eitaa logo
مدح و متن اهل بیت
8.8هزار دنبال‌کننده
20.3هزار عکس
23.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
@Yas4321 ارتباط با ادمین @Montazer98745 ارتباط با مدیر
مشاهده در ایتا
دانلود
مدح و متن اهل بیت
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_هفت🎬: باسته با حالتی ناباورانه گفت: هفتاد هزار دینار
🎬: قرار داد ننگینی بین قارون و باسته بسته شد و هیچ کس از مفاد این قرارداد آگاهی پیدا نکرد و باسته گوش به زنگ بود تا قاصد قارون به او برسد و قارون لحظه هارا میشمرد تا فرصتی برایش پیش آید و روزی از روزها که موسی در حال نصیحت مردم بود و به آنها گوشزد می کرد که مراقب اعمال و رفتار خود باشند و از اعمال منافی عفت دوری گزینند چرا که خشم خدا را به دنبال می آورد و باعث مرگ های زود رس می شود و ابلیس را شاد و مسرور می کند در این لحظه قارون که در جمع حضور داشت از جا بلند شد و گفت: ای موسی! تو که مدام ما را نصیحت می کنی بگو بدانیم اگر کسی این احکام را رعایت نکرد چه؟ حضرت موسی نگاهی به قارون نمود و فرمود: حکم الهی برای همه یکسان است و باید حد را بر او جاری نمود. قارون یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: حتی اگر ان شخص گنهکار تو باشی باز هم باید همان کرد که با دیگران می شود؟ موسی سری تکان داد و فرمود: آری! حکم یکی ست حتی برای من و بعد رو به جمعیت نمود و ادامه داد: ای مومنین بدانید و آگاه باشید کسی که گناه کرده در پیشگاه خداوند گنهکار است و عقوبت گناهش را خواهد دید خواه آن شخص موسی باشد و خواه قارون... در این لحظه قارون گلویی صاف نمود و گفت: پس خانم باسته که در مصر همه او را به عنوان یک منافی عفت می شناسند، احضار کنید تا در مورد موسی سخنانی بگوید و پس سخنان او مردم باید خود، گنهکار را عقوبت کنند. در این هنگام هر کسی چیزی می گفت و بعضی ها شک بد بردند، چون قارون در نظر آنان شخصی بزرگ و صادق بود و همه می خواستند بدانند که چه چیزی بین موسی و باسته گذشته است. موسی دانست که قارون حیله ای نموده اما به خدایش اطمینان داشت که او برای مومنین تکیه گاهی بس عظیم است پس رو به جمع نمود و گفت: کسی به دنبال این زن برود تا ببینیم موسی چه خطایی کرده که خود بی خبر است! چند نفر به دنبال باسته رفتند و قبل از آنان، قاصد قارون درب خانه ی باسته را زد و به او پیغام قارون را رساند که حالا وقت عمل به وعده ایست که پول آن را گرفته است. آن زن خود را آراست و خیلی زود به محل مجلس سخنرانی موسی رسید و هنگامی که وارد مجلس شد نگاهی به سمت موسی نمود و قبل از اینکه سخنی بگوید ناگهان عظمت و هیبت الهی موسی را دید و به یاد آورد که خدای موسی چگونه از عصای او اژدهایی ساخت که کل سحر و عظمت فرعون را بلعید و انگار اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که این مجلس، مجلس توبه و ایمان شود، پس باسته در یک لحظه تصمیم بزرگی گرفت. قارون که مطمئن بود اینک موسی به خفت می افتد، نگاهی پر از ذوق به باسته کرد و باسته بی توجه به نگاه قارون رو به جمعیت کرد و گفت: چطور آن ساحرانی که سالها دنبال سحر و جادو بوده اند توانستند یک شبه توبه کنند و به مقام ایمان رسیدند و در راه خداوند یکتا جان خویش از دست دادند تا روح آنها در آسمانها آرام گیرند و من این کار را نکنم؟ و بعد صدایش را بلند تر کرد و ادامه داد: ای مردم مصر! همگی شما مطمئنا مرا میشناسید، من باسته، زنی زیبا و بدکاره ام و اینک از کارهای بدم توبه می کنم، قارون با بذل هفتاد هزار دینار طلا می خواست مرا بفریبد و به من گفت که در جمع اعتراف کنم که شبی در کنار موسی بوده ام، اما من میگویم که موسی پیامبر خداست، او پاک و پاکدامن است و انکه گنهکار است قارون است که به من پول داده است علیه موسی پاکدامن اعتراف کنم و من این جا اعتراف می کنم که موسی پیامبر خداست و پاک دامن است و جز پاکی و اخلاص و بزرگی در موسی چیزی سراغ ندارم. در این هنگام قارون با عربده هایی دیوانه وار شروع به هیاهو کرد و به سمت باسته یورش برد و می خواست او را با دندان هایش تکه پاره کند که جمعیت مانع این کار شدند و بدین ترتیب قارون شکست خورد و این شکست تمام پروژه قارون را از هم گسیخت اما او همان متکبر فخر فروشی بود که همیشه خود را در چشم دیگران به تفاخر نشان می داد تا اینکه... