eitaa logo
ماه مــــهــــــــــر
5.8هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
14.5هزار ویدیو
445 فایل
آیدی کانال👇 @mah_mehr_com 🌹کاربران می توانند مطالب کانال با ذکر منبع فوروارد کنند🌹 مطالب کانال : 👈قصــــــــــــّه و داستان آمـــــــــــــوزشی 👈کلیب آموزشی و تربیتی ***ثبت‌شده‌در‌وزرات‌ارشاداسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 دیر راهب 🔻صدای زوزه گرگ ها از دوردست می آمد. بیرون دِیر کسی نبود. از دور صدای صحبت آرامی می آمد به طرف صدا رفتم. پشت تپه چند مرد مشغول حرف زدن بودند، جلوی دهنشون رو می گرفتند صدای خندشون بیرون نره. بینشون صندوقی بود که ازش نوری به آسمون می رفت. یکی از اونا منو دید. شمشیرش را از غلاف درآورد و گفت: تو کیستی؟ این موقع شب اینجا چی می خوای؟ با ترس گفتم: راهبی مسیحی هستم که در دیرهمین نزدیکی زندگی می کنم. شما کی هستید؟ مرد به لباس هایم نگاه کرد و گفت: ما یاران ابن زیاد هستیم. پرسیدم: این سر توی صندوق مال کیه؟ مرد خنده ای کرد و گفت: سر حسین نوه پیامبر، داریم اونو را به شام و قصر یزید می بریم. اخم کردم و گفتم: چه مردم بدی هستید اگر مسیح فرزندی داشت، روی چشم می ذاشتیم، مرد با عصبانیت گفت: خیلی حرف می زنی پیرمرد. سر رو در عوض ده هزاردینار ازشون برای یک شب امانت گرفتم، با گلاب شستم وتا صبح صدای هق هق گریه ام فضای دیر رو پر کرده بود. 📌شوشتری، إحقاق الحق، ۱۴۰۹ق، ج۳۳، ص۶۹۲ 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 تازه داماد 🔻صدای تکبیر بلند شد، وهب شمشیر حمایل کرد، هانیه چوبی دست گرفت و دستانش رو باز کرد و گفت: اجازه نمیدم بری، یا باهم به میدان میریم یا نباید بری، امام لبخندی زد و گفت: جنگ برای زن ها واجب نیست، هانیه رو به همسر کرد و گفت: تو کشته بشی میری پیش حورالعین و منو فراموش می کنی. بهم دو تا قول بدید: وقتی کشته شدی بدون من بهشت نری. بعد رو به امام کرد و گفت: بعد وهب من خدمتکار خواهرت باشم. اشک از دیده امام جاری شد، قول داد و وهب به میدان رفت. 📌مجله دیدار آشنا، شماره 22 , محمد مهدی کریمی نیا 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 به دام عشق ❇️شنیده بود امام به سمت کوفه می رود، مسیر خود را کج می کرد او را نبیند. ⭕️عثمانی مذهب بود و میانه خوبی با امام نداشت، در راه به ناچار نزدیک امام توقفی کرد، مشغول غذا خوردن شد که فرستاده ای از طرف امام آمد و او را دعوت کرد. 🟡 زهیر مبهوت مانده بود، با اکراه پیش امام رفت، اما خندان برگشت و رو به همراهانش گفت: وسایل را جمع کنید، پیش امام می رویم، انگار که سفر ما به شهادت ختم می شود. 📌 بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۶۷- ۱۶۸ 📌 طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۹۸ 📌 مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال، ج۲۸، ص۳۲۰ 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 بهونه‌های آبکی ❇️ آدما یه وقتایی کار اشتباهی انجام میدن که می‌دونن غلطه، اما به جای قبول اشتباه، بهانه میارن تا توجیه کنن. توجیه یه نوع مریضیه که بین قشرهای مختلف جامعه شیوع داره. 