یِک نگاهَت به مَن آموخت کِه در حَرف زَدَن
چِشمها بیشتر از حَنجَرِهها میفهمند . . .
عشق آن چشمهی پاکیست که شُستَنددرآن
هر کِه از راه رِسید، کُهنهی ناپاکش را . . .
من تو را با خونِ دِل از یاد بُردم، لُطف کُن
هر کُجا چِشمَت بِه مَن اُفتاد، کَج کُن راه را