eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : هیچ بعید نبود ! اگر پی به علاقه ام ببرد، همه چیز را به سخره بگیرد و مرا همچون دستمالی چرکین به گوشه ای پرت کند . جوابش را با سکوت و نگاهم دادم . امید داشتم که از نگاهم بخواند که من بازیچه ی دست تو نیستم . دلم نمیخواد باهام بازی کنی ! نه مثل اینکه قصد کوتاه آمدن نداشت . دوباره با سماجت ازم پرسید : چرا حرف نمیزنی !! طهورا حالت خوبه !! به دست قفل شده زیر چانه ام خیره شدم . گویای هزار حرف بود ... چطور بهم دست میزد! مگه نه اینکه من زنش نبودم ... مگه نه اینکه من پشیزی به چشمش نمی اومدم . پس دیگه چی از جونم می خواست . چرا داشت دیوانه ام می کرد ! چانه ام را از حصار دستاش آزاد کرده و عینا دیدم که جا خورد از حرکتم‌ و با شگفتی بهم نگاه کرد . دل به دریا زده و گفتم : آقای دکتر دوست ندارم نگران من باشی ... من پرستار نمیخوام !حالم خوبه . چی شده که به من دست میزنی !! مگه نگفتی که منو و تو هیچ نسبتی با هم نداریم !؟ پس چی شد ... پیش همه ادعا کردی که دلت تنها جایگاه همسرت هست و من رو با اون یکی نمیکنی . با غرور نگاهم کرد و بادی به غبغب انداخت وگفت : هنوزم میگم ... هنوز هم میگم همسر من تنها فتانه بوده و بس ! چشماش رو گشاد کرده و انگشت اشاره اش را جلوم تکان داد و گفت : اما اینم بگم . تا زمانی که اسم هامون توی شناسنامه هامون به امانت نوشته شده زن و شوهر سوری هستیم . اینو که دیگه نمیدونی انکار کنی !! پس لجبازی و سر تق بازی رو کنار بذار و بچه بازی در نیار . اصلا حوصله ی دخترهای لوس و بچه ننه رو ندارم . نه مثل اینکه من باز هم اشتباه کرده بودم ‌. این آدم که حالا شوهر من بود عوض شدنی نبود . تا می اومدم بهش دلخوش کنم و به دلم وعده و وعید بدم همه چیز رو خراب می کرد . قفل گوشی اش را باز کرد و از عمد صفحه ی گوشیش رو طوری گرفته بود تا من ببینمش ! عکس تکی از همسرش بود . که با چادر مشکی صورت گردش قاب گرفته شده بود . چند بار با دستش آهسته روی صفحه می کشید و آه می کشید . می دونستم که دلش خونه ! شاید درکش سخت از دست دادن معشوقی که زیر تلی‌ از خاک آرمیده بود ، اما اینو خوب می فهمیدم که عشق چیه ! عشق تنها یک کلمه ی سه حرفی نبود که به راحتی بر زبان می آوردیم . تا کسی به این بلا دچار نشده بود نمی توانست حال یک عاشق دل خسته را بفهمد . خوب حال امیر حسین را می دانستم . من هم مانند او دور بودم از معشوقم . با این تفاوت که من کنارش بودم اما دنیایی فاصله میانمان افتاده بود . و به هر سویی دست دراز می کردم تا بتوانم این خلا را پر کنم ... اما انگار شدنی نبود ... خواب به چشمام اومده بود . سرم را به شیشه چسبانده و آرام آرام پلک هام سنگین شد و به خواب رفتم . با حس چیزی که روی صورتم تکان می خورد به زور از خواب دل کنده و چشمام رو باز کردم . چشمام به اندازه ی یک نعلبکی گرد شده بود . لال شده بودم ! خدای من ... چی داشتم می دیدم . با دستش داشت صورتم رو نوازش می کرد ... خدایا اگر که خوابم بیدارم نکن ... اگر که بیدارم نگیر از من این لحظه های قشنگ را ... روسری ام عقب رفته بود ... با دو تا انگشتش لبه روسری ام را جلو آورده و به روم لبخند قشنگی زد و گفت : ساعت خواب ! خوب خوابیدی ؟ --آره خیلی ! حس می کردم روی یه بالش گرم و نرم‌ خوابیدم . اگه دستت روی صورتم نمی اومد شاید حالا حالا میخوابیدم . یک تای ابروش رو بالا داد و با شیطنت خاصی نگاهم کرد و گفت : دست منم که شد بالش دیگه!! دستت درد نکنه واقعا ! سوالی نگاهش کرده و پرسیدم : دست تو ؟! --بله ، جناب عالی سرت روی بازوی من بوده و منم واسه اینکه سردت نشه چشمکی زد و سرش رو نزدیک گوشم آورد و به آهستگی ادامه داد : بغلت کردم . صورتم تا بنا گوش سرخ شد و دود از کله ام بلند شد . شاید انتظار این حرف ها آن هم از زبان این مرد سر به زیر و خجالتی با عقلم جور در نمی آمد . جلوی عشق شعله ور شده ام را گرفته و گفتم : ببخشید اگه اذیت شدی . من خواب بودم اصلا نفهمیدم ... با پشت دست روی صورتم آهسته چند بار کشید .... مردمک چشمش می لرزید ... با صدایی گرفته گفت : ببخش منو طهورا! خیلی اذیتت میکنم ... ادامه دارد ... به قلم✍ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