eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻👆🏻 خیلی بیشتر ازت انتظار داشتم . نه تنها من بلکه از دوست و آشنا گرفته تا غریبه . تو باید الگو باشی نه اینکه ... حرفش را قطع کرد. مکثی کرد و ادامه داد : کاری نکن که اون دنیا شرمنده ی برادرم باشم . وقتی می خواست شهید بشه ترو سپرد به من ... گفت مثل بچه ی خودت بزرگش کن. امروز وقتی برام گفتی که دست روی اون دختر بیچاره و بی پناه بلند کردی از خودم بدم اومد . حس نفرت به خودم سر تاسر وجودم رو پر کرد . با خودم گفتم این هم نتیجه ی کوتاهی منه... خدا از من بگذره . چشماش روی هم فشرد و آرام زمزمه کرد : ببخش عباس منو .... راهش را گرفته به طرف در رفت . همان طور که پشتش به طرفم بود گفت : تا دیر نشده و کار از کار نگذشته برو از دلش بیار . به مو رسیده اما نگذار پاره بشه . چطور دلت اومد ! دستش را به سرش گرفت و ضجه زد:وای خدای من ! هضمش خیلی سخته واسم . . تو چه کردی پسر !!! داشتی خفه اش می کردی . اونم دختری که سال های ساله داره با بیماری آسم دست و پنجه نرم می کنه . نفسی که به یک اسپری بنده . سرش را برگرداند و با خشم زل زد به صورتم : هیچ وقت دلم نمی خواست چنین وقتی پیش بیاد که این حرف رو بزنم بهت . اما باید بهت بگم که شرمم میشه که تو برادر زاده ی منی. تو داری خون پدرت رو پایمال می کنی . آدم مذهبی نما که در باطن ذره ای بویی از اخلاص عمل و خوش خلقی نبردی . دندان قورچه ای کرد و گفت : اون مادرت قبل اینکه به فکر بدبخت کردن دختر مردم باشه باید به فکر درمان گل پسرش می بود ... حالا که دیده اون دختر حقیقت زندگیش رو پنهان کرده کمر به قتلش بستید . برای همتون متاسفم . دیگه ام روی من حساب نکن . حاضر نیستم قدمی برای تو بردارم . شرمم میشد بهش نگاه کنم . حرفاش درست بود و عین حقیقت ! بخدا که اگر توی گوشم هم میزد حق داشت . بهش گفتم : عمو هر چی میگین درسته ! این گردن من از مو باریک تر ترو به خدا تنهام نگذار . اونم توی این بحران ! بد مخمصه ای گیر افتادم . -به والله که اگر بچه ی عباس نبودی چنان توی گوشت می زدم که هرگز فراموش نکنی چه غلطی کردی . تا یادت بمونه که زورت رو به یک دختر مظلوم و بی پناه نشون ندی. وای بر تو امیر حسین ... در را باز کرد و محکم و با شدت بستش . به معنای واقعی تنها تر از همیشه شده بودم . عمویی که همیشه کنارم بود به خاطرطهورا رهام کرد . لگدی به میز زدم و داد کشیدم : لعنت به تو ... لعنت به این زندگی ! که باید همیشه سر ناسازگاری باهام داشته باشه . حرف های عمو تو گوشم زنگ میزد . و جرقه ای در ذهنم روشن شد . آره باید تا دیر نشده بود می رفتم و هر طور شده بود ازدلش در می آوردم . با به یاد آوردن صورت ناز و دخترانه اش لبخندی بی اختیار روی لبم نشست . لبخند هایش ؛ چال گونه هایش ... نگاه های ساده و پر از شرمش ! گونه های سرخ شده اش ... همه‌ و همه دست به دست یکدیگر داده بودند تا دل مرا بار دگر از خود بیخود کند و دوباره در اوج ناامیدی دلبسته ی جفت چشمان سیاهی شوم که با هر پلک زدنش ... زلزله ای عظیم در قلبم رخ می دهد . نباید معطل می کردم . فرصت را نباید از دست داد . خدا خدا می کردم تا حرفی که دیشب زد از سر عصبانیت بوده باشد نه از روی جدیت کلامش! کت مخمل آبی رنگم را از روی چوب لباسی برداشته و با عجله تن کردم . به کلید های روی میزم چنگ زده و با شتاب از در خارج شدم . رفتنش را ورود الهام مواجه شد . شگفت زده با چشمانی از حدقه در آمده مرا نگاه می کرد . دستی به مقنعه اش کشید و گفت : جایی میری امیر حسین !؟ -میخوام یه سر برم خونه . -چرا چیزی شده اتفاقی افتاده !؟ کلافه گفتم : نه بابا توام چه اتفاقی ! یک چیزی خونه جا گذاشتم میرم بیارم و بیام . نباید از موضوع جر و بحث من و طهورا چیزی می فهمید . اصلا دلم نمی خواست زندگی شخصی نقل زبان بقیه باشد اگر چه خواهر و مادرم باشند . با اینکه قانع نشده بود اما گفت : خیلی خب باشه مواظب خودت باش . -چشم خدانگهدار ... ماشین را روشن کرده و با سرعت از پارکینگ بیمارستان خارج شده و راه افتادم . ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه ناله کردم و از ته دل فریاد زدم : مامان طهورای من رفته ! من نفهم فراریش دادم . با اخلاق گندم . خدا از من نگذره ؟! چقدر این دختر بیچاره رو اذیت کردم . -نگو مادر ! اون باید می رفت ، جای اون اینجا نبود . دختری که با دروغ زندگیش رو شروع کنه تا آخر همون طور پیش میره . توام بی قراری نکن..مگه تو همونی نبودی که ازش بدت می اومد پس چی شد ؟؟ این دختره هفت خط تو هم چیز خور کرد . عجب مار خوش خط و خالی هست ... داد زدم : ترو روح بابا بس کن ! خسته ام کردی دیگه . اون دختر بی شیله پیله هیچ کدوم از این چیزایی که شما میگی بلد نبود . مشکلش این بود یاد نگرفته بود بدی کردن رو ..‌. تا بود صاف و ساده بود مثل آیینه ! اونوقت ما چیکار کردیم باهاش !!! وای خدا دارم دیوانه میشم . یعنی کجا رفته . اون جایی رو نداره که بره ... «هوای خانه چه دلگیر است تو نیستی و دل از زمانه سیر است تو حال این دلو نگاه چرا رفتی چرا !!! من چقدر دلم دریا دریای بی تو خیلی فرق داره خنجر شده موج هاش توی قلبم یادت می افتم بی هوا بغضم میگیره ...» ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻 که مستحق این حرف ها باشه . دختر خودت هم یک ازدواج نافرجام داشته . اگه اینطور باشه نباید رسول الهام رو انتخاب کنه . هر چیزی رو که برای خودت می پسندی برای دیگران هم بپسند مادر من ! دارم درس هایی که یک عمر تو گوشم خوندید رو پس میدم . من دیگه به بن بست رسیدم . عقلم به جایی نمی رسه . فقط می دونم که باید برم دنبال زنم و هر چه زودتر بیارمش . نمی تونم انسانیت و وجدانم رو زیر پا بگذارم . زهر خندی زد و با صدای گرفته ای گفت : یک عمر مار تو آستینم پرورش دادم . پس تو از همه چیز خبر داشتی و لام تا کام حرف نزدی . مطمئنی که فقط حس انسان دوستانه ات گل کرده ! یعنی تو گلوت پیش اون دختره گیر نیست ... منو سیاه نکن ... یک عمر ذغال فروش بودم . -اون دختره زن منه! من هم هر طور شده میارمش . چون ... چون دوستش دارم . تازه دارم بهش عادت می کنم . تازه بعد دو سال که عین مرده ها زندگی کردم انگیزه پیدا می کنم برای زندگی . من طهورا رو می خوام و به هیچ وجه ازش دست نمی کشم . شده به قیمت جونم تموم بشه . حرف اخرمه . شما هم باهاش کنار بیا . نموندم تا ادامه بحثش رو بشنوم . دیگه خسته ام کرده بود . باورم نمیشد همون مادری باشه که یک ریز اسم طهورا ورد زبانش بود . پله ها را با عجله دو تا یکی کرده وپشت فرمان نشستم . یک دستم به فرمان بود و با دست دیگرم مدام شماره اش را می گرفتم صدای گوش خراش زنی که می گفت خاموش است همچون مته ای بود که روی اعصابم بود . مسیر خانه ی شان را در پیش گرفته و با سرعت هر چه تمام تر راندم . اولین جایی که به ذهنم می رسید رفته باشد همان جا بود . جایی را نداشت طهورای بی پناه من ... حرصم را با مشتی که به فرمان زده خالی کردم . قطعه قطعه ی وجودم نامش را صدا میزد و او را از دل و جان طلب می کرد . بخدا که اگر برمی گشت واسش سنگ تمام می گذاشتم . درب حیاطشان طبق اکثر مواقع نیمه باز بود و طاها ،برادرش کنار دوستش درگاه در ایستاده بود . کلاه آبی با کافشن رنگ و رو رفته