@mahdihoseini_irسیدرضا+نریمانی-+خوش+اومدی+ولی+دیر+اومدی-+شهادت+حضرت+رقیه.mp3
زمان:
حجم:
15.78M
تنت کجاست
که با سر اومدی...
چرا لبت پر از خونِ بابا😭
#شهادت_حضرت_رقیه(س)🏴
🏴 @mahdihoseini_ir
21.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞نماهنگ |
🍂نجوای دخترانه
با نوای حاج محمود کریمی🎤
#فوق_العاده👌
ویژه #شهادت_حضرت_رقیه(س)▪️
🏴 @mahdihoseini_ir
▪️کفن را باز نکردند. ریحانه پرسید «اگر دوست باباست پس چرا عکس بابا مهدیِ من روی اونه؟»
آرام در گوشش گفتم «ریحانه جان اگر راستش را بگویم من را میبخشی؟ این پیکر بابامهدی است.»
یکهو دلش ترکید و داد زد «نه، این بابای منه؟ این بابا مهدی منه؟ این بابا مهدی خوب منه؟»
برادرم خواست بغلش کند و ببرد. سفت تابوت را چسبیده بود و جدا نمیشد. از صدای گریههای ریحانه مردم به هق هق افتادند.
دوباره در گوشش گفتم «ریحانه جان یک کار برای من میکنی؟»
با همان حال گریه گفت «چه کار؟»
بوسیدمش و گفتم «پاهای بابا را ببوس.»
پرسید «چرا خودت نمیبوسی؟» گفتم «همه دارند نگاهمان میکنند. فیلم میگیرند. خجالت میکشم.»
گفت «من هم نمیبوسم.»
گفتم «باشه. اگر دوست نداری نکن ولی اگر خواستی یکی هم از طرف من ببوس.»
یک نگاهی توی صورتم کرد. انگار دلش سوخته باشد. خم شد و پاهای مهدی را بوسید. سرش را بلند کرد و دوباره بوسید. آمد توی بغلم و گفت «مامان از طرف تو هم بوسیدم. حالا چرا پاهایش؟»
گفتم «چون آن پاها همیشه خسته بود. همیشه درد میکرد. چون برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)و حضرت رقیه(س) قدم برمیداشت.»
یکهو ساکت شد و شروع کرد به لرزیدن. بدنش یخ یخ بود. احساس کردم ریحانه دارد جان میدهد. به برادرم التماس کردم ببردش. گفتم اگر سر بابایش را بخواهد من چه کار کنم؟ اگر بخواهد صورت بابا مهدی را ببیند چه طور نشانش بدهیم؟ اگر میدید طاقت میآورد؟ نه، به خدا که بچهام دق میکرد.
همه حواسم به ریحانه بود و از مهرانه غافل بودم.
#مدافع_حرم
#شهید_مهدی_نعمایی
#شهادت_حضرت_رقیه(س)
🏴| @mahdihoseini_ir
✍ #استاد_شهید_مرتضی_مطهری در باب سکینه (رقیه (س)) این چنین فرمودند :
این طفل به قدری به اباعبدالله علاقهمند بود و پدر بزرگوارش را دوست داشت که اظهار علاقههای او در تاریخ به شدت منعکس شده است. برای اباعبدالله از نظر الهی یک امتحان بسیار بزرگی بود وقتی که احساس میکرد که باید از طفلی که اینقدر برای او عزیز است و اینقدر آن طفل او را دوست میدارد جدا بشود. در یکی از وداعها اباعبدالله آمدند و این طفل گریه میکرد، اشعاری به حضرت نسبت دادهاند :
سَیطولُ بَعْدی یا سَکینَةُ فَاعْلَمی
مِنْک الْبُکاءُ اذِ الْحَمامُ دَعانی
لاتُحْرِقی قَلْبی بِدَمْعِک حَسْرَةً
مادامَ مِنِّی الرّوحُ فی جُثْمانی
فَاذا قُتِلْتُ فَانْتَ اوْلی بِالَّذی
تَأْتینَهُ یا خیرَةَ النِّسْوانِ [1]
فرمود: دخترکم! فعلًا گریه نکن، تو بعدها گریههای طولانی داری، فرصتهای زیادی برای گریه داری. تا من زنده هستم تو گریه نکن، گریهات را بگذار برای بعد از رفتن من.
😭بعد فرمود: «لاتُحْرِقی قَلْبی بِدَمْعِک حَسْرَةً» مگر نمیدانی که این دانههای اشک تو آتش به دل پدرت میزند. مادامی که روح در بدن من هست مرا با این اشکها آتش نزن، وقتی من کشته شدم آن وقت اختیار با توست، هرچه دلت میخواهد گریه کن.
