eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه --که چطور جوابش رو بدم ! جواب زورگویی ها و قلدری هاش ... جواب این ظلم و ستم هایی که در حقم کرده بود . خدایا میبینی و چیزی نمی گی . بابا انصافت رو شکر . چشمام رو بستم و بی صدا اشک ریختم . صدای باز و بسته شدن در اومد فکر کردم که حتما رفته . چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که صدایی آشنا و آرام در گوشم طنین انداز شد . --خانم تابش حالتون خوبه ! خودش بود همون دکتر جوون و مهربون . چشمام رو باز نکردم ، دوست نداشتم اشک های حلقه زده ام رو ببینه و واسم ترحم کنه . همون طور سرم رو تکون دادم و آهسته گفتم : ممنون ، خوبم . --اگه مشکلی بود پرستار رو صدا بزنید من دیگه شیفتم‌ تموم شده و باید برم . --مشکلی ندارم از شمام ممنون . با بی رحمی ادامه دادم : بفرمایید به حال بقیه ی مریض هاتون هم رسیدگی کنید . جا خورد از لحن تندم‌! اما خودش رو نباخت . بهم گفت : بله وظیفه من هست که حال بیمارام رو چک کنم . اما از اتاق شما صدای داد و فریاد می اومد احتمال دادم که دعوای خانوادگی هست برای همین نیومدم تا همسرتون‌ برن و بعد هم بیام حال شما چک کنم . چشمام رو باز کردم و به صورت معصومش زل زدم . یه شرم‌خاصی توی چهره اش بود . سرش رو پایین انداخته بود حتی وقتی هم که من چشم بسته باهاش حرف زده بودم . خستگی از لای به لای چهره اش موج میزد اما زیر محجوبیت و وقار مردانه اش پنهانش کرده بود . وقتی دید که جوابی از من نمیگیره دستی به ریش پر پشت مشکی اش کشید و گفت : میبخشید که مزاحم تون شدم . با اجازتون امیدوارم هر چه زودتر بهبودی رو حاصل کنید . نمیدونم چی شد که به حرف اومدم و وقتی که داشت می رفت بلند طوری که بشنود گفتم : اون آقا همسر من نیست ! یک زمانی بوده اما حالا دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم . لطفا به پرسنل بیمارستان بگید هر وقت خواست بیاد اتاقم ممانعت کنند و اجازه ی ورود بهش ندهند . سربه زیر در آستانه ی در ایستاده بود و آهسته گفت : چشم ، بهشون سفارش میکنم . فعلا یا علی ... چه قدر به دلم نشست یا علی گفتنش ! خیلی وقت بود که با آدم های این چنین با اخلاص برخورد نکرده بودم . آرامش خاصی در وجودشان بود که ناخواسته این آرامش به وجود ما هم ساطع میشد . ادامه دارد ... به قلم ✍دل‌ آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه --و به ندای قلبی ام گوش داده و سرم را به طرف آسمان‌ صاف و آبی بالا گرفتم و دست هایم را به سویش دراز کردم و با تمام وجودم ... از عمق جانم ... صدایش زدم ! و گفتم : خدایا کمکم کن .و دستم رو بگیر رهایم نکن به حال خودم . خیلی وقته که باهات قهر کرده بودم و دیگه صدات نمی زدم . اما میدونم که کارم اشتباه بوده ! اما تو رئوفی ! تو مهربونی ... ستار العیوبی ! غفار الذنوبی ... ببخش مرا ... این عَبد گنه کارت را . حرف هایم را که میزدم‌ آرامشی عجیب به وجودم سرازیر میشد . چیزی که این سال ها حس نکرده بودم و نداشتم . حس کودکی ام را داشتم که بی دغدغه و بدون هیچ مانعی با خدا حرف میزدم و در برابرش خم و راست میشدم ... *** فکری به ذهنم رسید و ذهنم جرقه ای زد . با خودم گفتم شاید اگر برم پیش رئیس بیمارستان و اوضاعم‌ رو براش شرح بدم قانع بشه بالاخره اونم انسان هست و وجدان داره ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه و حالا هم شوهرم اینجا نیست که هزینه ی بیمارستان رو بپردازه . --باهاش تماس بگیرید هر جا هست بیاد . --باور بفرمائید که اصلا ایران نیست ... رفته ترکیه دنبال کارهاش. .. من الان یک پاپاسی هم ندارم که پول رو