تن کرده بود و مظلوم به ماشین من خیره شده بود . خیلی به طهورا شباهت داشت . هم زیبایی بکر و دست نخورده اش هم معصومیت و سادگی اش . دزدگیر ماشین را زده و با قدم هایی بلند به طرفش قدم برداشتم . بهم خیره شد و آرام و مودب گفت : سلام عمو خوبین ؟! دستی به سرش کشیدم و خم شدم و با لبخندی ظاهری گفتم : سلام طاها جان . خوبی عزیزم مادرت خونه است ؟! -بله خونه است ؛ پس ابجیم کجاست ؟! آه از نهادم برخاست و دود از کله ام بلند شد . زبانم بند آمده بود . پس یعنی اینجا هم نیامده بود ! خدایا یعنی کجا رفته . سکوتم را که دید آرام دستم را گرفت و تکان داد : عمو چی شد چرا چیزی نمی گین؟! آبجی طهورام حالش خوبه ! نمی دونستم چی جوابش رو بدم . چی باید بهش می گفتم ... تنها به یک کلمه ی کوتاه بسنده کردم . -خوبه . مثل اینکه مادرش متوجه صحبت ما شده بود . چادر رنگی پوشیده بود و نوک دماغش را گرفته بود . سرش را از لای در بیرون آورد و با دیدن من تعجب کرد : سلام آقا امیر حسین حالت خوبه ؟ چرا اینجا دم در ایستادین؟ -سلام حاج خانم خیلی ممنونم . شما حالت بهتره الحمد الله ؟! آهی کشید و گفت : هی چی بگم پسرم خوبی من هم با احمد پر کشید . بفرما داخل دم در ناجوره . با تعارفش به داخل هدایتم کرد ... ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه مثل یک آب خوردن شوهرم از دستم رفت . سیاوش چه تهمت هایی به دخترم زد ... هر چی ازدهنش اومد بارمون کرد . مادر بیچاره ات کپ کرده بود . منم باورم نمیشد که دخترم ؛ پاره ی تنم مسئله ی به این مهمی رو ازم پنهان کرده باشه . آخه آنقدر من غریبه بودم . خودش می دونست که ما با هم مثل کارد و پنیریم ! مویه کنان گریه می کرد و بر سر پایش می کوبید . باورم نمیشد که طهورا همچین کاری کرده باشه . وای خدای من تو چقدر دل بزرگی داشتی ... ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : نمی دونستم باید چی بگم . چه حرفی بزنم تا دلش آروم بگیره . هر چند که اون حالا طهورا رو مقصر مرگ همسرش می‌دونه . تنها زمان می تونست حلش کنه و واقعیت را از پس پرده نشانش دهد . من برای کاری دیگر آمده بودم . آمده بودم تا سراغ زنم را بگیرم . اما متوجه شدم که اینجا هم نیامده . پس پیش کشیدن موضوع اصلا در این اوضاع درست نبود . بلند شدم از سر جایم و گفتم : من دیگه باید برم . شما هم خودت رو ناراحت نکن . به احترامم برخاست و گفت : خوش آمدی پسرم... تو برام با طاهر فرقی نداری ... اما نمی تونم طهورا رو ببخشم . خیانت بزرگی کرد . گناهی نابخشودنی مرتکب شد . -زنده باشید لطف دارید . اما طهورا اگر هر کاری کرده برای خاطر خانواده اش بود . هر چند که من در این موضوع دخالتی نمی کنم . این یک موضوع کاملا شخصی و خانوادگی هست . با اجازتون . -به امان خدا ؛ سلام به مادرت برسون . بخدا که خیلی خانمی کرد که چیزی نگفت . منت سر ما میذارید که طهورا رو پیش خودتون نگه داشتید . از جانب من بهش بگو اگر میخواد من آرامش داشته باشم دیگه پاش رو اینجا نذاره . یادش بره که مادری هم داره . -اما این درست نیست . حق میدم که ناراحت باشید ولی به خدا طهورا خودش هم حال خوبی نداره . داغونه ! اون بچه ای این خانواده است . چطور دست بکشه از شما ! نکنید این کار رو . مصمم و جدی تر از قبل گفت : وقتی اون منو ندید گرفت و به اندازه ی سر سوزنی برای من احترام قائل نشد همینه . تو روی خودم چقدر دروغ بهم بافت و من احمق باور کردم . گفت که می‌خوام برم اصفهان برای کار ! به زور رضایت منو گرفت تا بره . اما غافل از اینکه همین جا دو ماه داشته کنار اون پسره ی بی چشم و رو زندگی می کرده و دل و قلوه می‌داده . لبخند ساختگی زده و خداحافظی سرسری کردم . دلم می خواست زودتر فرار کنم . طاقت نداشتم تا ببینم جلوی خودم اینگونه طهورا را به چوب بسته اند و هر چه که به زبانشان می آید نثارش می کنند . دستم را جلو بردم تا با طاها خداحافظی کنم که گفت : عمو مگه نیومده بودی دنبال ابجیم ؟! ابجیم اینجا هم که نبود پس کجاست ! بغ کرده و آرام لب زد : جایی رو نداره که بره .