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🎬: قارون مانند فردی افسار گسیخته در صحنه ی جدال با موسی و خدای یکتا می تاخت و در اینجا بود که موسی صبر از کف داد و از خدا خواست که سرنوشت قارون را آنگونه که خودش صالح میداند رقم بزند و به عبارت دیگر امید از هدایت قارون سلب شده بود و او را به خدا واگذار کرد و همانا خداوند بهترین انتقام گیرنده است. از طرفی نفوذ قارون در میان بنی اسرائیل زیاد بود و او در طی سالها تظاهر و نفاق توانسته بود جمعی ظاهر بین را همراه خود نماید و این همراهی به گونه ای بود که امکان از بین بردن یک شبه او وجود نداشت. این اتفاق باید به طریقی رقم می خورد که یاد و اثر آن تا سالها باقی بماند. پس در یکی از روزها که قارون در حالیکه کلید چند گنجینه اش را در دست داشت و آن را در برابر موسی گرفته بود و به او و دیگران فخر فروشی می کرد و معرکه ای پر هیاهو برپا نموده بود، ناگهان انگار زلزله ای عظیم رخ دهد، زمین در اطراف قصر قارون به لرزه افتاد، گویی زلزله فقط در قصر قارون بود و زمین از هم شکافته شد و قارون با دیدن این صحنه در حالیکه فریاد می کشید خواست از محدوده ی قصرش خارج شود اما گویی پاهایش در زمین قفل شده بود و نتوانست حرکت کند، در این لحظه قارون از اطرافیان که بیشتر طرفدارانش بودند طلب کمک کرد اما هیچ‌کدام از آنها جرأت نزدیک شدن به قارون را نداشتند، کم کم قصر قارون مثل لقمه ای توسط زمین بلعیده شد و قارون اظهار توبه و ایمان کرد اما خداوند که عالم بر اسرار است به موسی الهام نمود که توبه اش ظاهری و از سر عجز است و قارون و گنجش پیش چشم جمعیتی از دوستان و طرفدارانش در زمین فرو رفت. اثر دعای موسی بر قارون در قرآن این گونه آمده است: هم خود قارون، هم خانه اش در زمین فرو رفت و قارون در این هنگام عجز و ناله می کرد و سعی بر توبه ظاهری داشت و موسی به او فرمود: توبه تو، توبه واقعی نیست و این مرحله، مرحله فرو رفتن او در زمین را همه بنی اسرائیل دیدند و کسی نتواست به او کمک کند. ناتوانی یاران قارون در نجات او به چشم همه آمد. افراد سست ایمانی که همیشه حسرت قارون را میخوردند، می گفتند انگار که خداوند هر موقع بخواهد به بندگانش رزق میدهد و هر گاه بخواهد پس میگیرد. پس با دیدن این اتفاق موحد و با ایمان کامل شدند. جریان قارونیسم با این اتفاق در میان بنی اسرائیل به طور کلی از بین رفت و دیگر خبری از آن نبود. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🎬: داستان زیبای روایت انسان رسید به مرحله ی نابودی قارون، این مبحث مبحث فوق العاده مهمی ست، آنقدر مهم است که خداوند از آن در قرآن اسم آورده پس این تلنگریست برای تمام ابناء بشر تا آنها قارونی در نوع خود نشوند و در اینجا لازم است مسائل را کمی باز نماییم. طبق فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه واله، تمام اتفاقاتی که برای قوم موسی افتاد، تقریبا نکته به نکته و واقعه به واقعه برای امت رسول خدا هم پیش می آید. یعنی ما هم در مواجه با جریاناتی شبیه قارون و مانور تجمل هستیم و چون اتفاقات قوم رسول خاتم شبیه وقایع قوم موسی ست، برای همین در قران داستان های موسی زیاد به چشم می خورد و روایت می شود. قارونیسم دو لبه دارد. یک لبه آن جمع آوری مال و لبه دوم آن مصرف متظاهرانه بودن است. در اسلام اجازه نداریم و نمیتوانیم اموالمان را هر جور که بخواهیم مصرف کنیم، زیرا ممکن است طریقه مصرف باعث شورش و بغی علیه امام شود. امام صادق علیه السلام میفرمایند: اگر کسی یک خانه و اساسی را بر اساس ریا بسازد، در قیامت او را در طبقه هفتم جهنم همراه قارون میبرند در حالی که طوقی از آتش به گردنش است، در اینجا راوی از ایشان پرسید: خانه ای که ریایی ساخته شود یعنی چه؟ امام فرمودند: وقتی زیادتر از کفایت و برای برتری جویی بر همسایه و مباهات بر همسایه باشد بطوریکه بخواهی او را تحقیر کنی. عمر بن یزید از امام صادق پرسید: من لباس خوب میپوشم، عطر خوش استعمال میکنم، به خود میرسم و غذای خوب میخورم علاوه بر آن، مرکب راهوار سوار میشوم، غلامانی هم همراه خود دارم، آیا چیزی از تجبر و فخر فروشی قارونی در من هست؟ حضرت فرمودند: جبار ملعونی که ما میگوییم کسی است که قمس الناس کند و حق را نشناسد. راوی میپرسد: قمس الناس چیست؟ حضرت فرمودند: کسی که جوری مصرف میکند که در ذات آن مصرف کردن تحقیر دیگران است و در جایی دیگر فرمودند: قمس الناس به معنای حرکتی است که موجب ضایع کردن حقوق برادر مومن شود. این حالت نیاز به قصد ندارد. اگر حتی بدون قصد کاری موجب به تحقیر دیگران شود شامل این قمس الناس است. در رابطه با این حالت، دو نامه از نهج البلاغه نیز موضوعیت دارند. نامه هفتاد و یک خطاب به منظر بن جاروت و نامه چهل و پنج خطاب به عثمان بن حنیف. عثمان بن حنیف، فردی علوی و انقلابی و شیعه راستین بود. وضع مالی مناسبی هم نداشت و اهل تجمل نبود. فقط یک بار بر سفره ای دعوت شد که امیرالمومنین علیه السلام به او فرمود: تو بر سفره ای رفتی که فقرا در آن راه ندارند. بر سفره کسی نشستی که جزء اشراف و متولین هستند. از تو انتظار چنین رفتاری را نداشتم. استانداری که منصوب به من علی است، نباید چنین کاری کند. شرط ایمان است که چنین کاری نکنی و بر سفره ای بشینی و مالی مصرف کنی و تبرجی کنی که فقر ا در حسرت آن هستند. خدا آن روز را برای علی نیاورد که همچین طرفدارانی داشته باشند. انجام این رفتار فرقی ندارد که فقیر باشی یا غنی، یک فرد فقیر میتواند جوری رفتار کند که موجب فخرفروشی شود و یک فرد غنی هم می تواند متواضعانه با دیگران برخورد کند از مجموع این روایات متوجه ابعاد پدیده قارونیسم میشویم و چه خوب که ما از آن هم سفره های قارون نباشیم ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
