eitaa logo
پویش‌کتاب‌‌مادران‌شریف🇮🇷
2.2هزار دنبال‌کننده
652 عکس
54 ویدیو
49 فایل
مهلت شرکت در پویش کتاب «حوض خون» مرداد و شهریور ۱۴۰۴ 🏆 ۲۰ جایزه ۲۰۰ هزار تومانی به قید قرعه🏆 نذر فرهنگی کتاب: 6104338631010747 به نام زهرا سلیمانی ارتباط با ما: @Z_Soleimani تبلیغات: @xahra_rezaei23
مشاهده در ایتا
دانلود
📘📘📘 گاهی میان حرف‌هایم به او می‌گفتم: «خوش به حالتان که می‌روید جبهه و با دشمن می‌جنگید.» در جوابم با خنده می‌گفت: «اگه شما پشت جبهه رو برامون نگه ندارید، ما هم نمی‌تونیم بجنگیم. ما رزمنده‌ها هرچی داریم از همسرانمون داریم. خانم‌ها پشت خط رو محکم نگه داشتن تا ما تو خط مقدم محکم بایستیم.» با لبخندی در ادامه حرفش می‌گفتم: «خب! شما می‌رید بهشت و لابد جهنم هم نصیب ما می‌شه.» او ادامه می‌داد: «نصف ثواب دفاع از میهن، برای تو و نصفش هم برای من.» به شوخی‌ می‌گفتم: «آن دنیا پشیمون نشی!» می‌گفت: «نه، اگه پشیمون بشم خدا که عادله؛ اگر من هم فراموش کنم، خدا فراموش نمی‌کنه.» حرف‌هایش را که مرور می‌کردم، نفس عمیقی می‌کشیدم و با این فکر در دل آرام می‌شدم: «خیالت از هر بابت جمعِ جمع باشه.» 📚 برشی از کتاب زندگی به روایت همسر شهید به قلم مریم عرفانیان 🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف: @madaran_sharif_pooyesh_ketab
📘📘📘 یک شب، عده‌ای از منافقین می‌خواستند داخل خانه کوکتل مولوتوف بیندازند؛ ولی نتوانستند. چون خانه ما در کوچه باریکی قرار داشت، اطرافش مطب دکتر بود و ساختمان‌های بلند دوروبرمان زیاد بود. اتفاقا همان شب توی حیاط خانه‌ آقای محمودآبادی، یکی از دوستان نورعلی، کوکتل مولوتوف انداختند. صبح‌ها وقتی از خواب بلند می‌شدم، می‌دیدم روی در با ماژیک چیزهای بدی نوشته‌اند! دشنام‌هایی به همسرم، بچه‌ها و حتی امام! چند دقیقه طولانی روی در را با نفت می‌شستم تا بدوبیراه‌ها پاک می‌شد؛ ولی روز بعد دوباره کارمان می‌شد تمیز کردن در و دیوار! درست مثل خانه قبلی مان، اینجا هم با چنین مشکلاتی روبرو بودیم. گاهی ساعت‌های دوازده، یک یا حتی سه نیمه شب با صدای زنگ از خواب می‌پریدم! زنگ بلند و ممتد تمام تنم را می‌لرزاند. یادم آمد نورعلی گفته بود: «پشت در نمان»؛برای همین، ایستادم وسط حیاط که از برف، سفید‌پوش شده بود و هرچه گفتم: «کیه؟...کیه؟...»جوابی نشنیدم! صدای لگد آمد و بعد صدای خِش خِشی از پشت در. قفل در خراب بود و گاهی با کوچک‌ترین ضربه باز می‌شد؛ اما وقتِ لگدزدن‌ها، در به چفت آهنی گیر می‌کرد و باز نمی‌شد؛ با این حال، ترسیدم هر لحظه در باز شود و بیایند داخل خانه. برگشتم توی اتاق و به همسایه‌مان که خانه‌شان انتهای کوچه بن‌بست و مشرف به خانه ما بود، تلفن کردم و گفتم: «از پنجره ببینید دم خانه ما کسی هست یا نه!» همسایه‌مان گوشی را گذاشت؛ چند لحظه‌ صدایی از گوشی نشنیدم تا اینکه گفت: «هرکی بوده رفته.» آن شب با توسل به حضرت زینب(س) در خانه با لگد‌های منافقین باز نشد؛ ولی به مرور این مزاحمت‌ها آن‌قدر زیاد شد که حتی شب‌ها زنگ خانه همسایه‌ها را در همان کوچه بن‌بست می‌زدند. یکی از همسایه‌ها با ناراحتی می‌گفت: «ما هم از دست شما آسایش نداریم.» 📚 برشی از کتاب زندگی به روایت همسر شهید به قلم مریم عرفانیان 🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف: @madaran_sharif_pooyesh_ketab