📖استاد مطهری، آشنایی با قرآن، ج 5، ص33
1)ینابیع المودّة، ج 2/ ص 172
#شهادت_حضرت_رقیه(س)
پنجم #صفر
آقا مهدی
آخر چه گویم... دختران بابایی اند...
در خرابه در کنار حضرت زینب(س) نشسته بود. جمعی از کودکان شامی را دید که در رفت و آمد هستند.
پرسید: عمه جان! اینان کجا می روند؟ حضرت زینب(س)فرمود: عزیزم این ها به خانه هایشان می روند. پرسید: عمه! مگر ما خانه نداریم؟ فرمودند: چرا عزیزم، خانه ما در مدینه است. تا نام مدینه را شنید، خاطرات زیبای همراهی با پدر در ذهن او آمد.
بلافاصله پرسید: عمه! پدرم کجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل دیگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوی غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسی از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤیا پدر را دید. سراسیمه از خواب بیدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جویی نمود، به گونه ای که با صدای ناله و گریه او تمام اهل خرابه به شیون و ناله پرداختند.
خبر را به یزید لعنت الله علیه رساندند، دستور داد سر بریده پدرش را برایش ببرند. رأس مطهر سید الشهدا را در میان طَبَق جای داده، وارد خرابه کردند و مقابل این دختر قرار دادند. سرپوش طبق را کنار زد، سر مطهر سید الشهدا را دید، سر را برداشت و در آغوش کشید.
بر پیشانی و لبهای پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه کسی صورت شما را به خونت رنگین کرد؟ پدر جان چه کسی رگهای گردنت را بریده؟ پدر جان «مَنِ الَّذی أَیتَمَنی علی صِغَرِ سِنِّیِ» چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدر جان یتیم به چه کسی پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان کاش خاک را بالش زیر سرم قرار می دادم، ولی محاسنت را خضاب شده به خونت نمی دیدم.
😭😭😭😭😭
دختر خردسال حسین(ع) آن قدر شیرین زبانی کرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خیال کردند به خواب رفته. وقتی به سراغ او آمدند، از دنیا رفته بود.
شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.
یارقیه....😭
#صفر
#شهادت_حضرت_رقیه(س)🏴
محمد حسین حدادیانenc_16898627069296683764748.mp3
زمان:
حجم:
5.76M
روز و شب باید که خون گریه کنم...
من برا کدومتون گریه کنم...😭
محمدحسین حدادیان🎙
#شهادت_حضرت_رقیه(س)
#حضرت_رقیه(س)🏴
@mahdihoseini_ir
3.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من فقط یکم موهام سوخته همین
یکمم کبوده رنگم مگه نه
لباسام یه ذره نامرتبه
ولی من هنوز قشنگم مگه نه!؟💔
#یا_رقیه
#از_غزه_بگو
#شهادت_حضرت_رقیه(س)🏴
•┈┈••✾••┈┈•
@mahdihoseini_ir
18.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا یتیم یعنی
دست نوازشم نیست...😭
🏴روضه تقدیم به مدافع حرم بی بی رقیه #شهید_مهدی_حسینی
⚫️ #شهادت_حضرت_رقیه(س)
•┈┈••✾••┈┈•
@mahdihoseini_ir
💔🍃
مگر میشود
دختر باشی بابا نخواهی
مگر میشود دختر بود و بابا نخواست...
عجب دلی دارد مامان با این دل بهانه گیر من...
#رقیه_های_زمانه
به یاد نازدانه آقااباعبدالله #حضرت_رقیه (س)
یارقیه💔
#شهادت_حضرت_رقیه(س)🏴
•┈┈••✾••┈┈•
@mahdihoseini_ir
شهادت حضرت رقیه (س)enc_17535491786636131988965.mp3
زمان:
حجم:
3.07M
بیا تو آغوشم
بابای منی....😭😔
سالروز #شهادت_حضرت_رقیه(س)
@mahdihoseini_ir
⸙⚘️⸙჻ᭂ࿐ ┅┄
مهدی رسولیenc_17231351470130664249143.mp3
زمان:
حجم:
2.88M
ببار بارون
به یاد خشکی لب های اصغر...
به یاد اشک چشم های رقیه...💔
سالروز #شهادت_حضرت_رقیه(س)
@mahdihoseini_ir
⸙⚘️⸙჻ᭂ࿐ ┅┄