[•#سلام_امام_زمانم 🌈•]
شْهَدُ أَنَّكَ فَاتِقُ كُلِّ رَتْقٍ
گواهی میدهم که تو گره گشای هر مشکلی هستی...
#السلام_علیک_یا_صاحبالزمان ❤️
🌱#اللہمعجللولیڪالفرج 🌱
👇👇🇯🇴🇮🇳 👇👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺
اگهباورکنیکههیچقدرتیبالاترازخداوند
نیست،دیگهچهچیزیمیتونهنگرانتکنه؟!
شایدتوحسکنیگُمشدهایاماخدارهات
نکرده،حواسشبهتهست..
دستاییاریخداوند،درهمهلحظههایزندگیت، برایکمکبهسویتودرازشده،
فقطآگاهباشوباچشمدلببین....
🦋شروع هفته تان پر از موفقیت و خیر و برکت
دلتون پر از یاد خدا💖
👇👇🇯🇴🇮🇳 👇👇
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada🌺.
❣#سلام_امام_زمانم❣
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلاىَ سَلامَ مُخْلِصٍ لَكَ فِى الْوَِلايَةِ...✋
🌱سلام بر تو ای مولایم،
سلام بر تو از سوی قلبی، که جز تو در آن راه ندارد!
🌱بپذیر سلام کسی را که قلبش، خانه محبت توست
و چشمهایش مشتاق دیدار تو.
#اللهمعجللولیکالفرج 🤲
#امام_زمان ارواحنا فداه💚
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
امید به خدا یعنی آرامش دل در طوفانها.
وقتی همه چیز سخت میشود،
فقط یاد خداست که دل را آرام میکند.
او همیشه هست، همیشه میشنود، و هیچگاه تنهایمان نمیگذارد.
با امید به او، حتی تاریکترین شبها هم روشن میشوند.
برات اون وقتی رو آرزو میکنم که از ته دلت
لبخند میزنی و میگی:
خدایا این بیشتر از اون چیزی بود
که براش دعا کرده بودم، شکرت...
به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺 @mabareshohada 🌺🍃
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣6⃣ #قسمت_شصت 📖توی بیمار
همراهان گرامی کانال🌹
با عرض پوزش فراوان بابت تأخیر پیشآمده در انتشار رمان “اینک شوکران” از امشب، میتوانید هر شب این رمان جذاب را دنبال کنید و از مطالعه آن لذت ببرید.😊🙏
🇮🇷 معبر شهدا 🇮🇷
✫⇠ #اینک_شوڪران ✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی به روایت همسر( شهلا غیاثوند ) 0⃣6⃣ #قسمت_شصت 📖توی بیمار
❣﷽❣
#اینک_شوڪران
✫⇠ #خاطرات_شهید_ایوب_بلندی
به روایت همسر( شهلا غیاثوند )
1⃣6⃣ #قسمت_شصت_ویکم
📖زهرا دستش را روی دهان گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشود. محمدحسین داد کشید: میگویم #باباایوب کجاست؟
رو کرد به پرستار ها، آقا نعمت دست محمد را گرفت و کشیدش عقب، محمد برگشت سمت نعمت آقا
_بابا ایوب رفت⁉️ آره ؟😭
📖رگ گردنش بیرون زده بود. با #عصبانیت به پرستارها گفت: کی بود پشت تلفن گفت حالش خوب است؟ من از پاسگاه زنگ زدم☎️کی گفت توی آی سی یو است؟ بابا ایوب من #مرده، شما گفتید خوب است؟ چرا دروغ گفتید؟
📖دست آقا نعمت را کنار زد و دوید بیرون🏃♂ سرم گیج رفت، نشستم روی صندلی. آقا نعمت دنبال محمدحسین دوید وسط خیابان محمدحسین را گرفت توی بغلش، محمد خشمش، را جمع کرد توی مشت هایش و به سینه ی آقا نعمت زد، آقا نعمت تکان نخورد.
+بزن محمدجان، من را بزن. داد بکش، گریه کن محمد😭
📖محمد داد میکشید و آقا نعمت را میزد . مردم ایستاده بودند و نگاه میکردند 😟 محمد نشست روی زمین و زبان گرفت.
_شماها که نمیدانید ؛ نمیدانید #بابا ایوبم چطوری رفت. وقتی می لرزید شما ها که نبودید. همه جا تاریک🌚 و سرد بود. همه وسایل ماشین را دورش جمع کردم.
📖ایوب را دیدم به سرش ضربه خورده بود. رگ زیر چشمش ورم کرده بود. محمدحسین ایوب را توی قزوین درمانگاه میبرد تا آمپولش را بزند. بعد از آمپول ، ایوب به محمد میگوید . حالش خوب است و از محمد میخواهد که راحت بخوابد😴 هنوز چشم هایش گرم نشده بود که ماشین چپ میشود . ایوب از ماشین🚗 پرت شده بود بیرون.
📖دکتر گفت: پشت فرمان #تمام_شده بوده
از موبایل📱 آقا نعمت زنگ زدم به خانه. بعد از اولین بوق #هدی گوشی را برداشت
_سلام مامان
گلویم گرفت
+سلام هدی جان، مگر مدرسه نبودی؟
-ساعت اول گفتم بابام تصادف💥 کرده، اجازه دادند بیایم خانه پیش دایی رضا و خاله
مکث کرد
_بابا ایوب حالش خوب است؟
📖بینیم سوخت و اشک دوید به چشمانم😢
+آره خوب است دخترم، #خیلی_خوب است.
اشک هایم سر خوردند روی رد اشک های آن چند ساعت و راه باز کردند تا زیر چانه ام، صدای هدی لرزید
_پس چرا اینها همه اش گریه میکنند ⁉️
صدای گریه ی #شهیده از آن طرف گوشی می امد. لبم را گاز گرفتم و نفسم را حبس کردم. هدی با گریه حرف میزد.
_بابا ایوب #رفته؟
آه کشیدم
+آره مادر جان، بابا ایوب دیگر رفت😭
🖋 #ادامه_دارد...
📝 #زینب_عزیزمحمدی
🌹🍃🌹🍃
#سلام_امام_زمانم ❣️
این را برای دلم
چگونه تفسیــــر کنم...
تو هستی
اما من اینهمه
ندارمت...
السلامعلیكیابقیہاللھِ فۍارضِہ🤍
╭┈───────🦋࿐
🌱#اللہمعجللولیڪالفرج 🌱
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺@mabareshohada 🌺
هرچی باشه، ما "خدا" رو داریم...
و خدایی که بخواد، راه رو باز میکنه،
دل رو آروم، و روزی رو روان میکنه...
باور دارم که هیچچیز بیحکمت نیست.
پس با دل و جان میگم:
خدایا شکرت بابت بودنت، حضورت، و آرامشی که میدی...
↶【به ما بپیوندید 】↷
🍃🌺@mabareshohada 🌺