eitaa logo
محفل عشق ، زندگی به سبک شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
787 ویدیو
16 فایل
شهدا ازجنس لبخند خدا هستند پاک وساده ومهربان رفیق باز و باوفا میهمانی هایشان هم با بقیه فرق دارد فقط کافی است یکبار هم که شده دلت را به دلشان بسپاری این بار محفل عشق را امتحان کن @mohammad_hmn virasty.com/mohammad_hmn کپی آزاد اللهم عجل لولیک الفرج
مشاهده در ایتا
دانلود
آن زمان در محورهای کردستان از ساعت ۵ بعدازظهر، هیچ تردیدی انجام نمی شد. از ساعت ۴:۳۰ تأمین جاده کم کم جمع می شد. ۵ بعدازظهر منطقه تحویل کومله و دموکرات بود تا فردا صبح که مجدداً تیم های تأمین می رفتند سر ارتفاعات و گلوگاه های استراتژیک نگهبانی می گذاشتند. مثلاً اگر کسی می خواست از سنندج به مریوان بیاید، از ساعت ۱ بعدازظهر به بعد دیگر نمی توانست برود، چون به مریوان نمی رسید و به ضدانقلاب برخورد می کرد. برای این کار باید از ساعت ۸ صبح به سمت سنندج حرکت می کردیم تا بتوانیم قبل از ساعت ۳-۴ بعدازظهر به آن جا برسیم. یک شب حاج احمد آمد و به تقی رستگارمقدم گفت: برو ماشینتو آماده کن، می خوایم بریم! تقی رستگار گفت: کجا برادر احمد؟ حاج احمد گفت: چهار، پنج نفری می خوایم بریم دزلی! حالا ساعت چنده؟ ۱۰ شب . همه جا خورده بودیم. ساعت ۱۰ شب، آن هم دزلی ! با هیچ معیاری جور درنمی آمد که در آن ساعت ازشب، ۳ کیلومتر از مریوان بیرون بروی، چه برسد به دزلی که حدود ۶۰ کیلومتر با مریوان فاصله داشت. در روز هم آن جاده خطرناک بود و دره های فراوان و کمین های زیادی داشت. اگر در روز می خواستی به دزلی بروی، تمام اعضا و جوارح آدم عوض می شد، وای به حال شب که ساعت ۱۰ از مریوان به طرف آنجا راه بیافتی. به هر صورت راه افتادیم. خیلی آرام، انگار داشتیم به پیک_نیک می رفتیم. در بین راه حاج_احمد گفت: من مطمئنم که اگه ضدانقلاب اینجا باشه و خبر هم داشته باشه که ما می آییم، به ما کمین نمی زنه. پرسیدیم: برای چی؟ گفت: از ترس خودش ، می دونه ولش نمی کنیم و آسایش رو ازش می گیریم. بالاخره ساعت ۲ صبح به دزلی رسیدیم، با یک ماشین و بدون اسکورت. این که در آن موقع از شب، بدون ترس و لرز و رعشه راه بیافتی به سمت دزلی ، این فقط از کسی مثل حاج_احمد برمی آمد. بعدها فهمیدیم که هدف او از این حرکت، امتحانِ سه چیز بود: ۱- خودش ۲- اطرافیانش ۳- ضدانقلاب راوی : سعید طاهریان 🌹 اللهم عجل لولیک الفرج...🌹 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ✅ « محفل عشق » 🇮🇷 eitaa.com/joinchat/644087811C0093ab0c88
در عملیات بیت‌المقدس دو احمد داشتیم که فرمانده بودند و صدای آنها از شبکه‌‌ های بیسیم مرتب شنیده می‌شد . احمد متوسلیان فرمانده لشکر محمد رسول‌الله و احمد کاظمی فرمانده لشکر نجف اشرف . در تماس‌های بسیار مهم مخصوصا در لحظات شکستن خطوط دشمن فرماند‌هان و رزمندگان از لهجه‌های آنها متوجه میشدند کہ این احمد کدام احمد است ! اما جالب ‌تر زمانی بود که دو احمد با هم کار داشتند ، در مرحله‌ی دوم عملیات که بچه‌های لشکر محمد رسول الله در دژ شمالی خرمشهر ، با لشگر۱۰ زرهی عراق درگیری سختی داشتند و کارشان به اسیر دادن و اسیر گرفتن هم کشیده شد . احمد متوسلیان با بدنی مجروح عملیات را هدایت میکرد ، احمد کاظمی با احمد متوسلیان این‌گونه تماس می‌گرفت احمَد احمَد ، احمَد احمِد ، احمَد احمِد ، او سه احمد اول را ، یعنی متوسلیـان ، با لهجه‌ی تهرانی می‌گفت ، اما اسم خودش را با لهجه‌ی نجف آبادی ، مخصوصا مقداری هم غلیظ ‌‌‌تر بیان میکرد به این ترتیب احمد خوب و دوست داشتنی پایه‌ی خنده را برای فرماندهان زیادی که صدای او را از بیسیم می‌شنیدند فراهم میکرد . یادشان بخیر.... احمَد احمَد ، احمَد احمِد ، احمَد احمِد 🌹 اللهم عجل لولیک الفرج...🌹 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ✅ محفل عشق ، زندگی به سبک شهدا 🇮🇷 eitaa.com/joinchat/644087811C0093ab0c88