پرداخت کنم . به همون قرآن ناطق قسم ( اشاره ای به قرآنی که روی میزش بود کردم ) که هیچ پولی در بساط ندارم . --لازم نیست قسم بخوری دخترم ! قیافه ی موجه شما دلیل بر صدق گفتار شماست . بهش بگید پول رو به شماره حساب بیمارستان واریز کنه . ای خدا اینو دیگه چی جواب بدم !! با شرمساری سرم را در یقه ام فرو کرده و گفتم : ما دیگه از هم جدا شدیم . و تماس من با اون میشه پوئن مثبتی به نفع اون ! من دلم نمی خواد دیگه هرگز باهاش صحبت کنم . ما دیگه هر چیزی که بینمون بود تموم شده !! از جاش بلند شد و دور میزش قدم میزد و دست به چانه اش زده بود و عمیق فکر می کرد ... برگشت طرفم و با جدیت ازم پرسید : من گیج شدم ! یعنی چه چطور ممکنه که توی سه روز طلاق گرفته باشید در صورتی که شما بیمارستان بودید و صیغه ی طلاق جاری نشده ! و اینکه شما باردار بودید و امکان جدایی وجود نداشته !! هر چند که سختم بود اما دل رو به دریا زدم و گفتم: ما صیغه ی موقت بودیم به مدت دو ماه . و دیروز مدتش تموم شده و من دیگه نمیخوام برگردم به اون زندگی یا بهتره بگم جهنم ‌... خواهش می کنم کمکم کنید ! ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه جز سه تا ده هزاری کهنه چیزی نداشتم . تصمیم داشتم که یک راست برم خونه اما با این پول نمی تونستم . از شمال شهر تا جنوب شهر این چندرغاز کافی نبود . یاد دفتر خانجون عزمم را جزم کرد تا به الهیه بروم . کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم که با بوق ماشینی از پشت سرم زده شد یک متر از جا پریدم . و حسابی ترسیدم و از طرفی هم عصبانی شدم . و چند فحش آبدار نثارش کنم . که با دیدن راننده ! و خانم چادری زیبایی که کنارش نشسته بود صرف نظر کرده و محو زن کناری اش شدم . نمیدونم چرا قلبم مچاله شد و بی اختیار اشک به چشمام هجوم آورد . بی توجه به دختر چادری که از ماشین پیاده شد و صدایم میزد راه را پیش گرفته و می رفتم . ادامه دارد ... به قلم ✍ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه --اگر اجازه بدید تا یه مسیری همراهی مون کنید و ما برسونیمتون... هر چند که از خدام بود که باهاشون همراه بشم اما بایستی اولش یکم تعارف تیکه پاره کنم . بهش گفتم : به اندازه ی کافی این چند روز اذیت شدید اگه اجازه بدید مرخص بشم از حضورتون . تبسمی دلنشین کرد و گفت : این چه حرفیه ... وظیفه ام رو انجام دادم بفرمایید خواهش میکنم . خودش جلو تر به طرف ماشین رفت و خطاب به خواهرش گفت: الهام جان خانم تابش رو راهنمایی کن بفرمایید لطفا . حالا دیگه اسمش رو هم فهمیدم پس اسمش الهام بود . هم قدم شدم باهاش ... قدش یکم از من کوتاه تر بود اما استخوان بندی اش درشت تر بود و هیکل خوش فرمی داشت ... درب عقب را باز کرد و با خوشرویی گفت : بفرمایید بانو ... راستی اسمت چیه ! یکم خودمونی تر باهم صحبت کنیم . لب زدم و گفتم : طهورا . --به به چه اسم قشنگی ! مثل خودت .... صورتم از خجالت سرخ شد و بی حرف سوار شدم . ادامه دارد ... به قلم ✍ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه من تا یه چند ساعتی کار دارم بیشتر از این معطلتون‌ نمیکنم . این را گفتم و الهام خداحافظی گرمی‌ کرده و رفت . با چشم بدرقه اش می کردم که برادرش از ماشین پیاده شد و بلند طوری که من متوجه بشم گفت : خانم تابش هفته ی آینده نوبت تون هست . عکس هاتون رو باید ببینم . --بله بله چشم ، خیلی ممنونم . --خدانگهدار . خداحافظی ام را زیر لب گفته طوری که فقط خودم شنیدم . پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت رفت و از جلوی چشمام دور شد . ادامه دارد ... به قلم ✍ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه چهار گوشه ای که برای اولین بار حس قشنگ مادر شدن را با گوشت و خونم‌ لمس کردم . و فهمیدم هیچ چیز در این مقدس تر و زیبا تر از مادر شدن نیست و نخواهد بود ... کسی که بی دلیل عاشقت میشود و به خاطر عشق مادرانه اش تا آخر عمر برایت می ماند و دست از بچه اش نمی کشد ... حتی بچه ی گناهکار و خطاکارش ... دست از دیدن کشیدم و با دلی پر از درد و آه خانه را ترک کردم و به سوی آینده ای روشن قدم برداشتم . و امید به آینده در وجودم زنده بود . "فصل پریشان شدنم را ببین بی سر و سامان شدنم را ببین بی تو فرو ریخته ام در خودم لحظه ی ویران شدنم را ببین کوچه پر از ردقدم های توست پشت همین پنجره می خوانمت پس تو کجا که نمی بینمت پس تو کجا که نمی دانمت بی تو پر از داغ پریشانی ام مهر جنون خورده به پیشانی ام پس تو کجایی که نمی بینی ام پس تو کجا که نمی دانی ام ... این منم این ساکت بی هم صدا این منم این خسته ی بی همسفر حسرت افتاده ترین سایه ام غربت آواره ترین رهگذر ..." ادامه دارد ... به قلم ✍ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه تو امید رو به این خونه برگردوندی‌ . دوباره صدای خنده از این خونه بلند شد . دلم میخواد تو وایسی و من هزار بار دورت‌ بگردم‌ و دعات‌ کنم دخترم . غرق در خوشی شدم با شنیدن حرف هایش . با خودم می گفتم خدا رو شکر که خانواده ام هستن و دلشون خوشه . مهم نیست به چه قیمت طاهر‌ سر به راه شد . مهم اینه که مادر و پدرم خوشحالن و این خوشی رو با هیچی عوض نمیکنم . کتک ها و زخم زبان های سیاوش به جهنم ... نابود شدن زندگی ام به درک .. حالا مهمه که کنار خانواده ام هستم . خدایا هزاران بار شکر ... ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : با شنیدن صدای درب حیاط از پشت پنجره ی مشرف به حیاط نگاهی انداختم و پدرم و طاهر‌ بودند که با سر و روی گچی و خسته می آمدند. نفهمیدم چطور از ذوق پدر پا برهنه به حیاط دویدم و بغلش کردم . مات و مبهوت با نگاه خسته اش مرا نگاه می کرد . آمدنم بدجور عافلگیرشان کرده بود. دست می کشیدم روی صورتش روی محاسن یک دست سفید شده اش و بوسه بارانش‌ می کردم . چقدر آروزی دیدن همچنین روزی رو داشتم که دوباره پدر کنارمون باشه . نگاهش کردم و زل زدم به چشماش که هاله ای اشک دورش جمع شده بود . گوشه ی چشماش جمع شده بود و چروک افتاده بود . لب زدم و به آرامی گفتم : خسته نباشی بابایی جونم ! دردت به جونم . دستش را پشت کمرم گذاشت و سرم را روی سینه اش گذاشت با لحن پر از مهر و پدرانه اش گفت : خوش اومدی دخترم . به خونه ی خودت . این مدت همش برق ما رفته بود و توی تاریکی روزمون‌ رو به شب می رسوندیم‌. خوب شد که اومدی . سرم رو برداشتم و با دهانی باز به پدر خیره‌ شده و پرسیدم : یعنی چی ! یعنی اصلا برق نداشتید ... مگه میشه . خندید آرام و مردانه . گفت : دختر که نباشه خونه سوت و کور میشه . دختر چشم و چراغ خونه است عزیزم . چرا نگفتی گاوی گوسفندی جلوت سر ببریم ! بی خبر اومدی چرا ... --دیگه گفتم یهویی بیام .