من فهمیدم شما آمدی دنبالش . اما نگفتی . اخمی کرد. و مردانگی اش را در قالب کودکانه اش به نمایش گذاشت و با عصبانیت گفت : نکنه شما بیرونش کردی! نکنه که خواهرم رو دعوا کردی ؟! قند در دلم آب میشد از این حمایت ها . اگر چه همه پشتش را خالی کرده بودند اما برادری داشت که با وجود سن کمش همچون کوه ایستاده بود . چه قدر بچه ی باهوشی بود که ذهنم را خوانده بود و از طرز رفتار و حرف هایم متوجه شده بود که من برای چه آمده ام . قبل از اینکه من جواب بدهم محبوبه خانم با چشم هایی متعجب به میانه حرفمان آمد و گفت : چی میگه طاها ! آقا امیر حسین ! مگه طهورا پیش شما نیست . از طرفی مانده بودم چه جوابش را بدهم . واز سویی هم متوجه نگرانی مادرش شدم . مگر نه اینکه همین چند لحظه پیش علیه طهورا جبهه گرفته بود اما حالا ... مادر بود دیگر ! اسمش رو خودش !! مادر یعنی خدای مهربانی آمیخته با دلواپسی . سرم را پایین انداخته و گفتم : طهورا صبح از خونه بیرون زده . با تمام وسایلش! منم اولین جایی که به ذهنم رسید اینجا بود . هر چقدر هم تماس می گیرم گوشیش خاموشه . مغموم و ناراحت تر از قبل شد . با ناراحتی پرسید : بین تون شکراب شده !؟ اون دختری نیست که بی دلیل از خونه بیرون بزنه یعنی کجا رفته خدایا . برای اینکه قضیه را ماست مالی کنم گفتم : خب به هر حال جر و بحث توی همه زندگی ها هست . در واقع نمک زندگیه . نمیشه که نباشه . این روزا زود رنج و حساس شده منم عصبی شدم صدام رو بردم بالا اونم ناراحت شد ... من میرم اگر هر خبری شد بهم اطلاع بدید . طوری نگاهم کرد که یعنی خودتی ! من این موها رو تو آسیاب سعید نکردم . با همان حال گفت : باشه شما هم خبری شد به من بگو . به سلامت . دلخوری لحنش کاملا مشهود بود . هر چند که حق داشت . او با خودش فکر کرده بود که زندگی ما خیلی گل و بلبل است و اوضاع بر وفق مراد ... اما دریغا که اینطور نبود .... ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام ❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : با کرختی پشت فرمان نشسته و ماشین را روشن کردم . بی هدف در خیابان ها دور دور میکردم . به یک امید واهی ! به اینکه شاید طهورا را در یکی از همین خیابان ها و کوچه پس کوچه ها ببینم . یعنی میشود یکبار دیگر صورت ماهش را از نزدیک ببینم ! چشمه اشک هایم می جوشید و با یادآوری چهره اش ؛ وقتی که دستام زیر گلوش بود قلبم آتیش می گرفت . عزیز دلم ! حتی اون لحظه هم که داشتی زیر دستای من خاک بر سر احمق جون می‌دادی جیغ نمیزدی . کاش که انقد مظلوم و آروم نبودی . دلم بیشتر از این می سوزه که همیشه خانمی کردی . در مقابل زخم زبون های من ! بی محلی ها و حرف های درشت مادرم ... رانندگی کردن با این حال و احوال ناخوش من اصلا کار درستی نبود . هیچ بعید نبود که با این حجم از فشار و عصبانیت کسی را زیر بگیرم و حادثه ای جبران نشدنی برایم رخ دهد . گوشه ای خلوت ماشین را پارک کردم . دوباره و صد باره شماره اش را گرفتم . لعنتی خاموش بود ! از فکر اینکه کجا رفته بی نهایت در عذاب بودم . فکر اینکه نکنه پیش اون پست فطرت باشه خونم را به جوش می آورد . داغ می کردم ... دلم می خواست که این تنها یک گمان باشد ! یک فرضیه ... نکن این جور جدامون بری میگیره بارون دعا می کنم هر شب واسه ی هر دوتامون نگو دورت شلوغه که این حرفت دروغه دلم من که همیشه طرف دار تو بوده یکم دورشی می بینی که بی من نمی تونی مگه میشه نباشی مگه میشه نمونی یکم دور شی می بینی بی من نمی تونی بمیرم چشات خیسن نبین مردم چی میگن تو جات امنه عزیزم بگو می مونی با من وجود تو دلیل عاشقیمه چشای تموم دلیل زندگیمه ترو بگیرنت ازم می میرم نباشی حال و روز من وخیمه ... واسه تو کوه صبرم بری میگیره دردم نبودی تو هرشب به یادت گریه کردم یه وقتایی که سردی می بینم گریه کردی ازم دور میشی اما می‌دونم برمی‌گردی ...» (طهورا) روی تختش دراز کشیده بودم . از وقتی آمده بودم تنها اشک خوراکم بود . خیلی دلم می خواست تا بدونم الان امیر حسین چه حالی داره ! یعنی از نبود من ذوق می‌کنه ! سری تکان داده و بغضم را رها کرده و به هق هق افتادم و مشت هایم را روی تخت میزدم و می گفتم : آره لعنتی الان خوش خوشانشه! دیگه من نیستم تا روی اعصابش راه برم . بهتر می تونه به افکارش برسه و با فتانه خلوت کنه . آخ که چقدر نگاه اخر مادرش تلخ بود . همچون زهر می ماند . نگاهش پیروز مندانه بود . با خودش می گفت چه زود حرفم رو به کرسی نشوندم. دلم می خواست حداقل چند سطری نامه برایش بنویسم . اما وقتی می دانستم که ذره ای در دلش جای ندارم کاری عبث و بیهوده بود . جای همگی شان با نبود من باز شده بود . کسی ککش هم نمی گزید که من از انجا رفته ام . کاش پدر زنده بود تا باز هم بتوانم به آنجا بروم . آخ بابایی نیستی و ببینی دخترت آواره شده . وقتی که رفتی امیدم قطع شد . در خونه ات به روم بسته شد . وقتی بودی غم و غصه داشتم اما دلم به شما خوش بود . ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻 شاید واقعا قسمت هم نیستید . حتما خدا نمی خواد . این همه نا امیدی اصلا درست نیست . به نظرم این ازدواج از پایه و اساس اشتباهه . چرا می خواین با زنی زندگی کنید که هرگز سر سوزنی به شما تعلق خاطر نداره . بگذارید به حال خودش باشه . باور داشته باشید که روزگار بی عشق هر چند سخته اما شدنی هست . من مطمئنم که شما می تونی . -نمی دونم چطور از شما تشکر کنم . اما به عنوان یک برادر هر کاری داشتید دریغ نکنید از من . روی من حساب کنید . ببخشید منو اگر اذیت شدید . -اتفاقا خوب شد . رفتم و دیداری هم باهاش تازه کردم . با اجازتون فعلا خدانگهدار . -کجا صبر کنید برسونمتون . -نه جایی کار دارم . ترجیح میدم کمی هم قدم بزنم و با خودم خلوت کنم . سری تکان داده و خداحافظی کرد . *********** دو هفته بعد ... زمان به کندی سپری می‌شد . و عقربه های ساعت برایم انگار همان جا ثابت مانده بودند . دو هفته ای که در بی خبری و دلتنگی از امیر حسین به سر بردم . هر شب بالش زیر سرم خیس اشک میشد و با بغض هایی گلوله شده در حنجره ام پلک های سنگینم را روی هم می گذاشتم . گوشی ام را هم سارا برده بود و معلوم نبود کجا گذاشته ... از ترس اینکه مبادا من با همسرم حرفی رد و بدل کنم . اما او چه می فهمید . که من چه می کشم . به معنای واقعی مردن را به چشم می دیدم با دوری از امیر حسین ! نزدیک عید بود و مشغول خانه تکانی . یاد سال های پیش بخیر که کمک حال مادر بودم و به شوق سال جدید تمام خانه را تمیز می کردم . و غرغر های مادر را که تاکید داشت حسابی همه جا برق بیفتد را هم به جان می خریدم . سارا از صبح رفته بود خرید و هر چقدر اصرار کرد که همراهش روم قبول نکردم . حوصله ی هر و کر ها و‌ادا اطوار هایش را نداشتم . مادرش هم خانه نبود ... خودم بودم و خودم ! در پی فرصتی می گشتم