مدح و متن اهل بیت
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد🎬: داستان زیبای روایت انسان رسید به مرحله ی نابودی قار
🎬: فرو رفتن قارون و تمام گنجینه هایش در زمین در حالیکه طرفداران بسیاری داشت که هیچ کدام نتوانستند کاری برای او بکنند، امری بسیار عظیم و تاثیر گذار بود و تاثیر این امر شاید اندازه ی معجزه ی عصای موسی بود، زیرا مصر سرزمین فراعنه به دو چیز در جهان شهره ی آفاق بود یکی سحر و ساحری که تمام اساتید حاذق ساحری از مصر بودند و دیگری در تجمل گرایی و فخر فروشی... سرزمین مصر یکی از اولین سرزمین هایی بود که به تجمل مشهور شده بود و ملاء و ثروتمندان آن چنان خود را با زر و زیور دنیا می آراستند که چشم همه ی مردم به آنها خیره می ماند و این واقعه ی فرو رفتن قارون در زمین در سرزمین مصر پدیده ای بسیار بزرگ بود که بنیان تجمل گرایانه را در انجا و دیگر سرزمین هایی که خبر واقعه به آنجا رسیده بود، بر باد داد و بسیاری از طرفداران قارون با دیدن و شنیدن این واقعه از اعتقادات خود دست شستند و به سمت موسی گرایش پیدا کردند. این واقعه هم، چون معجزه ی عصا و ایمان آوردن ساحران به موسی، دهان به دهان پیچید و در همه جای سرزمین مصر زبانزد شده بود و باعث می شد هر روز مردم چه زن و چه مرد، تک تک و گروه گروه به سمت موسی جذب شوند و از طرفی سخنرانی های موسی و آموزش های خواهرش میریام در جمع زنان و روشنگری های هارون و یوشع بن نون که هر دو پیامبر خدا بودند بر سرعت این جذب افزوده بود و این باعث شد تا ملاء و مترفین مصر بر آشفته شوند و بخواهند دست به کاری خطرناک بزنند و به طریقی موسی و مومنین را از صحنه خارج کنند. از طرفی شبکه ی حزقیل و آسیه در قصر که با فرار حضرت موسی کمی ضعیف شده بود و به کنج عزلت رفته بود، با ورود موسی جانی دیگر گرفته بود. حزقیل که حقیقت دین خدا را یافته بود، جلسات پنهانی برگزار می کرد و جالب است در این جلسات مردم را به آمدن محمد صلی الله و علیه واله مژده می داد، آنها را به سمت خاتم پیامبران که جدای از دین موسوی نبود می خواند، او در سخنرانی هایش از فضایل امیر المومنین و فرزندانش می گفت و از مردم می خواست تا مولا علی و اولادش را بر تمام انبیا و اوصیای الهی برتری دهند، او به حقیقت کلمات مقدس واقف شده بود و می خواست مردم را نیز آگاه کند و انها را از پرستش فرعون برحذر می داشت و به پرستش خداوند یکتا، همو که معجزه های خیره کننده ای تحت اختیار موسی قرار داده بود می خواند. روزی یکی از جاسوسان هامان در جلسه ی پنهانی حزقیل حضور یافت و با اینکه حزقیل رویش را پوشانده بود،اما او را شناخت و تمام گفته های او را به خاطر سپرد و پس از پایان جلسه خیلی زود خود را به هامان رساند و جزئیات سخنرانی حزقیل را کلمه به کلمه به گوش هامان رساند. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🎬: مأموران هامان به درب خانه ی حزقیل رسیدند و به او پیغام فرعون را دادند، حزقیل که تازه از جلسه ی پنهانی برگشته بود، طوری وانمود می کرد که خانه بوده و به محض رسیدن پیغام فرعون لباس بر تن نمود و راهی قصر شد. او می بایست تقیه کند و مقام و موقعیت خود را در دربار فرعون حفظ کند تا بتواند به این طریق به حضرت موسی کمک کند و بازوی توانمند مومنین در قصر باشد و توطئه های هامان را به نحوی خنثی کند. جمع فرعونیان جمع بود و هامان در صدر مجلس در کنار فرعون قرار داشت که حزقیل وارد شد. فرعون با اشاره دست او را به جلو خواند و حزقیل چند قدم جلو امد و گفت: با من امری داشتید؟ به محض اینکه ماموران شما به درب خانه ام آمدند، خود را به قصر رساندم. فرعون نگاهی به هامان کرد و هامان با پوزخند به حزقیل چشم دوخته بود، فرعون گلویی صاف کرد و گفت: به من خبر رسیده و ناگهان حرف خودش را خورد و گفت: ای حزقیل! تو وزیر و مورد اعتماد مایی، می خواهم از اعتقاداتت بدانم به من بگو خدای تو کیست؟! حزقیل انسانی بسیار باهوش بود و دانست خبری به فرعون رسیده پس با هوشمندی جواب داد: خدای من! خدای همه ی مصری هاست، خداوندی که مصری ها را روزی می دهد و مردم مصر در زیر سایه و نعماتش زندگی می کنند و من از هر آفریننده ای جز آفریدگار مصری ها برائت می جویم. این کلام هوشمندانه ی حزقیل بر مذاق فرعون خوش آمد و از طرفی علاقه ای که فرعون به حزقیل داشت و دوست نداشت این خزانه