خوشحالم که هستی کنارمون بابا . جوابم را با تبسمی دلنشین داد و نگاهم سر خورد سمت طاهر‌ که سرش را زیر انداخته بود و مغموم و ناراحت کنار دیوار ایستاده بود . قیافه و حال و روزش با آخرین دفعه ای که دیده بودمش خیلی فرق می کرد و سر حال تر شده بود . آب زیر پوستش رفته بود و بازم داشت میشد همون طاهر‌ خوش سیما و خوش تیپ ... نهایت آرزویی که برایش داشتم دلم‌ می خواست اون مواد کوفتی رو برای همیشه ترک کرده باشه و سر عقل اومده باشه ... هر چند که دل خوشی ازش نداشتم واو را باعث و بانی تمام مصیبت هایمان می دانستم . هر چند که زندگی خواهرش را جوانی پدرش و عمر مادرش را به فنا داده بود اما هر چه که بود برادرم بود . پاره ی تنم ... کسی که می توانست پشتم باشد تا کسی جرات نکند از گل نازک تر به من گوید . پا پیش گذاشتم و باهاش حال و احوال کردم و انتظار داشتم که خواهر کوچک ترش را بعد از این همه مدت بغل کند ... اما بی محبت تر از این حرفا بود که به روی خودش بیاورد . لبش را جمع کرد و نیشخندی گوشه ی لبش نقش بست و به حالتی که همچون کنایه بود گفت : احوال خواهر کوچیکه ! سایه ات سنگین شده ... اصفهان خوش گذشت ! بی خبر میای و میری . با از ما بهترون میپری ، نو نوار شدی ... تنم یخ کرد و حس کردم از بلندی سقوط کرده و با سر زمین خوردم . طوری کلمات را کنار هم ردیف می کرد که گویی از تمام زندگی این دو ماهه ام خبر دارد ... اگر که کوچک ترین اشاره ای به مادر می کرد دیگه هیچی ... پدر که انگار متوجه منظورش شده بود اخمی کرد و گفت : جای خوش و بش با خواهرت ؛ لیچار بارش میکنی ... برو خونه طاهر. رو کردم به بابا و نگاهم که گویای سوال های بی جواب و نگرانی بود بهش زل زدم و او که همه چیز را از چشمانم خوانده بود . باارامش پلک هایش را روی هم گذاشت و آرام لب زد : نگران نباش ... بعد از ناهار مفصل باهم حرف میزنیم . دلشوره به جانم افتاده بود و هر آن منتظر یک طوفان بودم ... یک گردباد از سوی طاهر‌ یا سیاوش که نابودم‌ کند . کاش کسی رو داشتم که بتونه درکم کنه و سرزنشم‌ نکنه ... ای کاش که گول سیاوش رو نمی خوردم و هرگز دروغ به هم نمیبافتم. حالا دیگه همه چیز تموم شده بود و نمیشد به اون گذشته ی سیاه برگردم . ادامه دارد ... به قلم✍ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : شور و شوقی وصف ناپذیر در عمارت بر پا شده بود . با به دنیا آمدن نوه ی ارشد اتابک خان! او که دیگر سر از پا نمی شناخت و دست و دلباز شده بود و به همه نوکر و کلفت هایش انعام میداد ... چشم روشنی نوه اش ! حمید مجد ... بالاخره به آرزویش رسید این ارباب خود رای و متکبر . دورادور نظاره گر بودم دوست نداشتم خودم را بهشان بچسبانم‌. قصد داشتم با دوری از آنها از جمله کمال الدین را به زندگی برگردانم و فکرش به زن و بچه اش باشد . هر چیزی که بوده تمام شده بود . حالا مهم زندگی مشترک نوپایش‌ بود که ممکن بود با پس لرزه هایی از جانب این و آن تکان بخورد و ویران شود . پدر و مادرم بیشتر اوقاتشان‌ را صرف خدمت به خان و خانواده اش می کردند . من هم در لاک تنهایی خودم فرو رفته بودم و این تنهایی و آرامشی را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم . مدتی بود که بیشتر از قبل با خدا مانوس شده بودم و هر روز صفحه ای از قرآن را می خواندم و بیش از پیش به حکمتش پی میبردم . و چه کسی برای بنده اش بهتر از خدا ! چند روزی از به دنیا آمدنش می گذشت که یک روز با صدای جیغ و فریادی که به گوشم می رسید از خواب پریدم . آفتاب هنوز نزده بود و هوا گرگ و میش بود ... تاریک و روشن چیزی به خوبی معلوم نبود . مادرم را صدا زدم جوابی نداد حتم داشتم او قبل از من متوجه شده و رفته . و سراسیمه و با سر و وضعی آشفته از خانه بیرون زدم و هول هولکی دمپایی های جلو بسته ام را پوشیدم و با حالت دو از پله ها بالا رفتم . اولش فکر کردم که اشتباه میکنم اما با دیدن افسانه ای گوشه ی اتاقش افتاده بود و زمین را چنگ میزد و همه دورش جمع شده بودند باورم شد که جیغ و فریاد های او بوده ... جرات پا گذاشتن به اتاق را نداشتم از همان لای شیشه که پرده اش کنار رفته بود نگاه کردم ‌. سرم را به پنجره