تا تلفن بزنم . نگاهی از پنجره به حیاط و درب آهنی انداخته تا مطمئن شوم که کسی نیست . کنار میز تلفن نشسته و با دست و پایی لرزان و قلبی که ضربانش به هزار رسیده بود شماره اش را گرفتم . با هر بوقی که میزد قلبم از جا کنده میشد . بعد از چند بوق ممتد بالاخره جواب داد . صدای مردانه و گیرایش در سراسر وجودم همچون ناقوس کلیسا طنین انداز شد .. وجودم را به تکاپو انداخته بود و هر دم دل دل میزدم تا نام زیبایش را بر زبان جاری کنم و کمی از دلتنگی ام را که چون خوره به جانم افتاده بود کم کنم . الو های مکررش از آنسوی تلفن منجر به ریزش اشک های مداوم من شده بود . یک ثانیه آرام نمی گرفتم . صدای محزون آخرش که آهسته گفت : طهورا جان چشم و چراغم تویی !؟ کجایی که امیر حسینت دیگه داره سر به کوه و بیابون میذاره . آخ بمیرم که نمیشد لب وا کنم و هم خودم و هم او را از این مخمصه نجات دهم . آری آرام جانم منم . مگر جز من کسی هم هست تا تو را اینطور دیوانه وار دوست داشته باشد . من به مادرش قول داده بودم تا بروم . باید هر طور شده بود تا آخرش ایستادگی میکردم . هر چند که بر خلاف میلم بود اما گوشی را گذاشته و هق هقم بلند شد . ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ 📛🚫توجه کنید عزیزان و همراهان کانال هر گونه کپی ؛ و فوروارد و...به هر نحوی از رمان طهورا حرام است و موجب پیگرد قانونی قرار می گیرد تنها این اثر را در همین کانال دنبال کنید .🚫⛔️ @mahruyan123456🍃
ادامه 👆🏻👆🏻 هم محله ای خودمون هست یکی دو تا کوچه اون طرف تر . اما مدتی هست که طهورا به قول خودش از وقتی از اصفهان آمد دیگه ندیدم که باهم برن و بیان . برای همین بود که اصلا به ذهنم هم خطور نکرد که رفته باشه اونجا . امروز برای اطمینان خاطر تماس گرفتم و مادرش جواب داد ... -خب چی شد ! اونجاست ! -آره همون جا بود . گفت که حال خوبی نداره و به شوهرش که شما باشی نگم که اینجاست . با دستم پیشانی ام مالیدم و با کلافگی گفتم : آخه یعنی چی ! من باید بدونم زنم کجاست . پیش کیه ! حاج خانم با خودش صحبت نکردی !؟ با لحن سرد و خالی از مهر و عاطفه ی مادری گفت : نه چه حرفی دارم که بزنم . اگر هم تماس گرفتم به خاطر شما بود . وگرنه اون دیگه دخترمن نیست . -لطفا آدرسش رو بهم بدید . من همین امشب میرم دنبالش . محکم و قاطع گفت : نه ،اصلا این کار رو نکن . امشب بری اصلا درست نیست . بذار یکم زمان بگذره . تا بلکه طهورا هم دلش کمی باهات نرم بشه . من می شناسمش! وقتی لج کنه هیچ کس جلودارش نیست . -من دلم آروم نمی گیره . به روح پدر شهیدم قسم که سه هفته است به زور آب از گلوم پایین میره . تمام حواسم پیش طهوراست . خواهش می کنم آدرسش رو بدید . مکثی کرد و با تعلل گفت : خیلی خب باشه ! آدرس دقیقی لازم نیست . دو تا کوچه اون طرف تر کوچه ی (عقیق) خانه ی ته کوچه ی بن بست . بری سریع پیداش می کنی . -دست تون درد نکنه .بیشتر از این مزاحم وقتتون نمیشم . -سلام به خانواده برسون ! شبت بخیر . -شب،شمام بخیر . ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻 اون موقع خوب بلبل زبون بودی و دائم سر تق بازی در می آوردی . جوابش را نداده و در را بستم و همان جا پشت در سر خورده و روی موزاییک های یخ کف حیاط نشستم . کتش را نزدیک بینی ام آورده و رایحه ی ملایم عطر مردانه اش را که با جان و تنم بازی کرد تا اعماق وجود استشمام کرده و بوسیدمش ... کت امیر حسینم بود . هرچیزی که با او وصل بود برایم ارزشمند بود . آخ ، خدا شوهرم رو از کجا آوردی . دستت درد نکنه اوستا کریم که همیشه لحظه ی آخر دستم رو میگیری . از فکر اینکه او چطور