دار توانمند و درستکار را از دست دهد باعث شد که همین کلام او را راضی کند پس همانطور که حزقیل را تشویق می کرد رو به هامان نمود و‌گفت: فورا آن شخصی را که به جناب حزقیل تهمت زده حاضر کنید که هم اینک باید جلوی چشمان من او را به میخ بکشید. هامان از ترس اینکه مبادا آتش این عذاب دامن او را نیز بگیرد، چشمی گفت و دستور داد تا آن شخص را حاضر کنند. وقتی جاسوس هامان را به میخ می کشیدند و فریادش بر آسمان بلند بود، هامان با چشمان به خون نشسته به حزقیل چشم دوخته بود و زیر لب می گفت: من تو را بالاخره در موقعیتی دیگر رسوا خواهم نمود و تا خون تو را بر زمین نریزم و تو را به میخ نکشم از پا نمی نشینم. پس از این واقعه، هامان ملاء و ثروتمندان مصر را تحریک کرد و همه ی آنها دسته جمعی به قصر فرعون آمدند و از وضع موجود شکایت کردند و از اینکه هر روز تعداد بیشتری بر هواداران موسی اضافه میشد، اظهار نگرانی کردند و فرعون دستور داد تا هر جوان بنی اسرائیلی را دیدند بکشند و حیا را از زنان بنی اسرائیل بگیرند، هامان در راستای این دستورات به ملا امر کرد که زنان بنی اسرائیل را جذب خود کنند و فساد و فحشاء را در بین انان رواج دهند که این بهترین کار بود چون زن محور اصلی خانواده است و اگر او را منحرف کنند، دیر یا زود بنیان خانواده از هم می پاشد و بنی اسرائیل ضعیف و ضعیف تر می شود. از طرفی سالهای قبل که زنان بنی اسرائیل غرق در فساد بودند لشکری از بچه های حرامزاده به دنیا آورده بودند و این حرامزادگان اینک جوان شده بودند و در دسته ی ابلیس قرار داشتند و نیروی کمکی خوبی برای فرعونیان بودند و این حرامزادگان باعث شده بود جامعه ی بنی اسرائیل یک دست و یک صدا نباشد و باز فشار و ظلم به روی بنی اسرائیل زیاد شد و آنان برای شکایت از وضع موجود به حضور موسی رسیدند. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🎬: جاسوس هامان، سخنان حزقیل را به گوش او رساند و هامان برآشفت و در حالیکه چهره اش از خشم سرخ شده بود خود را به فرعون رساند و‌ چون می دانست که فرعون به حزقیل چون چشم خویش اعتماد دارد بطوریکه او را وزیر خزانه داری مصر گذاشته بود، پس با احتیاط گفت: ای خدای خدایان! ای حکمران مقتدر سرزمین مصر! چه نشسته ای که انگار مار در آستین خود پرورانده ای و خبر نداری که دشمن ترین دشمنان تو در لباس دوست در کنار تو هستند، آنها در ظاهر خادم شما هستند و در خفا خدای نادیده را ستایش و عبادت می کنند و مردم را از پرستش شما و خدایان مصر بر حذر می دارند... فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: منظورت از این حرفها چیست؟! آن چه کسی است که اینگونه از نان ما می خورد و برای دیگری تبلیغ میکند؟! زودتر بگو تا شمشرمان را از خونش سیراب نماییم. هامان گلویی صاف کرد و گفت: او کسی نیست جز حزقیل، همانکه معتمدترین فرد دربار برای شماست. فرعون با عصبانیت از جا بلند شد و همانطور که از خشم دستش را مشت کرده بود گفت: هامان! مراقب باش اشتباه نکرده باشی، حزقیل انسان معتمد ماست او رئیس خزانه داری حکومت است و من تا به حال از او خطایی ندیدم، فراموش نکن اگر سخنت تهمت باشد عواقب بدی برای تو و آورنده ی خبر خواهد داشت. هامان نفس بلندی کشید و گفت: جاسوس من در جلسه ای بوده که سخنرانش حزقیل بوده و او از خدای نادیده می گفته و مردم را به سمت پیامبر خاتم که در آخرالزمان ظهور می کند، می خوانده است. فرعون قدمی پیش گذاشت و گفت: آیا جاسوست با چشم خود حزقیل را دیده که چنین می گوید؟! هامان شانه ای بالا انداخت و گفت: رویش را ندیده، آخر آن مرد روی خود را پوشانیده بود اما آن جاسوس شک ندارد که سخنران جلسه کسی جز حزقیل وزیر دربار شما، نبوده است. فرعون دندانی بهم سایید و‌گفت: الساعه حزقیل را به اینجا احضار نمایید تا راست و دروغ گفتارتان مشخص شود و فراموش نکنید اگر ثابت شود حزقیل خیانتکار است، من او را به چهار میخ میکشم و اگر خبر دروغ باشد،آورنده ی خبر را به چهار میخ می کشم و این سخت ترین عذابی بود که در آن زمان در مصر باستان مرسوم بود که دست و پاهای مجرم را با میخ به چوب میخکوب می کردند و سپس آن را آتش می زدند. هامان بله ای گفت و فورا قاصدی را با دسته ای سرباز به دنبال حزقیل فرستاد و... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
مدح و متن اهل بیت
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_سه🎬: مأموران هامان به درب خانه ی حزقیل رسیدند و به او