چسباندم تا بهتر بتوانم بفهمم چه می گویند . صداهایشان مبهم و گنگ بود فقط افسانه بود که ناله می کرد از اینکه نمی تواند از جایش تکان بخورد . و با التماس به کمال الدین می گفت کمکم کن بلند بشم . او که رفته بود زیر بازویش را گرفته بود تا از زمین بلندش کند اما گویی که کمرش قفل شده باشد و هیچ گونه حرکتی نمی توانست کند . دلم برایش ریش شد . نیم رخ صورتش از شدت درد سرخ شده بود و گریه و فغان سر میداد و کسی نمی توانست کمکش کند . تحمل ادامه دیدن این وضع اسف‌ بار را نداشتم و ترجیح دادم به خانه بروم . با خودم می گفتم حتما مال بچه آوردنش هست و کم کم خوب میشه اما ای کاش که همین طور بود که من می گفتم . کار از این حرفا گذشته بود و جوانی اش نابود شد ...مثل یک آب خوردن دختری در سن هجده سالگی دگر نتوانست روی پاهایش‌ بایستد و هزاران حسرت بر دلش به جا ماند . مادری که هیچ وقت نتوانست بچه اش را بغل کند ... و چه چیز برای یک مادر درد ناک تر از این !!! و من دلم نمی خواست این حالش را ببینم . درست بود که او کمال الدین را از آن خودش کرده بود اما او هرگز تقصیری نداشت ... مقصر اصلی اتابک بود که همه را گرفتار خواسته ها و منافعش کرد . تصویری که در ذهنم از افسانه ساخته بودم یک زن مغرور و محکم بود. اما حالا واقعا طاقت دیدن ضعف و نابودی اش را نداشتم . و چه شب ها که تا صبح برای شفایش دعا می خواندم . اما روزگار طور دیگری رقم خورد و هیچ گاه آنطور که انتظارش را داشتم پیش نرفت . هر روز شاهد رفت و آمد دکتر های حاذق و زبر دستی بودم که به عمارت می آمدند برای معالجه اش . اوایل گفته بودند که تا چند روز دیگه سر پا میشه اما اینگونه نشد و او برای همیشه فلج شد . و مثل یک تکه گوشت کنج خانه افتاده بود . و هیچ کس نفهمید علتش را ... دو ماهی می گذشت و همچنان غم و ماتم حکم فرما شده بود و همه ناراحت بودند به خاطر بیماری زن خان . دلم گرفته بود از این سرنوشت از بازی های روزگار ... کمال الدین را که می دیدم که حال خوشی نداشت و افسرده تر از قبل شده بود قلبم مچاله میشد او دیگر تعلقی‌ به من نداشت اما مهرش از دلم پاک نشده بود ... "تو آه منی اشتباه منی ... چگونه هنوز از تو می گویم ... تو همسفر نیمه راه منی ... چگونه هنوز از تو می گویم آه منی تکیه گاه منی ... که زمزمه ات مانده در گوشم پناه منی بی گناه منی ... که بار غمت مانده بر دوشم بهانه ی من بغض خانه ی من گرفته دلم گریه میخواهم خیال خوش عاشقانه ی من همیشه تویی آخرین راهم ..." ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه نه پدرِ ساده ی من ! اون دلش به حال شما نسوخته . خودش میدونه با اوضاعی که پسرش داره هیچ کس بهش دختر نمیده و هیچ کس رو احمق تر از ما پیدا نکرده ‌. دستش رو بالا برد و محکم تو گوشم زد و گفت : دفعه ی آخری باشه که غلط اضافی میکنی . و پشت سر خان حرف میزنی . بد بخت ما هر چی داریم از اون داریم . دیگه ام روی حرف من حرف نزن که با تَرکه سیاه و کبودت‌ میکنم . بلایی سرت میارم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن . خطاب به مادرم ادامه داد :خوب لال مونی گرفتی ... تا شب بر می گردم این دختری گستاخ رو راضی میکنی وگرنه خودت میدونی و خودت ... ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻👆🏻ادامه مردانه و با صلابت قدم بر میداشت بر زمین . تمام وجودم چشم شده بود به دنبالش ... واقعا مگه‌ می تونستم دل از تو بکنم ... دلدارِ من . "شبیه مِه شده بودی نه می‌شد در آغوشت گرفت و نه آنسوی تو را دید تنها می‌شد ، در تو گم شد." ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