🖋🖋🖋 واقعا بعد از خوندن زندگی امثال شهید شوشتری و خانواده‌هاشون جز شرمساری به درگاه خدا هیچی نمی‌تونم بگم 😢 چقدر این آدم‌ها و خانواده‌هاشون برای اسلام و ایران فداکاری کردن و چقدر ما کم کاریم. اصلا نمی‌تونم ذره‌ای از سختی‌های همسر شهید رو تصور کنم. این سرزمین همون‌طور که مدیون مردان زیادی مثل شهید شوشتری هست، قطعا به زنانی مثل طیبه خانم هم مدیونه که با صبوری و استقامت زینبی، محکم پشت مردهاشون ایستادن تا برای اسلام و انقلاب فداکاری کنن. کاش که توفیق داشته باشیم راهشون رو ادامه بدیم ... 🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف: @madaran_sharif_pooyesh_ketab
📘📘📘 ساعت دو نیمه‌شب، سُرُم فرج‌الله که تمام شد، بچه را بغل گرفتم و از بیمارستان بیرون رفتم. فاصله بیمارستان تا خانه‌مان از این سر شهر تا آن سر شهر بود. در آن نیمه‌شب سرد، تاکسی هم نبود. توان بغل گرفتن فرج‌الله را نداشتم؛ از طرفی هم کفش به پا نداشت و تازه از زیر سُرُم درآمده بود. بچه‌ را روی لبه دیوار کوتاه بیمارستان که نرده‌هایی سبز داشت، نشاندم و شانه‌هایم را سمت او گرفتم و گفتم: «دست‌هایت را بینداز دور گردنم.» فرج‌الله را کول گرفتم و با لبه چادر او را روی پشت محکم بستم. بعد هم آرام‌آرام از میان برفی که نرم و آهسته می‌بارید، پیش رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم صدای خِرچ‌خرِچ برف‌ را زیر کفش‌هایم می‌شنیدم. سردی هوا صورتم را سوزن‌سوزن می‌کرد. هُرم گرمای وجودم در تاریکی شب بخار می‌شد و محو. احساس می‌کردم یک نفر پشت سرم می‌آید. چند مرتبه ایستادم و به راهی که آمده‌ بودم، نگاه کردم؛ اما هیچ‌ کس نبود! تنها رد پاهایم در برف مانده بود که توی تاریکی گم می‌شد.دور میدان ایران که رسیدم ناگهان ژیان آبی رنگی جلوی پایم ترمز زد. راننده، مرد میانسالی بود با موهایی فر، که پیراهنی سفید و کت چهارخانه بر تن داشت. شیشه ماشین را پایین کشید و بلند پرسید: -از کجا می‌آیید؟ -از بیمارستان. مرد به صندلی عقب اشاره کرد و گفت: «بشینید تا برسونمتون.» کمی ترسیده بودم، گفتم: «خونه‌ ما همین نزدیکی‌هاست، خودم می‌رم.» راننده دوباره گفت: «هوا سرده، بیاید سوار شید.» مردد ماندم که او کیست؟! آن وقت شب، توی تاریکی و خیابان‌های پربرف چه می‌کند؟! گفتم: «شما بروید.» انگار مرد از حالت چهره‌ام فهمید که برای سوار شدن تردید دارم؛ برای همین، با تأکید بیشتری ادامه داد: «نگران نباشید، هر شب کارم همین است. میان خیابان‌ها گشت می‌زنم تا اگر کسی به کمک احتیاج داشت، برسانمش.» 📚 برشی از کتاب زندگی به روایت همسر شهید به قلم مریم عرفانیان 🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف: @madaran_sharif_pooyesh_ketab
📘📘📘 نورعلی همیشه‌ می‌گفت خیلی‌ها در زمان جنگ هست و نیست‌شان را حراج کردند تا به معنویت برسند؛ ولی بعد از جنگ آن معنویت را از دست دادند... گاهی وصیتی‌ را که در جلسه‌ای کاری گفته بود، زیر لب مرور می‌کنم: «دیروز از هرچه بود، گذشتیم؛ امروز از هرچه بودیم گذشتیم. آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود. جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو می‌دهد. آنجا بر درب اتاقمان می‌نوشتیم: یا حسین فرماندهی از آن توست؛ الان می‌نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید. الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم، بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم. آزادمان کن تا اسیر نگردیم.» 📚 برشی از کتاب زندگی به روایت همسر شهید به قلم مریم عرفانیان 🌺 کانال پویش کتاب مادران شریف: @madaran_sharif_pooyesh_ketab