🔴 آدمایی که تو جامعه به بدی شناخته شدن، نیازی به توجیه ندارن، در واقع توجیه مال آدمای خوبیه که نمی‌خوان شخصیت اجتماعی خودشون رو با عذرخواهی از دست بدن. 🟠 چون این جور آدما به هیچ وجه قانع نمیشن که کارشون غلطه یا اصلا قبول ندارن که اشتباه می‌کنن. 🟡 تعداد زیادی از‌ دیندارانی که امام حسین علیه‌السلام رو یاری نکردن، از همین نوع مریضی داشتن. مثلا می‌گفتن ما فقیر هستیم و به پول یزید احتیاج داریم. 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 خروج از ظلمت ❇️ لباس رزم به تن کرد و از کوفه با ابن زیاد به کربلا رفت، وقتی امام ابن زیاد را نصیحت کرد و او قبول نکرد رو به قبیله خود کرد و گفت: ما بودیم نامه برایش نوشتیم، امروز حق را در طرف حسین میبینم. 🟡شب از نیمه می‌گذشت جُوَیْن بن مالک سوار اسب شد و با هفت نفر از قبلیه خود به سپاه امام آمد و جز شهدای کربلا شدن. 📌 سماوی، ابصارالعین، ۱۴۱۹ق، ص۱۹۴. 📌 شیرازی، ذخیرة الدارین، زمزم هدایت، ص۴۰۰. 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 شهید کوفی ❇️ نامه ای به امام نوشته بود و روز شماری می‌کرد برای آمدنش، مسلم که به کوفه آمد سراسیمه به استقبالش رفت، خبرچینی به ابن زیاد گفت: عمارة بن صَلْخَب با مسلم بیعت کرده و از کوفیان برای امام بیعت می‌گیرد، ابن زیاد عصبانی شد، دستور داد دستگیرش کنند و به زندان بیندازند. 🟡 بعد شهادت مسلم و هانی ابن زیاد گفت: سر عماره رو جلوی طایفه اش جدا کنید و هر سه سر رو برای یزید به شام ببرید. 📌 حائری، ذخیرة الدارین، تحقیق: دریاب نجفی، ۱۴۲۲ق، ص۴۹۸. 📌 بلاذری، أنساب الأشراف،۱۴۱۷ق، ۱۹۹۶م، ج ۲، ص۸۵. 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 کنار دایی ❇️ پدر زره و کلاه‌خودی سرشان کرد، شمشیری حمایلشان کرد و به سمت مکه رهسپارشان کرد. وقتی در سرزمین عقیق به کاروان امام رسیدند، زینب کبری با دیدن عون و عبد الله سر ذوق آمد. 🔴عبد الله رو به دایی کرد و گفت: پدرمان از ما خواست تا اگر به راه خود ادامه دادید، کنارتان بمانیم تا شهید شویم. 📌 ابن اعثم کوفی، الفتوح، ۱۴۱۱ق، ج۵، ص۶۷ 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 داماد عمو ❇️ اسب را زین کرد، به خیمه رفت و از فاطمه خداحافظی کرد، بعد به عمه گفت: مراقب همسر من باش. عمو راضی به رفتنش نمیشد، اما با اصرار پذیرفت. میدان جنگ شلوغ بود، از روی اسب که روی زمین افتاد، دیگر نشد بدنش را برگردانند. 🟡 عصر عاشورا سر تمام شهدا را جدا می‌کردند، به حسن مثنی که رسیدند بی‌حال بود. یکی از بین لشکر ابن زیاد گفت: من دایی اویم، او را نکشید، ضمانتش با من. حسن مثنی یکی از جانبازان کربلا بود که به کوفه رفت، درمان شد و به مدینه بازگشت. 