🎬: مومنین بنی اسرائیل که صبر از کف داده بودند دور موسی را گرفتند و شروع کردند به نالیدن و از درد و ظلمی که فرعونیان هر روز بیش از قبل بر گرده شان می آوردند گفتند. در حقیقت قیام حضرت موسی به ثمر می نشست اگر کار شکنی حرامزادگانی که نسل قبل وارد بنی اسرائیل شده بودند، نبود. حالا آن حرامزادگان هم در بوق کرنا می کردند و اصل انقلاب موسی و اصل رهبری و کارایی منجی را زیر سوال می بردند، در صورتی که منجی نقش راهبر را داشت و باید جمیع مردم کار می کردند تا با همکاری هم می توانستد بر فرعونیان پیروز شوند. در اینجا موسی قومش را به صبر توصیه کرد و فرمود همانا خداوند را به یاری طلبید که در ملک او روزی می خورید و شما را یاریگری بهتر از خداوند نیست و زمین از آن مومنین و انسان های با تقواست و سپس دوباره عهد پیشین را که با بنی اسرائیل بسته بود یاداوری کرد و باز هم عهد را تجدید نمود. در این زمان باز هم از هر طرف جاسوس های هامان برای او از فعالیت های حزقیل سخن می گفتند و این سخنان به گوش فرعون رسید، فرعون اینبار به هامان گفت که تو ثابت کن حزقیل خطاکار است. هامان نقشه ای کشید، نقشه ای شیطانی که فقط فرعون و هامان از آن خبر داشتند و دیگر هیچ‌کدام از درباریان و حتی افراد مورد وثوق فرعون از آن خبر نداشتند. هامان قصد داشت تمام ملاء عضو مجلس سنا را در یک جلسه جمع کند و حزقیل هم دعوت کند و سپس از موسی و هارون بخواهند در آن جلسه حضور یابند و در یک لحظه حکم قتل موسی و هارون را صادر و اجرا کنند ، اینگونه هم موسی و هارون را از میان بر می داشتند و هم عکس العمل حزقیل را میدیدند که آیا به موسی ایمان آورده است یا نه..‌ ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
🎬: بانوی خانه آهی کشید و گفت: سالهای سال است که تقیه ی کرده ایم و ایمانمان به خداوند یکتا را در دربار فرعون آشکار نکرده ایم اما اگر چشم زخمی به حضرت موسی برسد چه باید کرد؟! حزقیل سری تکان داد و گفت: عمری از خداوند حرف زدیم و از یاوری پیامبرش سخن ها گفتیم، قبلا ایجاب می کرد که تقیه کنیم اما اگر گزندی وجود نازنین نبی خدا را تهدید کند، ما که عمری داعیه ی ایمان داشتیم و خود را سرباز دین خدا می دانستیم باید وجودمان را فدایی وجود نبی خدا کنیم تا مُهر تاییدی بر ادعا و ایمانمان باشد. حزقیل چنان سخن می گفت که قلب هر مومنی مالامال عشق خدا و فرستاده هایش می شد، حزقیل سخن را از موسی به پیامبر آخرالزمان کشانید و از او به علی علیه السلام رسید و رو به همسرش گفت: من علی را ندیدم، اما تعریف او و اولادش را از زبان موسی شنیدم و مِهر او در تار و پود وجودم تنیده شده، من ندیده ی علی، شده ام عاشق مرام و مسلک او و خوشا به سعادت کسانی که ایلیا را درک می کنند و در لشکر او سربازی می کنند. حزقیل سخن می گفت و همسرش محو حرفهای او شده بود، از سخنان حزقیل بوی شهادت می آمد، از حرکاتش بر می آمد که ماندنی نیست اما بانوی حزقیل نمی خواست چنین فکری به ذهنش خطور کند . آن شب گذشت و فردا صبح زود همسر حزقیل راهی قصر فرعون شد تا دختران فرعون را بیاراید و ساعتی بعد ملازمان حزقیل او را تا قصر فرعون همراهی کردند تا وزیر کاردان دربار مصر در جلسه ی مهمی که تدارک دیده شده بود شرکت کند. حزقیل وارد مجلس شد، تالار سلطنتی مملو از جمعیت بود، گویی تمام افراد سرشناس مصر برای این مجلس دعوت شده بودند و اعضای سنا هم در جایگاه خود حضور داشتند، در جایگاه اصلی تخت طلایی فرعون هنوز خالی بود اما هامان در کنار آن به چشم می خورد. حزقیل جلو رفت چرا که همه می دانستند او جزء وزیران ارشد فرعون است یعنی حزقیل نقش دست راست و هامان نقش دست چپ فرعون را داشت. حزقیل جلو رفت و سمت راست تخت ایستاد، هامان که در صورت و سیرت همانند روباهی مکار بود به او چشم دوخت و همانطور که نیشخندی روی لب داشت، سرش را تکان داد و زیر لب گفت: من که می دانم تو می خواهی با کمک موسی، فرعون را از تخت به زیر آوری و خود بر کرسی فرمانروایی بنشینی و اقرار می کنم کسی شایسته تر از تو به این مقام در بین مصریان نیست، اما کور خوانده ای، امروز موسی را کشته خواهی دید و تو را هم رسوا می کنم تا همگان بدانند که تو فرعون را خدای خود نمی دانی و خدای نادیده را می پرستی... حزقیل که انگار زهر نگاه هامان را متوجه شده بود، نگاهش را به بالا دوخت و زیر لب گفت: خداوندا! مشخص است که هامان نقشه ای برای پیامبرت دارد، جان من را بستان و جان پیامبرت را نجات بده که انتهای آرزوی من کشته شدن در راه توست و آرام گرفتن در آغوش شماست. در این لحظه شیپور ورود فرعون نواخته شد و فرعون و آسیه با خانواده سلطنتی در حالیکه تعدادی کنیز و غلام با تشریفات خاص به دنبالشان روان بودند، وارد مجلس شدند و فرعون بر جایگاهش نشست و نگاهی مرموز بین او و هامان رد و بدل شد که از چشم حزقیل، پنهان نماند‌. ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🎬: کمی بعد همهمه ای بر پا شد و همه دیدند که موسی و هارون با ابهتی که مختص پیام آوران الهی بود وارد مجلس شدند. فرعون و هامان نگاهی به هم کردند و فرعون رو به موسی گفت: ای موسی! امروز تمام بزرگان مصر را دعوت کرده ام، اعضای مجلس سنا هم حضور دارند و می خواهیم کاری را کنیم که همان اول راه می بایست کنیم اما تعلل کردیم و نتیجه اش شد چیزی که اینک در اطراف می بینیم. حال از تو سوالی دارم، هنوز بر عقیده خود باقی هستی؟! هنوز نمی خواهی ما را به عنوان خداوند قبول کنی و از ما اطاعت کنی؟! موسی نگاهی به جمع کرد، او کاملا می دانست که فرعون این معرکه را برپا کرده تا توسط بزرگان مصر او را متهم به خطاکاری کند و بزرگان حکم اعدام او را بدهند و اینگونه عواقب کشتن او برای فرعون سبک می شد چرا که تمام قبایل مصر با رای خود مبنی بر قتل موسی در این جنایت سهیم بودند و هیچ کس نمی توانست برای خونخواهی موسی قیام کند که اگر می کرد با کل مصر طرف بود و این از زیرکی فرعون و هامان بود که اینچنین نقشه ای کشیده بودند، موسی که خوب به این موارد آگاه بود رو به فرعون نمود و فرمود: بارها گفته ام و باز هم میگویم، هیچ خدایی جز الله، یگانه ی یکتا، احد واحد، خداوند آسمان ها و زمین و ستارگان، آفریدگار روز و شب و من و تو وجود ندارد و من سر تعظیم جز در درگاه خداوند یکتا خم نمی کنم. در این هنگام که فرعون خود را به هدفش نزدیک می دید، رو به جمعیت داخل تالار کرد و گفت: همگی شاهد بودید که این مرد، کفر می گوید و سر از پرستش خدای مصریان، خدای خدایان، برتافت و اقرار به پرستش خدای نادیده کرد، حالا من از شما می خواهم حکم قتل او را بنویسید و همگان مُهر و امضای خود را بر این حکم بزنید تا در ثواب این عمل شریک باشید و الطاف من و خدای خدایان مصر شامل حالتان شود. باز هم همهمه ای در بین جمعیت در گرفت، اکثر جمع پیش رو که از متمولین بودند و از فرعون حساب می بردند و از خشم او می ترسیدند با تکان دادن سر خود حرف او را تایید کردند و برخی دیگر فقط نگاه کردند تا اجماع چه می شود و به کدام سو باید بروند. حضرت موسی در یک قدمی مرگ بود و فرعون بار دیگر فریاد برآورد، کاتب حکم را بنویس تا بزرگان مصر آن را مهر کنند و البته بنویسید که موسی در همین مجلس باید کشته شود، یعنی موسی زنده از این مجلس نباید بیرون برود. در این هنگام حزقیل قلبش به تلاطم افتاد، اینک دیگر وقت تقیه و پرده پوشی نبود، عمری دم از پیروی از ولی خدا زده بود و اینک می بایست ثابت کند که فدایی وجود نازنین پیامبرش است، پس فورا از جا برخاست و دستش را بالا برد تا همهمه خاموش شود. به محض اینکه حزقیل از جا برخواست، هامان نیشخندی زد و زیر لب گفت: چه شود امروز...قصد داشتم فقط موسی و هارون را بکشم اما انگار قربانی سومی نیز در راه است و خوشا به حال من که رقیب قدر قدرتی چون حزقیل را از سر راه برمی دارم. با بلند شدند حزقیل، انگار حکم سکوت صادر کرده باشند، حزقیل آدم صاحب نفوذی بود و حرف و سخنش دست کمی از فرعون نداشت و همه می دانستند او یکی از کاردان ترین و صادق ترین وزرای فرعون است و برایش احترام خاصی قائل بودند. حزقیل ابتدا نگاهی به جمع کرد و گفت: حکمی را بدون اینکه کالبد شکافی نکرده اید مهر نکنید و سپس رو به فرعون گفت: جناب فرمانروا! آیا می خواهی مردی را فقط به جرم اینکه خدای یکتا را می پرستد بکشی؟! اصلا کشتن این مرد چه نفعی برای تو دارد و پرستش خدای یکتا توسط موسی چه ضرری برای تو و ما دارد؟! حزقیل می خواست طوری سخن بگوید که جان موسی و هارون را حفظ کند و اگر توانست باز هم تقیه کند. در این هنگام هامان از جا بلند شد و گفت: دیر زمانی ست که تو هم جز خطاکارانی اما آنقدر زرنگ بودی که مدرکی علیه خود باقی نگذاشتی، اینک هم با زرنگی می خواهی یکی به نعل بزنی و یکی به میخ تا هم موسی را نجات دهی و هم وانمود کنی با دین او کار نداری، دیگر رو کن آنچه را که در دل داری که به زودی پیامبرت موسی کشته می شود و تو هم به او خواهی پیوست... در این هنگام حزقیل نگاهش را از هامان گرفت و رو به جمع گفت... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
مدح و متن اهل بیت
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_شش🎬: کمی بعد همهمه ای بر پا شد و همه دیدند که موسی و
🎬: حزقیل نگاهی به هامان نمود انگار هامان نبود و ابلیس بود که از پس چشمان هامان به حزقیل نیشخند میزد، حزقیل آه کوتاهی کشید و گفت: من به شما می گویم، عاقلانه عمل کنید، فرض کنید که موسی دروغ بگوید در این صورت ضرری به شما وارد نمی شود اما احتمال دهید که اعتقاد موسی درست است و خداوندی یکتا وجود دارد که ما همه باید او را پرستش کنیم، پروردگاری که نیرویی عظیم دارد، همانکه عصایی چوبی را به اژدهایی ترسناک تبدیل می کند که سحر تمام ساحران را می بلعد، آیا شما روز ورود موسی به قصر و برخورد شیرهای درنده ی قصر فرعون را فراموش کردید؟! آیا شما واقعه ی عظیم یوم الزینه را از یاد برده اید؟! آیا شما بلایی که بر سر قارون و گنجش آمد فراموش کرده اید؟! تمام اینها نشان می دهد که نیرویی بسیار