eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : پشت میز تحریرش نشسته بود و داشت کبودی زیر چشمش را در آیینه کوچکش نگاه می کرد . بد جور ضربه زده بود ‌. به اندازه یک پیاله زیر چشمش برآمده بود . از اتاق خارج شدم و راه آشپز خانه را پیش گرفتم . نگاهی به خاله ملیحه انداختم که کنار بخاری دراز کشیده بود . به گمان اینکه خواب است آهسته از کنارش رد شدم . در یخچال را باز کرده و تکه ای یخ آورده و درون نایلون گذاشتم . می خواستم از در آشپز خانه خارج شوم که در همان حین سینه به سینه ی خاله شدم . دستم را جلوی دهانم گذاشته و هین بلندی کشیدم . خاله ، دستش را به کمر زده و همچون کارگاه ها که به دنبال کشف چیزی هستند سر تا پایم را نگاه می کرد . لبش را تر کرد و گفت : چی می خواستی ؟ دستم را جلو اورده و نایلون را نشانش دادم و آهسته جوابش را دادم : چند تا تیکه یخ ، برای امیر حسین می خواستم ببرم . -بود و نبودت کلا دردسره . خدا امروز به پسرم رحم کرد وگرنه معلوم نبود به خاطر تو اون پسره ی احمق چه بلایی سرش می آورد . -بله حق با شماست . من معذرت می خوام . اما باور کنید که نمی دونستم سیاوش هم برای خاکسپاری میاد . اخمی کرد و با دلخوری گفت : الان رو نمی دونستی قبلا چی ! بهش فکر نکرده بودی ؟! به دروغ های قشنگی که بهم بافتی و ککت هم نگزید . به اینکه سر پسر ساده ی من رو شیره مالیدی . چطور وجدانت قبول کرد . با یک دروغ بزرگ وارد خانواده ی ما بشی . دستش را در هوا تکان داد و گفت: خودت خوب می‌دونی چقدر دوست داشتم . باورت میشه ! من حتی ترو از فتانه ی خدا بیامرز هم بیشتر می خواستم . تو مثل دخترم بودی . جا کرده بودی دلم ؛ با نجابتت ... با حجب و حیایی که داشتی . با خودم گفتم امیر حسینم رنج زیادی کشیده ! تنها کسی که می‌تونه همسر خوبی براش باشه طهوراست . اما تو با ما چه کردی !؟ بیشتر از هر کسی منو سوزوندی . حتی حقیقت رو هم از خانواده ات کتمان کردی . تو دیگه چطور انسانی هستی . سر افکنده و غمگین شدم از حرف هایش ... اگر چه تلخ و گزنده بود اما عین حقیقت بود . من زندگی دو تا خانواده را بهم ریخته بودم . پدرم را سینه قبرستان خواباندم ..‌. تنها به خاطر یک اشتباه ... به چشمای ناراحتش خیره شدم و لب وا کرده : بخدا هر چی بگید ؛ درسته . اما من موقعیت خوبی نداشتم . نمی تونستم این قضیه رو به هیچ کس بگم . اگه شده هزار دفعه من ازتون عذر خواهی می کنم تا منو ببخشید . خنده ی تلخی تحویلم داد و گفت : نه دیگه این حرف ها کاری رو از پیش نمیبره. آب رفته به جوی برنمیگرده . تنها در یک صورت میتونی خطاهات رو جبران کنی . شاید بتونم دوباره دلم رو باهات صاف کنم . امید وارانه نگاهش کرده و با اشتیاق گفتم : چی خاله !؟ بخدا که هر چی باشه قبوله !! مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد: امیر حسینم رو دوباره بهم پس بده . همون که من بهت دادمش . کاش بودی اونشبی که میخواستم بیام خونتون و حال پسرم رو می‌دیدی . همون شب می خواست زیر همه چیز بزنه . اگر وساطت من نبود حالا تو اینجا نبودی . اون هیچ علاقه ای به تو نداشت . تو اصلا به چشمش نمی اومدی . به خاطر من قبول کرد و ترو به زندگیش راه داد . حالا هم تنها خواهشی که ازت دارم از زندگیش برو بیرون . نذار دوباره زندگیش به فنا بره . اون تازه داره سر پا میشه بعد دو سال فراق ... نگاهش رنگ دیگری گرفت . کمی از حالت تهاجمی اش کاسته شد و با لحنی که پر بود از خواهش و التماس گفت : ازت خواهش می کنم برو . من مادرشم می فهمم که داره بهت دل میبنده . من بزرگش کردم می فهمم که چه وقتی چطوره ! اما برو تا از این بدتر نشده . نمی خوام یک عمر تن و بدنش به خاطر تو بلرزه . من می‌دونم که شوهر سابقت ول کن تو نیست . برای آخرین بار بهت می گم ... بیا و خانمی کن و تمومش کن . به خدا که تا آخر عمر دعات می کنم ... ادامه دارد ..‌. به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