آن زمان در محورهای کردستان از ساعت ۵ بعدازظهر، هیچ تردیدی انجام نمی شد. از ساعت ۴:۳۰ تأمین جاده کم کم جمع می شد. ۵ بعدازظهر منطقه تحویل کومله و دموکرات بود تا فردا صبح که مجدداً تیم های تأمین می رفتند سر ارتفاعات و گلوگاه های استراتژیک نگهبانی می گذاشتند. مثلاً اگر کسی می خواست از سنندج به مریوان بیاید، از ساعت ۱ بعدازظهر به بعد دیگر نمی توانست برود، چون به مریوان نمی رسید و به ضدانقلاب برخورد می کرد. برای این کار باید از ساعت ۸ صبح به سمت سنندج حرکت می کردیم تا بتوانیم قبل از ساعت ۳-۴ بعدازظهر به آن جا برسیم. یک شب حاج احمد آمد و به تقی رستگارمقدم گفت: برو ماشینتو آماده کن، می خوایم بریم! تقی رستگار گفت: کجا برادر احمد؟ حاج احمد گفت: چهار، پنج نفری می خوایم بریم دزلی! حالا ساعت چنده؟ ۱۰ شب . همه جا خورده بودیم. ساعت ۱۰ شب، آن هم دزلی ! با هیچ معیاری جور درنمی آمد که در آن ساعت ازشب، ۳ کیلومتر از مریوان بیرون بروی، چه برسد به دزلی که حدود ۶۰ کیلومتر با مریوان فاصله داشت. در روز هم آن جاده خطرناک بود و دره های فراوان و کمین های زیادی داشت. اگر در روز می خواستی به دزلی بروی، تمام اعضا و جوارح آدم عوض می شد، وای به حال شب که ساعت ۱۰ از مریوان به طرف آنجا راه بیافتی. به هر صورت راه افتادیم. خیلی آرام، انگار داشتیم به پیک نیک می رفتیم. در بین راه حاج احمد گفت: من مطمئنم که اگه ضدانقلاب اینجا باشه و خبر هم داشته باشه که ما می آییم، به ما کمین نمی زنه. پرسیدیم: برای چی؟ گفت: از ترس خودش ، می دونه ولش نمی کنیم و آسایش رو ازش می گیریم. بالاخره ساعت ۲ صبح به دزلی رسیدیم، با یک ماشین و بدون اسکورت. این که در آن موقع از شب، بدون ترس و لرز و رعشه راه بیافتی به سمت دزلی ، این فقط از کسی مثل حاج احمد برمی آمد. بعدها فهمیدیم که هدف او از این حرکت، امتحانِ سه چیز بود: ۱- خودش ۲- اطرافیانش ۳- ضدانقلاب راوی : سعید طاهریان 📕 یادگاران « اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج » ~~~~~~~~~~~~~~ 🇮🇷 @mafeleshg
آن زمان در محورهای کردستان از ساعت ۵ بعدازظهر، هیچ تردیدی انجام نمی شد. از ساعت ۴:۳۰ تأمین جاده کم کم جمع می شد. ۵ بعدازظهر منطقه تحویل کومله و دموکرات بود تا فردا صبح که مجدداً تیم های تأمین می رفتند سر ارتفاعات و گلوگاه های استراتژیک نگهبانی می گذاشتند. مثلاً اگر کسی می خواست از سنندج به مریوان بیاید، از ساعت ۱ بعدازظهر به بعد دیگر نمی توانست برود، چون به مریوان نمی رسید و به ضدانقلاب برخورد می کرد. برای این کار باید از ساعت ۸ صبح به سمت سنندج حرکت می کردیم تا بتوانیم قبل از ساعت ۳-۴ بعدازظهر به آن جا برسیم. یک شب حاج احمد آمد و به تقی رستگارمقدم گفت: برو ماشینتو آماده کن، می خوایم بریم! تقی رستگار گفت: کجا برادر احمد؟ حاج احمد گفت: چهار، پنج نفری می خوایم بریم دزلی! حالا ساعت چنده؟ ۱۰ شب . همه جا خورده بودیم. ساعت ۱۰ شب، آن هم دزلی ! با هیچ معیاری جور درنمی آمد که در آن ساعت ازشب، ۳ کیلومتر از مریوان بیرون بروی، چه برسد به دزلی که حدود ۶۰ کیلومتر با مریوان فاصله داشت. در روز هم آن جاده خطرناک بود و دره های فراوان و کمین های زیادی داشت. اگر در روز می خواستی به دزلی بروی، تمام اعضا و جوارح آدم عوض می شد، وای به حال شب که ساعت ۱۰ از مریوان به طرف آنجا راه بیافتی. به هر صورت راه افتادیم. خیلی آرام، انگار داشتیم به پیک نیک می رفتیم. در بین راه حاج احمد گفت: من مطمئنم که اگه ضدانقلاب اینجا باشه و خبر هم داشته باشه که ما می آییم، به ما کمین نمی زنه. پرسیدیم: برای چی؟ گفت: از ترس خودش ، می دونه ولش نمی کنیم و آسایش رو ازش می گیریم. بالاخره ساعت ۲ صبح به دزلی رسیدیم، با یک ماشین و بدون اسکورت. این که در آن موقع از شب، بدون ترس و لرز و رعشه راه بیافتی به سمت دزلی ، این فقط از کسی مثل حاج احمد برمی آمد. بعدها فهمیدیم که هدف او از این حرکت، امتحانِ سه چیز بود: ۱- خودش ۲- اطرافیانش ۳- ضدانقلاب راوی : سعید طاهریان 📕 یادگاران « اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج » ~~~~~~~~~~~~~~ 🇮🇷 @mafeleshg