فهمیده که من اینجا هستم یک لحظه افکار درهمم رهایم نمی کرد . سرمای دم صبح اسفند ماه کمی اذیتم می کرد و موجب لرزشم شده بود . کتش را تن کرده و دکمه های جلویش را بستم . زیادی بزرگ و گشاد بود برای من . تنها به شانه های پهن امیرم می آمد . قربانت بشوم که هر چیزی بپوشی به تنت می نشیند . صدای داد و بیداد هایشان بالا گرقته بود و امیر حسین داد میزد : نامرد عوضی چی از جون منو و زنم میخوای . گورت رو گم کن همون جایی که بودی . چطور یادت نبود زمانی که توی بیمارستان تک و تنها ولش کردی ! اون موقع هم همسرت بود . اما تو با بی وجدانی درست لحظه ای که بهت احتیاج داشت ولش کردی . نعره زد : خفه شو ! بی شرف . چرا از خودش نمی پرسی ! این خودش بود که به من گفت برو . و درست همون روز مدت صیغه ی ما تموم شده بود . دیگه موندنم فایده ای نداشت . -اما تو نباید می رفتی اگر ادعای دوست داشتن می کردی . تو با بی رحمی و در اوج سنگ دلی بچه ی خودت رو با مشت و لگد کشتی . تو چطور حیوونی هستی ! بخدا که حیوون شرف داره به آدمی مثل تو . صدای آخش گوشم را پر کرد . حس کردم که ضربه ی بدی بهش وارد شده . نتوانستم طاقت بیاورم . مسبب این آشوب ها من بودم . باید کاری می کردم . در را باز کرده و هر دویشان را دیدم که بهم گلاویز شده بودند . سیاوش امیرحسین را به دیوار چسبانده بود و یقه اش را در مشت گرفته بود . ازشدت عصبانیت صورتش همچون لبو سرخ شده بود . پره های بینی اش باز و بسته میشد و مثل شیری درنده نفس می کشید . فشار دست هایش را بیشتر کرده و عربده کشید : حیوون خودتی و جد و آبادت . خوب گوشات رو باز کن . به ماه نرسیده طهورا رو طلاق میدی و دمت رو می‌ذاری روی کولت و میری . نگاهش به من افتاد و زیر لب غرید : این زن سهم منه ! عشق منه .... پس برای من می مونه . همان طور که نگاهم می کرد امیر حسین از فرصت استفاده کرد و با پایش لگد محکمی به شکم برآمده اش زد . با غیظ به من نگاهی انداخت و گفت : مگه نمیگم برو خونه تو که باز اینجایی ! -بخدا نتونستم طاقت بیارم . ضجه زدم و با التماس گفتم : ترو به خدا بس کنید . سیاوش جان مادرت برو . برو تا ازاین بدتر نشده . صداش رو بالا برد و داد زد : التماس کی رو داری می‌کنی ! این بی شرف که هیچی حالیش نمیشه نه خدا رو می شناسه نه کسی ... در همین که امیر حسین رویش را به طرفم برگردانده بود سیاوش دستش را داخل جیبش برد و چاقویش را بیرون آورد . تیزی چاقو می درخشید . با لکنت و ترس دستم را سینه ام گذاشته و گفتم : مواظب...باش ! امی...امیر! حسی...حسین پشت...سرت...رو نگاه کن . تا به خودش بیاید سیاوش محکم به بازویش را گرفت و به دیوار چسباندش! و تیزی چاقو را بیخ گلویش گذاشت . با نعره گفت : همین جا خونت رو می ریزم . می‌دونی که کاری واسم نداره . دستم را جلوی دهانم گذاشته بودم و هق هق می کردم و می گفتم : نه ترو خدا سیاوش کاری به شوهرم نداشته باش . تو حسابت با منه چیکار اون داری ‌ -نه دیگه تا وقتی این باشه تو مال من نمیشی . باید از میدون درش کنم . -به چی قسمت بدم که دست از سرش برداری ! -فقط بهش بگو ترو طلاق بده . امیرحسین عربده کشید و با خشم گفت : کور خوندی احمق ! اگر شده بمیرم اما زنم رو که اندازه ی همه ی دنیا دوستش دارم طلاق نمیدم . این آرزو رو با خودت به گور میبری . چاقو را روی شاهرگش گذاشته بود و مدام در حرکت بود . جان امیرم در دست های کثیف او بود . با چشم دنبال کسی می گشتم در این کوچه ی بن بست ! اما پرنده پر نمی‌زد . باید کاری می کردم . قدم های لرزانم را جلو گذاشته و روبروش ایستادم و گفتم : قبوله ! ولش کن ... ادامه دارد ... به قلم ⁦✍🏻⁩ دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