عظیم که بی شک نیروی پروردگاری یکتا و قدرتمند است پشت سر و تکیه گاه موسی هست، پس اگر موسی راست بگوید همانا با کشتن او عذابی سخت دامن گیر شما خواهد شد و شما و کل مصر از این بلا جان سالم به در نخواهید برد، پس عقل سلیم حکم می کند که محتاطانه تر عمل کنید و انجام ندهید کاری را که عواقبی خطرناک به همراه دارد. حزقیل دل به دریا زده بود و تقیه اش را شکست تا جان حجت خدا را نجات دهد، او تمام تلاشش را می کرد تا ملا و بزرگان مصر در حکم قتل موسی تردید کنند و این حکم را امضا نکنند و آن وقت فرعون نمی توانست آسیبی به وجود پیامبر خدا وارد کند، زیرا که اجماع مصر را به همراه خود نداشت. با سخنان حزقیل، سکوتی سنگین بر جمع حکم فرما شد و آثار تردید و دو دلی در چهره ی افراد حاضر در مجلس عیان بود. حزقیل سری تکان داد و گفت: آیا شما عاقبت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید؟! آیا از بلا و عذاب شدیدی که بر سرشان آمد با خبر نشده اید که اینک برای موسی شمشیر از رو بسته اید؟! آیا فکر می کنید خداوند قدرتمند موسی نمی تواند بلایی را که بر سر قوم ستمکار پیشین آورد بر سر شما بیاورد؟! حزقیل نفس کوتاهی کشید و گفت: داستان های همین مصر، همین زمان های وصل به زمان ما، زمان یوسف نبی را نشنیده اید؟! آیا از معجزات حضرت یوسف داستان ها به گوشتان نخورده؟! و نمی دانید کل مصر به یوسف ایمان آورد اما پس از مرگ یوسف خناسانی در گوش مردم وزوز کردند و به مردم گفتند که اعتقادات و آیین یوسف با مرگ او به خاک رفت و از بین رفته است؟! کمی تامل کنید و بعد دست به عملی بزنید. در این هنگام جمعی از ملاء از جا برخواستند و قصد ترک جلسه را داشتند و این بدان معنا بود که سخنان حزقیل تاثیر خود را گذاشته و نقشه ی هامان و فرعون نقش بر آب شده، پس هامان درحالیکه دندان بهم می سایید سر در گوش فرعون برد و گفت: اگر جلوی حزقیل را نگیرید کاری که موسی نتوانست با معجزاتش انجام دهد، این مرد با سخنانش انجام میدهد و کل مصر را به آیین یکتا پرستی در می آورد. در این لحظه فرعون به سربازان اشاره کرد و گفت: فورا حزقیل را در بند کنید و او را به سیاه چال بندازید تا در وقت معین او را به میخ بکشانیم ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🎬: همهمه ای در قصر برپا شده بود و کاملا مشهود بود که بین ملاء مصر دو دستگی ایجاد شده،چرا که ملت مصر عموما ملتی اخروی گرا بودند و به دنیای پس از این دنیا اعتقاد داشتند و این سنت مومیایی کردن هم از همین اعتقاد نشات می گرفت و حالا که حزقیل آنها را از خطر کشتن یک پیامبر و کن فیکون شدن دنیای انان بعد از این موضوع، آگاه کرده بود، دیگر کسی جرات نمی کرد با یک مهر و امضا، خود را در قتل مردی شریک کنند که خداوندی مقتدر و قدرتمند پشت و پناه او بود. حزقیل با اظهار این سخنان شبکه ی مخفی مومنان را لو داده و به نوعی در خطر قرار داده بود اما انها هیچ ترسی نداشتند، چرا که این شبکه ی مخفی برای نجات جان نبی خدا راه افتاده بود و امروز حزقیل با فدا کردن جان خود از کشته شدن موسی جلوگیری کرد. ملاء مصر با همان همهمه مجلس را ترک کردند و حزقیل را سربازان حکومت در میان گرفتند و او را کشان کشان به سمت سیاه چال می بردند و حزقیل همانطور که روی زمین کشیده میشد فریاد می زد: ای مردم قوم من! از فرعون پیروی نکنید چرا که او پرورش یافته ی مکتب ابلیس است، فرعون و هامان شما را به هلاکت می رسانند مگر شما سرنوشت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید، برای خداوند قدرتمند و یکتا هیچ امری محال نیست و به راحتی می تواند بلایی را که سر قوم کافر پیشین اورد بر سر شما هم نازل کند و... حزقیل می رفت و سخنانی را که سالها در دلش انباشته بود می گفت، او از خدای مهربان و پیامبرانش می گفت ، او از کلمات مقدس و معجزاتشان می گفت و هر حرفش تلنگری بر وجدان افرادی بود که او را مینگریستند و سخنانش را می شنیدند. فرعون با دیدن این صحنه دستور داد تا حزقیل را خاموش کنند و باران مشت و لگد و نیزه به دهان حزقیل باریدن گرفت و حزقیل فدایی وجود نازنین حجت زمانش شد. این جلسه که هامان و فرعون روی ان حساب بزرگی باز کرده بودند، با افشاگری حزقیل بدون نتیجه پایان یافت و موسی و هارون نجات یافتند و سالم از این جلسه بیرون رفتند. حالا حزقیل در سیاهچال بود و هامان و فرعون با هم جلسه گرفته بودند، انها می بایست نقشه ای بکشند که موسی را به زانو در اورند، اما چه نقشه ای؟! این دو هر چه در چنته داشتند رو کردند، دیگر فرهنگ مصر چیزی برای عرضه و مقابله با موسی نداشت پس باید نقشه ای عظیم تر رو‌ می شد، نقشه ای که عقل کل ان نه هامان و نه فرعون بلکه خود خود ابلیس بود. و ابلیس که خود شاهد قضایا بود و دیگر از دست موسی راه فراری برایش نمانده بود در جلسه ای که فرعون و هامان داشتند، شرکت کرد و چیزی در ‌گوش این دو ابلیسک گفت و فنی را به انان یاد داد که دوباره مردم را به سمت فرعون می کشید و از موسی دور میکرد، یعنی ابلیس اراده کرده بود بزرگترین معجزه اش را که از آسمان هفتم در خاطرش مانده بود رو کند تا موسی را در تبلیغ و تشریع دین خدا ناکام گذارد و باز هم مردم ظاهر بین را از راه درست منحرف کند ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
