مردم ایستاده بودند و نگاه می‌کردند 😟 محمد نشست روی زمین و زبان گرفت. _شماها که نمی‌دانید ؛ نمی‌دانید ایوبم چطوری رفت. وقتی می لرزید شما ها که نبودید. همه جا تاریک🌚 و سرد بود. همه وسایل ماشین را دورش جمع کردم. 📖ایوب را دیدم به سرش ضربه خورده بود. رگ زیر چشمش ورم کرده بود. محمدحسین ایوب را توی قزوین درمانگاه می‌برد تا آمپولش را بزند. بعد از آمپول ، ایوب به محمد می‌گوید . حالش خوب است و از محمد می‌خواهد که راحت بخوابد😴 هنوز چشم هایش گرم نشده بود که ماشین چپ می‌شود . ایوب از ماشین🚗 پرت شده بود بیرون. 📖دکتر گفت: پشت فرمان بوده از موبایل📱 آقا نعمت زنگ زدم به خانه. بعد از اولین بوق گوشی را برداشت _سلام مامان گلویم گرفت +سلام هدی جان، مگر مدرسه نبودی؟ -ساعت اول گفتم بابام تصادف💥 کرده، اجازه دادند بیایم خانه پیش دایی رضا و خاله مکث کرد _بابا ایوب حالش خوب است؟ 📖بینیم سوخت و اشک دوید به چشمانم😢 +آره خوب است دخترم، است. اشک هایم سر خوردند روی رد اشک های آن چند ساعت و راه باز کردند تا زیر چانه ام، صدای هدی لرزید _پس چرا اینها همه اش گریه می‌کنند ⁉️ صدای گریه ی از آن طرف گوشی می امد. لبم را گاز گرفتم و نفسم را حبس کردم. هدی با گریه حرف میزد. _بابا ایوب ؟ آه کشیدم +آره مادر جان، بابا ایوب دیگر رفت😭 🖋 ... 📝 🌹🍃🌹🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا