eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : در همین حین حمید که شاهد ماجرا بود . از فرصت استفاده کرد و به سمتم حمله کرد و با لگد به سمت شکمم هجوم آورد و چندین لگد پی در پی زد و من صدای ناله ام به آسمان رفت و فریاد کشیدم : سهراب به دادم برس ... با دست به مچ پایش زدم تا ولم کند اما ول کن نبود و بیرحمانه میزد . سهراب آمد و به زور از من جدایش کرد . با نفرت نگاهم میکرد. و گفت : حالم ازت بهم می خوره . تو مادر من نیستی . هرزه ی هرجایی !!! اون خونه ای هم که پدرم زده به نام تو از حلقومت میکشم بیرون . آخ که خدای من ، من طاقت هر چیزی را داشتم الا این حرف هایش ... ضربه هایی که میزد آنقدر درد نداشت تا این حرفی که زد . به پهنای صورت اشک می ریختم و از درد به خودم می پیچیدم . سهراب کمکم کرد و به زور از زمین بلندم کرد. احساس میکردم کمرم خورد شده و توانایی راه رفتن نداشتم . احساس خیسی میکردم اما هر چه فکر میکردم نمیدانستم علت چه بود . نگاه به پایین لباسم انداختم که از خون آغشته شده بود . وحشت سرتاپای وجودم را گرفت و داد زدم : خون ! نگاه کن خون داره میاد . سهراب برو طبیب خبر کن . جمال نگاه کثیفش را به من دوخت و درحالی که دمش را روی کولش گذاشته بود و داشت می رفت گفت : مثل اینکه یه توله هم تو راه داشتی . آخی ! حیف شد ... خندید مانند دیوانه ها و ادامه داد : اما اون خونه رو نمیزارم دستت بهش برسه . اومده بودم تا بیای و امضا کنی ... اما باشه یه وقت دیگه منتظرم باش . سهراب دوباره خواست به سمتش حمله کند که با التماس گفتم : ترو خدا ولش کن . به فریادم برس . چه بلایی سرم اومده ! نگاه نگرانش را به من دوخت و گفت : بچه ات‌ افتاد یعنی ! دستش را از سرش گرفت و گفت : وای خدای من !! اینو دیگه کجای دلم بذارم . هر طور شده بود به زور مرا تا خانه برد و درازم کرد روی تشک کنار احمد ... احمد هنوز خواب بود . پتو را رویم کشید و با ناراحتی گفت : ای کاش نمی اومدی کتایون بهت گفتم برو داخل گوش نکردی . بیا اینم نتیجه اش ! بریده بریده جوابش را دادم : نمی ...شد باید جواب...ش رو می ...دادم . _کاش لا اقل مادرم اینا خونه بودن . امروز انگار اجل ما اومده بود که بر خلاف همیشه تنها بمونیم خونه . _خواهش میکنم برو دنبالشون ! خونریزیم قطع نمیشه . نگاهی به پتویی که رویم انداخته بود و حالا از خون پر شده بود کرده و گفتم : نگاه کن ، دارم همه جا رو گند‌ میزنم ... دستپاچه شد و گفت : خیلی خب تو از جات تکون نخور تا من برم دنبال طبیب یکی هم بفرستم سراغ مادرم اینا سرزمین ... ناله ای کرده و با اشک چشم بدرقه اش کردم . ادامه دارد ... به قلم✍🏼 دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