🎬: فرعون دستور قتل حزقیل را داد و حزقیل مظلومانه بوسیله ی جلادی سنگ دل به چهار میخ کشیده شد اما تا آخرین نفس دم از موسی و خدایش میزد و در آخرین لحظات زندگی اش ذکر محمد و آل محمد زینت بخش لبانش بود. حالا فرعون دچار عجز و ناکامی شده بود، بهترین وزیرش را به دست خودش به شهادت رسانده بود و چیزی در چنته نداشت. ابلیس که کار را اینچنین دید، چون نمی خواست انقلاب موسوی به سرانجام برسد، در شبی از شب ها که فرعون جام های شراب پی در پی به سر کشیده بود برای او ظاهر شد و این رسم ابلیس است که در زمان های مهم که کاری از امور الهی می خواهد به سرانجام برسد، پا به میدان می گذارد تا در برابر اراده ی خدا بایستد و نگذارد حق بر مسند قدرت بنشیند و دین خداوند جان بگیرد، چرا که او قسم یاد کرده که نگذارد بنی بشر روی آرامش به خود ببیند و در راه راست که آنها را به بهشت خدا می رساند قدم بردارد . فرعون آخرین جام شراب را از سبوی دست غلام پیش رویش گرفت و یک نفس آن را سر کشید و سپس جام طلا را محکم بر زمین کوفت. صدای شترق برخورد جام با زمین وهمی در دل اطرافیان فرعون انداخت، فرعون از جا نیم خیز شد و فریاد زد: بروووید...همگی از پیش چشمم بروید، گم شوید، می خواهم تنها باشم. هامان که اوضاع را اینچنین دید با اشاره دست به تمام خدمه فهماند که سالن را ترک کنند و خودش قدمی جلو‌گذاشت و با احتیاط گفت: من هم مجلس را ترک کنم؟! فرعون که گویا حالش دست خودش نبود دندانی بهم سایید و گفت: گفتم همه بروند، تو هم گم شو....نمی خواهم کسی کنارم باشد. هامان تعظیمی کرد و عقب عقب از درب تالار بیرون رفت. فرعون سرش را به پشتی تخت طلانشانش تکیه داد و چشمانش را بست، گویی خسته بود از همه چیز که ناگهان صدایی در گوشش پیچید... چرا ناراحتی؟! چاره ی کارت دست من است... فرعون یکباره چشمانش را باز کرد و همانطور که به پیرمرد پیش رویش که لباسی غیر لباس مصریان پوشیده بود و از چشمان کشیده و قرمز رنگش گویا آتش بیرون می تراوید نگاه می کرد گفت: تو کیستی؟! مگر نشنیدی که امر کردم همه اینجا را ترک کنند؟! می خواهی همین الان به سزای این نافرمانی ات تو را به میخ بکشم؟! پیرمرد بدون اینکه از تهدید فرعون بترسد در حالیکه لبخند کریهی روی لبهایش نشسته بود با طمأنینه و عصازنان پیش آمد و گفت: من آمده ام به تو کمک کنم، مگر نمی خواهی کاری کنی که مردم اوج قدرت تو را ببینند؟! مگر نمی خواهی با یک عمل متهورانه تمام معجزات موسی را که در یوم الزینه و بقیه روزها به مردم نشان داده کمرنگ کنی؟! فرعون راست سرجایش نشست و گفت: تو کیستی؟! و چطور میتوانی این کارهایی را که ادعا می کنی به سرانجام برسانی... پیرمرد باز هم جلوتر آمد، الان در یک قدمی فرعون بود، دست خود را روی دست فرعون گذاشت، داغی دستش در جان فرعون پیچید. فرعون گویی مسخ شده باشد به این بی احترامی پیرمرد که دست خدای مصریان را گرفته بود اعتراضی نکرد و آن پیر گفت: من قوی ترین ساحر روی زمین هستم، سحر من حتی از سحر موسی هم قوی تر است، من تا به حال خود را به تو نشان نداده بودم چرا که می خواستم تمام سحرهای موسی را یک جا باطل کنم و تو را بر مسند خدایی مصر که نه، خدایی کل دنیا بنشانم. فرعون خیره به پیرمرد روبه رو پلک نمیزد و با کلامی شکسته گفت:م...مگر موسی ساحر است؟! او می گوید خدایی یکتا و نادیده دارد که تمام قدرتش را از او گرفته، خدایی که در آسمان هاست و ما قادر به رؤیت آن نیستیم. پیرمرد قهقه ای زد و گفت: موسی یک ساحر است، شاید خدایی داشته باشد اما بدان سحر من از او قوی تر است و خدایی را که می خواهم به جهان عرضه کنم هم قوی ترین خداست و سپس سر درگوش فرعون برد و آرام تر گفت: و آن خدای قوی که خدای موسی را به زانو در می آورد کسی جز تو نیست و سپس قد راست کرد و گفت: ای فرعون، از من چیزی بخواه که تمام جهان از دیدن آن مبهوت شوند، از من کاری را بخواه تا مردم با دیدن آن کار دوباره به تو ایمانشان مستحکم شود و سحر موسی از کار بیافتد. همانا هر چه که بخواهی، برایت انجام می دهم چرا که هیچ کاری در این دنیا نیست که من نتوانم انجام دهم، من ساحری چیره دست هستم که موسی انگشت کوچک من نیز نمی شود. فرعون از شنیدن این حرفها سر ذوق آمده بود و در حالیکه مانند کودکی ذوق زده دستانش را بهم می مالید گفت... ادامه دارد... 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