🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوشصتونه:
پشت میز تحریرش نشسته بود و داشت کبودی زیر چشمش را در آیینه کوچکش نگاه می کرد .
بد جور ضربه زده بود .
به اندازه یک پیاله زیر چشمش برآمده بود .
از اتاق خارج شدم و راه آشپز خانه را پیش گرفتم .
نگاهی به خاله ملیحه انداختم که کنار بخاری دراز کشیده بود .
به گمان اینکه خواب است آهسته از کنارش رد شدم .
در یخچال را باز کرده و تکه ای یخ آورده و درون نایلون گذاشتم .
می خواستم از در آشپز خانه خارج شوم که در همان حین سینه به سینه ی خاله شدم .
دستم را جلوی دهانم گذاشته و هین بلندی کشیدم .
خاله ، دستش را به کمر زده و همچون کارگاه ها که به دنبال کشف چیزی هستند سر تا پایم را نگاه می کرد .
لبش را تر کرد و گفت : چی می خواستی ؟
دستم را جلو اورده و نایلون را نشانش دادم و آهسته جوابش را دادم : چند تا تیکه یخ ، برای امیر حسین می خواستم ببرم .
-بود و نبودت کلا دردسره .
خدا امروز به پسرم رحم کرد وگرنه معلوم نبود به خاطر تو اون پسره ی احمق چه بلایی سرش می آورد .
-بله حق با شماست .
من معذرت می خوام .
اما باور کنید که نمی دونستم سیاوش هم برای خاکسپاری میاد .
اخمی کرد و با دلخوری گفت : الان رو نمی دونستی قبلا چی !
بهش فکر نکرده بودی ؟!
به دروغ های قشنگی که بهم بافتی و ککت هم نگزید .
به اینکه سر پسر ساده ی من رو شیره مالیدی .
چطور وجدانت قبول کرد .
با یک دروغ بزرگ وارد خانواده ی ما بشی .
دستش را در هوا تکان داد و گفت: خودت خوب میدونی چقدر دوست داشتم .
باورت میشه !
من حتی ترو از فتانه ی خدا بیامرز هم بیشتر می خواستم .
تو مثل دخترم بودی .
جا کرده بودی دلم ؛ با نجابتت ...
با حجب و حیایی که داشتی .
با خودم گفتم امیر حسینم رنج زیادی کشیده !
تنها کسی که میتونه همسر خوبی براش باشه طهوراست .
اما تو با ما چه کردی !؟
بیشتر از هر کسی منو سوزوندی .
حتی حقیقت رو هم از خانواده ات کتمان کردی .
تو دیگه چطور انسانی هستی .
سر افکنده و غمگین شدم از حرف هایش ...
اگر چه تلخ و گزنده بود اما عین حقیقت بود .
من زندگی دو تا خانواده را بهم ریخته بودم .
پدرم را سینه قبرستان خواباندم ...
تنها به خاطر یک اشتباه ...
به چشمای ناراحتش خیره شدم و لب وا کرده : بخدا هر چی بگید ؛ درسته .
اما من موقعیت خوبی نداشتم .
نمی تونستم این قضیه رو به هیچ کس بگم .
اگه شده هزار دفعه من ازتون عذر خواهی می کنم تا منو ببخشید .
خنده ی تلخی تحویلم داد و گفت : نه دیگه این حرف ها کاری رو از پیش نمیبره.
آب رفته به جوی برنمیگرده .
تنها در یک صورت میتونی خطاهات رو جبران کنی .
شاید بتونم دوباره دلم رو باهات صاف کنم .
امید وارانه نگاهش کرده و با اشتیاق گفتم : چی خاله !؟ بخدا که هر چی باشه قبوله !!
مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد: امیر حسینم رو دوباره بهم پس بده .
همون که من بهت دادمش .
کاش بودی اونشبی که میخواستم بیام خونتون و حال پسرم رو میدیدی .
همون شب می خواست زیر همه چیز بزنه .
اگر وساطت من نبود حالا تو اینجا نبودی .
اون هیچ علاقه ای به تو نداشت .
تو اصلا به چشمش نمی اومدی .
به خاطر من قبول کرد و ترو به زندگیش راه داد .
حالا هم تنها خواهشی که ازت دارم از زندگیش برو بیرون .
نذار دوباره زندگیش به فنا بره .
اون تازه داره سر پا میشه بعد دو سال فراق ...
نگاهش رنگ دیگری گرفت .
کمی از حالت تهاجمی اش کاسته شد و با لحنی که پر بود از خواهش و التماس گفت : ازت خواهش می کنم برو .
من مادرشم می فهمم که داره بهت دل میبنده .
من بزرگش کردم می فهمم که چه وقتی چطوره !
اما برو تا از این بدتر نشده .
نمی خوام یک عمر تن و بدنش به خاطر تو بلرزه .
من میدونم که شوهر سابقت ول کن تو نیست .
برای آخرین بار بهت می گم ...
بیا و خانمی کن و تمومش کن .
به خدا که تا آخر عمر دعات می کنم ...
ادامه دارد ...
#رمانزیبایعاشقانهمذهبیواجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻 دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