#خاطرات_شهدا
تیپ به لشکر تبدیل شد و ختم جلسه با یک صلوات اعلام شد .
داشتم میرفتم که آقا مهدی صدایم کرد و گفت بمان ، بعد که همه رفتند گفت زیارت عاشورای #امام_حسین علیه السلام را برایم بخوان ، این اولین دستور به عنوان فرمانده لشکر بود .
تا شروع کردم به خواندن بغض آقا مهدی شکست و تا پایان ذکر سجده داشت هق هق گریه میکرد....
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 خط عاشقی ، ج1
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
~~~~~~~~~~~~~~
🇮🇷 @mafeleshg
#کلام_شهید
در زمان غیبتِ کبری کسی میتونه زندگی کند که منتظر باشد
منتظرِ شهادت
منتظر ظهور #امام_زمان
خداوند امروز از ما همت ، اراده
شهادت طلبی میخواد...
#شهیدمهدی_زین_الدین
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
~~~~~~~~~~~~~~
🇮🇷 @mafeleshg
#خاطرات_شهدا
ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ؛ ﺩﯾﺪﻡ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯿﻪ ، ﺗﺎ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﻫﻮﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺁﺏ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ.
ﺯﻭﺭﻡ ﻣﯽ ﯾﻮﻣﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻡ ﺑﺮﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ، ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﯾﻪ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﮑﻨﻪ ، ﻣﯿﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﺁﺏ ﮐﻨﯽ؟
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﺭﻩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﺩﯾﺪﻡ ﺁﺏ ﮐﺜﯿﻒ ﺁﻭﺭﺩﻩ.
ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺟﻮﻥ! ، ﺍﮔﻪ ﺻﺪ ﻣﺘﺮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺁﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ، ﺗﻤﯿﺰﺗﺮ ﺑﻮﺩﺍ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺁﺏ ﺗﻤﯿﺰ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ، خیلی ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻡ.
ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﻣﻬﺪﯼ ﺑﻮﺩ ؛ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻟﺸﮑﺮﻣﻮﻥ.....
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 ستارگان خاکی
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
~~~~~~~~~~~~~~
🇮🇷 @mafeleshg
#خاطرات_شهدا
تیپ به لشکر تبدیل شد و ختم جلسه با یک صلوات اعلام شد .
داشتم میرفتم که آقا مهدی صدایم کرد و گفت بمان ، بعد که همه رفتند گفت زیارت عاشورای #امام_حسین علیه السلام را برایم بخوان ، این اولین دستور به عنوان فرمانده لشکر بود .
تا شروع کردم به خواندن بغض آقا مهدی شکست و تا پایان ذکر سجده داشت هق هق گریه میکرد....
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 خط عاشقی ، ج1
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
~~~~~~~~~~~~~~
🇮🇷 @mafeleshg
#خاطرات_شهدا
از ۴ دانشگاه فرانسه برای زین الدین دعوتنامه اومده بود.
یه شب رفت تهران تا با دوستش که از پاریس اومده بود ، مشورت کنه ببینه چه چیزایی برا تحصیل نیازه تا با خودش ببره.
دوستش گفت ، من ٣ ساله که توی پاریس درس میخونم. یه روز رفتم خدمت امام خمینی(ره) ایشون فرمودند ،
برگردید ایران ، اونجا بیشتر به وجودتون نیازه !!
آقا مهدی تا این رو شنید از رفتن به پاریس منصرف شد.
ماند ایران و با شرکت در تظاهرات ، برای پیروزی انقلاب تلاش کرد....
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 با راویان نور ، ص١٣٧
#لبیک_یا_خامنه_ای
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
~~~~~~~~~~~~~~
🇮🇷 @mafeleshg
#خاطرات_شهدا
ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ؛ ﺩﯾﺪﻡ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯿﻪ ، ﺗﺎ ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ ﻫﻮﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺁﺏ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ.
ﺯﻭﺭﻡ ﻣﯽ ﯾﻮﻣﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻡ ﺑﺮﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ، ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﯾﻪ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﮑﻨﻪ ، ﻣﯿﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﺁﺏ ﮐﻨﯽ؟
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﺭﻩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﺩﯾﺪﻡ ﺁﺏ ﮐﺜﯿﻒ ﺁﻭﺭﺩﻩ.
ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺟﻮﻥ! ، ﺍﮔﻪ ﺻﺪ ﻣﺘﺮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺁﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ، ﺗﻤﯿﺰﺗﺮ ﺑﻮﺩﺍ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺁﺏ ﺗﻤﯿﺰ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ، خیلی ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻡ.
ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﻣﻬﺪﯼ ﺑﻮﺩ ؛ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻟﺸﮑﺮﻣﻮﻥ.....
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 ستارگان خاکی
#شهید_غیرت
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg
•﷽•
السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
#وصیت_شهید
در زمان غیبتِ کبری کسی میتونه زندگی کند که منتظر باشد ، منتظرِ شهادت ،
منتظر ظهور #امام_زمان
خداوند امروز از ما همت ، اراده
شهادت طلبی میخواد...
#شهیدمهدی_زین_الدین
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg
#خاطرات_شهدا
نزدیك عملیات بود
می دانستم دختردار شده
یک روز دیدم سرپاكت نامه از جیبش زده بیرون
گفتم ، این چیه؟
گفت ، عكس دخترمه
گفتم ، بده ببینمش
گفت ، خودم هنوز ندیدمش!!
گفتم ، چرا؟
گفت ، الآن موقع عملیاته ، می ترسم مهر پدر و فرزندی كار دستم بده ، باشه بعد...
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 ستارگان خاکی
#لبیک_یا_امام_خامنه_ای
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg
#سیره_شهدا
خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود.
من هم یک شلوار خریدم ، تا وقتی از منطقه آمد ، با هم بپوشد.
لباس ها ر ا که دید گفت ،
توی این شرایط جنگی وابسته ام می کنین به دنیا.
گفتم ، آخه یه وقتایی نباید به دنیای ما هم سربزنی؟
بالاخره پوشید.
وقتی آمد ، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود.
چیزی نپرسیدم.
خودش گفت ،
یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت......
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 یادگاران ، ج10
#حجاب
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg
#سیره_شهدا
آقا مهدی بعد از شناسایی از منطقه برگشت. در عملیاتی که شب قبل صورت گرفت، وارد قرارگاه عراقیها شد و آن فرمانده را اسیر کرد. بعد به نیروهایش گفت: فردا که هوا روشن شد، او را پیش من بیاورید.
ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. عقب آیفا آن افسر عراقی نشسته بود. پیادهاش کردند. ترسیده بود. از ترس سرش را با دستانش میگرفت. آقا مهدی دست او را گرفت و رها نکرد. پنج متر آن طرفتر او را بُرد و گفت: برای این افسر عراقی کمپوت بیاورید. مدتی را چهارزانو روی زمین نشسته بودند و عربی صحبت میکردند. آن فرمانده عراقی باورش نمیشد که آقا مهدی، فرمانده لشکر باشد. او تا آیفا از مقر بیرون برود، یکسره به مهدی نگاه میکرد....
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 یادگاران
#حاج_قاسم
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg
•﷽•
السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
#کلام_شهید
در زمان غیبتِ کبری کسی میتونه زندگی کند که منتظر باشد
منتظرِ شهادت
منتظر ظهور امام زمان
خداوند امروز از ما همت ، اراده
شهادت طلبی میخواد...
#شهیدمهدی_زین_الدین
#امام_حسین
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg
#سیره_شهدا
آقا مهدی بعد از شناسایی از منطقه برگشت. در عملیاتی که شب قبل صورت گرفت، وارد قرارگاه عراقیها شد و آن فرمانده را اسیر کرد. بعد به نیروهایش گفت: فردا که هوا روشن شد، او را پیش من بیاورید.
ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. عقب آیفا آن افسر عراقی نشسته بود. پیادهاش کردند. ترسیده بود. از ترس سرش را با دستانش میگرفت. آقا مهدی دست او را گرفت و رها نکرد. پنج متر آن طرفتر او را بُرد و گفت: برای این افسر عراقی کمپوت بیاورید. مدتی را چهارزانو روی زمین نشسته بودند و عربی صحبت میکردند. آن فرمانده عراقی باورش نمیشد که آقا مهدی، فرمانده لشکر باشد. او تا ماشین از مقر بیرون برود، یکسره به مهدی نگاه میکرد....
سردار
#شهیدمهدی_زین_الدین
📕 یادگاران
#آغاز_ولایت_امام_زمان (عج)
« اللّٰهُمَّ عَجِّلْ لِوَليِّٖكَ الْفَرَج »
🇮🇷 @mafeleshg