🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوهشتادوشش:
در همین حین حمید که شاهد ماجرا بود .
از فرصت استفاده کرد و به سمتم حمله کرد و با لگد به سمت شکمم هجوم آورد و چندین لگد پی در پی زد و من صدای ناله ام به آسمان رفت و فریاد کشیدم : سهراب به دادم برس ...
با دست به مچ پایش زدم تا ولم کند اما ول کن نبود و بیرحمانه میزد .
سهراب آمد و به زور از من جدایش کرد .
با نفرت نگاهم میکرد. و گفت : حالم ازت بهم می خوره .
تو مادر من نیستی .
هرزه ی هرجایی !!!
اون خونه ای هم که پدرم زده به نام تو از حلقومت میکشم بیرون .
آخ که خدای من ، من طاقت هر چیزی را داشتم الا این حرف هایش ...
ضربه هایی که میزد آنقدر درد نداشت تا این حرفی که زد .
به پهنای صورت اشک می ریختم و از درد به خودم می پیچیدم .
سهراب کمکم کرد و به زور از زمین بلندم کرد.
احساس میکردم کمرم خورد شده و توانایی راه رفتن نداشتم .
احساس خیسی میکردم اما هر چه فکر میکردم نمیدانستم علت چه بود .
نگاه به پایین لباسم انداختم که از خون آغشته شده بود .
وحشت سرتاپای وجودم را گرفت و داد زدم : خون ! نگاه کن خون داره میاد .
سهراب برو طبیب خبر کن .
جمال نگاه کثیفش را به من دوخت و درحالی که دمش را روی کولش گذاشته بود و داشت می رفت گفت : مثل اینکه یه توله هم تو راه داشتی .
آخی ! حیف شد ...
خندید مانند دیوانه ها و ادامه داد : اما اون خونه رو نمیزارم دستت بهش برسه .
اومده بودم تا بیای و امضا کنی ...
اما باشه یه وقت دیگه منتظرم باش .
سهراب دوباره خواست به سمتش حمله کند که با التماس گفتم : ترو خدا ولش کن .
به فریادم برس .
چه بلایی سرم اومده !
نگاه نگرانش را به من دوخت و گفت : بچه ات افتاد یعنی !
دستش را از سرش گرفت و گفت : وای خدای من !!
اینو دیگه کجای دلم بذارم .
هر طور شده بود به زور مرا تا خانه برد و درازم کرد روی تشک کنار احمد ...
احمد هنوز خواب بود .
پتو را رویم کشید و با ناراحتی گفت : ای کاش نمی اومدی کتایون بهت گفتم برو داخل گوش نکردی .
بیا اینم نتیجه اش !
بریده بریده جوابش را دادم : نمی ...شد
باید جواب...ش رو می ...دادم .
_کاش لا اقل مادرم اینا خونه بودن .
امروز انگار اجل ما اومده بود که بر خلاف همیشه تنها بمونیم خونه .
_خواهش میکنم برو دنبالشون !
خونریزیم قطع نمیشه .
نگاهی به پتویی که رویم انداخته بود و حالا از خون پر شده بود کرده و گفتم : نگاه کن ، دارم همه جا رو گند میزنم ...
دستپاچه شد و گفت : خیلی خب تو از جات تکون نخور تا من برم دنبال طبیب یکی هم بفرستم سراغ مادرم اینا سرزمین ...
ناله ای کرده و با اشک چشم بدرقه اش کردم .
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم✍🏼 دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