eitaa logo
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
574 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
147 ویدیو
67 فایل
مادرانه، تلاشِ جمعیِ مادران؛ برای بالندگیِ خود، فرزندان، خانواده و ایران اسلامی. 🔰 از طریق شناسه‌ی زیر @madaremadari در «پیام‌رسان‌ بله» با ما مرتبط شوید. ble.ir/madaremadary
مشاهده در ایتا
دانلود
مدار مادران انقلابی "مادرانه"
خانه‌ی امید آن زمان که توی شرکت نشسته بودم، مدیریت مالی معدن را انجام می‌دادم و حساب و کتاب‌های واردات و صادرات را مُهر می‌زدم، ذره‌ای هم فکرش را نمی‌کردم که روزی، ترشی درست کردن به نفع فلسطین، بتواند لذّت بخش‌ترین قسمت زندگی‌ام باشد. پنجشنبه شده بود. مثل همیشه، توی موسسه، بیرون کلاس قرآن دخترها نشسته بودیم و با بقیه مادرها گپ می‌زدیم. صحبت به درست کردن ترشی و فروختنش به نفع لبنان و فلسطین کشید. اولش رفته بودند دیدار امام جمعه و از فردای همان روز به پویش ترشی فروشی به نفع جبهه مقاومت پیوسته بودند. خانم شیرعلی‌بیگی رو به من کرد و گفت: «شما که حسابداری خوندی، بیا و حساب کتاب کارها را انجام بده». دفعه قبل که برای مراسم سوم شهید نصرالله رفته بودم و کنارشان لقمه آماده کرده بودیم، انگار که خانواده خودم کنارم بودند. حالا هم که دنبال جایی بودم تا تنهایی‌ام را توی ساعات مدرسه رفتن دخترک پر کنم، بلافاصله قبول کردم. روز بعد زودتر از همیشه بیدار شدم. تخت را مرتب کردم، لقمه در دهان دخترک گذاشتم، روپوش مدرسه را تنش کردم و بی توجه به ویار صبحگاهی، راهی شدیم. جلوی مدرسه صورت خنکش را با لب‌هایم داغ کردم و او رفت. و من با تمام اشتیاق، به طرف خانه فرشته خانم راه افتادم. خانه کوچک خوشبختی که کارهای بزرگ درونش رقم می‌خورد. از در که وارد شدم، تعدادی زودتر از من رسیده بودند و مشغول بودند. به جز اتاق خواب که واقعا جایی برای کار کردن نداشت، تمام نقاط خانه پر از ابزار و مواد ترشی بود. اتاق بچه‌ها برای خرد کردن و آماده کردن وسایل ترشی و انباری برای وزن‌کشی بود. آشپزخانه تا دم دهانش پر بود، حتی روی هواپز و سرخ کن برای کباب کردن بادمجان‌ها. توی هال هم برای پاک کردن سبزی و کارهای دیگر. فقط ما ده نفر نبودیم که کار می‌کردیم. چند نفر دیگر بخاطر کوچک بودن فضا، مواد اولیه را به خانه‌هایشان می‌بردند و بعد از آماده کردن، برایمان می‌آوردند. نشستم و به دیوار تکیه دادم. حال و هوای آنجا برایم پر از اکسیژن بود. درست مانند گندم‌زاری در سحرگاه خنکِ سنندج. حساب کتاب معدن و صادرات با حساب کتاب ترشی‌فروشی زمین تا آسمان فرق داشت. با این حال، راهِ سود و دخل و خرج را یادشان دادم و بعد، سینی را از فرشته خانم گرفتم، گذاشتم جلویم و شروع کردم به خُرد کردن گل‌کلم‌ها. نه حواسم به بوی زُه‍مش بود و نه حالت تهوعی که ممکن بود باز سراغم بیاید. به پسرک چهارماهه توی دلم هم سپردم که خودش را لوس نکند تا من کار کنم. فرشته خانم عین یک مدیر بحران باکفایت این ور و آن ور می‌دوید. از اتاقِ سبزی خشک‌ها می‌رفت توی انبار تا کرفس وزن کند، از آنجا با قربان صدقه صدا می‌زد که «خواهر بِپا بادمجون‌ها نسوزن»، از طرف دیگر، مشق دخترِ کلاس اولی‌اش را هدایت می‌کرد و پوشک پسرکش را عوض می‌کرد. سر ظهر هم، خانم‌های جهادی و بچه‌هاشان را با اُملتِ فوری‌اش سیر می‌کرد. توی این مدت، ندیدم عصبانی شود، غُر بزند و مِنَّت سَر بچّه‌هایش بگذارد. سه چهار روز بعد، پسرک خودش را لوس کرده بود و من با ویار شدید بین حال و دستشویی خانه‌مان در آمد و رفت بودم. جانم توان رفتن نداشت و قلبم توان ماندن. همین‌جور روی مبل وارفته بودم که همسر تلفن کرد. حالم را که پرسید و احساسم را فهمید با اشتیاق گفت: «پس چرا معطلی؟ بلند شو برو. برو و به کارت ادامه بده». این روزها، هرشب با ذوق اینکه فردا آدم موثری برای دنیا خواهم بود، حالم خوب است. به همسر گفته‌ام اگر انتقالی تهران گرفت، من همین جا توی شهریار می‌مانم. مادرانه‌ی شهریار مرا از گوشه‌ی دنج خانه‌ام بیرون کشیده. من روشن شده‌ام، جریان پیدا کرده‌ام‌. الان سنندج و شهریار و تهران برایم کوچکند. جهانِ در من، درحال رشد است و من، با امکانی که دارم، فلسطین را به صاحبانش برخواهم گرداند. دخترم از خواب بیدار می‌شود: «مامان! خواهش می‌کنم امروز منو ببر آشپزخونه مقاومت». به روایت: خسروی‌زاده به قلم: فریده طهماسبی "مادرانه" www.madaremadari.ir ble.ir/madaremadary eitaa.ir/madaremadary