📌 احمد بن یحیی بلاذری، انساب‌الاشراف، ۱۹۹۶ـ۲۰۰۰ 📌 حمید بن احمد مُحَلِّی، الحدائق الوردیَّة فی مناقب ائمة الزیَّدیة، چاپ مرتضی بن زید محطوری حسنی، صنعا ۱۴۲۳ / ۲۰۰۲ 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 بعد علی‌اکبر ❇️عبدالله گوشه‌ای نشسته بود و گریه می‌کرد، امام حسین علیه‌السلام کنارش اومد و گفت: شهادت پدرت مسلم بن عقیل، غم بزرگی بود، دست مادرت رو بگیر و از کربلا برو. 🟡عبدالله سریع ایستاد و گفت: من بزرگ شدم، الان دیگه چهارده سالمه، بعد از علی اکبر نوبت منه. من زندگی همیشگی آخرت رو به این دنیای پست ترجیح میدم. 🟠امام که انقدر عبدالله رو مشتاق دیدن، اونو در آغوش گرفتن و روانه میدان کردن. 📌محمد تقی سپهر کاشانی، ناسخ التواریخ، ج۲، ص۳۱۷. 📌محمد تنکابنی، اکلیل‌ المصائب، ج۱، ص۱۸۵. 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 راوی غدیر 🔻عبدالرحمن خیلی از بی‌وفایی مردم کوفه ناراحت بود، شب عاشورا به بریر ‌گفت: خودم از این مردم کوفه برای امام بیعت گرفتم، چقدر برای این مردم بی وفا از غدیر خاطره گفتم. 🔸بریر که این حرف‌های تلخو می‌شنید، همش شوخی می‌کرد و می‌خندید، اما وقتی ناراحتی عبدالرحمن رو دید گفت: من الان پیرمرد شدم، اما توی جوونی هم اهل شوخی نبودم، علت خوشحالی من بهشتیه که داریم به سمتش میریم. 📌طبری، تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۳ 📌انصار الحسین علیه السلام، شمس الدین، ج۱، ص۹۷. 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com
💠 داماد عمو ❇️ اسب را زین کرد، به خیمه رفت و از فاطمه خداحافظی کرد، بعد به عمه گفت: مراقب همسر من باش. عمو راضی به رفتنش نمیشد، اما با اصرار پذیرفت. میدان جنگ شلوغ بود، از روی اسب که روی زمین افتاد، دیگر نشد بدنش را برگردانند. 🟡 عصر عاشورا سر تمام شهدا را جدا می‌کردند، به حسن مثنی که رسیدند بی‌حال بود. یکی از بین لشکر ابن زیاد گفت: من دایی اویم، او را نکشید، ضمانتش با من. حسن مثنی یکی از جانبازان کربلا بود که به کوفه رفت، درمان شد و به مدینه بازگشت. 📌 احمد بن یحیی بلاذری، انساب‌الاشراف، ۱۹۹۶ـ۲۰۰۰ 📌 حمید بن احمد مُحَلِّی، الحدائق الوردیَّة فی مناقب ائمة الزیَّدیة، چاپ مرتضی بن زید محطوری حسنی، صنعا ۱۴۲۳ / ۲۰۰۲ 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com👈عضویت
💠 بوی پیراهن خونی ❇️ توی مدینه قحطی شدیدی اومد، طوری که دیگه غذایی برای خوردن پیدا نمیشد. 🔆درخت ها خشک شدن و چاه ها آبی برای آبیاری نداشتن. عبدالله بن جعفر رو به همسرش کرد و گفت: شنیدم که شام (سوریه) وضعیت خوبی داره، وسایل رو جمع کن تا به اونجا بریم. 🟡 خونه کوچکی توی شهر شام اجاره کردن، روزها عبدالله مشغول کشاورزی میشد و همسرش به یاد لحظه های اسارت توی این شهر زندگی می کرد. ⭕️مدتی که گذشت، زینب کبری مریض شد. روزی از شوهرش خواست تا تشکش رو زیر نور آفتاب پهن کنه، بعد لباس خونی برادر رو به سینه چسبوند. اون در حالی که گریه می کرد و زیر لب حسین حسین می گفت، از دنیا رفت. 📌 عقیله بنی هاشم، ص 57 و58 📎 📎 📎 📎 @mah_mehr_com👈عضویت