👆🏻👆🏻ادامه برس به فریادم ... و در همین حین صدای گریه اش در گوشم طنین انداز شد . حس کردم پاره ای وجودم کنده شد . و با گریه ی او بند دلم پاره میشد . به زور چشم هایم را باز کرده بودم تا از سلامت بچه اطمینان حاصل کنم . مادر در حالی پارچه ی سفید را دورش می پیچید لبخندی به رویم پاشید و گفت : چشمت روشن مادر ! خدا یک کاکل پسر بهت داده . عرق پیشانی ام را با لبه ی آستینم پاک کرده و آب دهانم را قورت داده و با گلویی خشک شده گفتم : خوب نگاش کن ! ببینم سالمه . دست و پاش رو خوب ببین مادر . -سالم ، سالمه خدا رو شکر . یه پا پهلوونه واسه خودش . درست شبیه پدرشه . از فکر اینکه پسرم شبیه پدرش هست قند در دلم آب شد و دردم را فراموش کردم . انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پیش تا دم مرگ رفته بودم . قابله در را باز کرد و کمال را صدا زد و مطمئنا مشتلق خوبی هم می خواست . تمام حواسم از لای در به او بود تا عکس العملش را ببینم . صدایش را شنیدم که گفت : دستت درد نکنه خاله بتول! از زنم بگو ... کتایونم حالش خوبه ! با خنده جوابش را داد : نگران نباش آقا ! خانم کوچیک هم حالش خوبه، خوبه . بیا برو پسرت رو ببین ... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : دست یخ کرده ام را به گرمی فشرد و لب هایش را مهر پیشانی ام کرد و گفت : مردم و زنده شدم تا وقتی خبر سلامتیت رو بهم دادن . جلوی مادرم شرمم میشد ازاین همه نزدیکی کمال و بوسه ای که زده بود . هر چند که خودش را با بچه سرگرم کرده بود، اما من خجالت می کشیدم . چشم غره ای نثارش کرده و زیر لب گفتم : یکم مراعات کن کمال الدین ... سرمستانه خندید و قطره ی اشکی از گوشه چشمش سر خورد روی گونه هایش ... چشم هایش فریاد میزد که این اشک شوق است . دستش را به صورتم کشید و گفت : همه میدونن که کمال فقط یه عشق داره و اونم کسی نیست جز کتایون . مادرت هم می‌ذاره به حساب دلدادگی من ... به حساب عشق بی حد و حصری که بهت دارم . بچه مون رو هنوز بغل نکردی ؟! آهی از درد کشیده و لب گزیدم: نه ، دارم از درد می میرم . چشمام رو به زور باز نگه داشتم خیلی خوابم میاد اما درد نمی‌ذاره . اشاره ای به مادرم کرده و گفت : بی زحمت بچه رو بیار پیش مادرش . مادر چشمی گفت و با احتیاط بلند شد و مدام قربان صدقه ی نوه اش می رفت . کنارم نشست و بچه ی قنداق پیچ شده را بغلم داد . دستم را زیر سرش گذاشته و به سینه ام فشردمش ... بوییدم و بوسیدمش ! این ثمره ی عشق من و پدرش بود . دست های کوچکش را مشت کرده بود و چشم هایش را بسته بود و مژه های مشکی و بلندش روی هم افتاده بود . حس می کردم پدرش هست... کپی برابر اصل ! گویی که سیبی را از وسط نصف کرده باشند . غرق تماشای من بود که گفت : می خوای اسمش رو چی بذاری !؟ با به یاد آوردن اتابک خان و زور گویی هاش پشتم برای صدمین بار لرزید و با خودم گفتم من حتی کوچک ترین اختیار هم ندارم که بخواهم نامی برای فرزندم انتخاب کنم . آهی از سر حسرت کشیده و گفتم : من که کاره ای نیستم . خان حتما تا حالا انتخاب کرده اسم نوه اش رو . اخم کوچکی کرده و لبخند زیبایی تحویلم داد و از جایش برخاست . و به طرف طاقچه رفت . قرآن را برداشت و کاغذ و قلمی هم که همان جا بود برداشته و به طرفم آمد . قرآن را بوسید و دست مادرم داد و دیدم که چند تایی اسم روی کاغذ نوشت . اسامی پسرانه را طرفم گرفت ... احمد ، محمد ، محمود ، سلیم ... -کدوم خوبه ؟! -شوخیت گرفته ! کمال الدین خودت که می‌دونی ما هیچ اختیاری نداریم ..نمی‌خوای که سر لج بندازیش . -بسه دیگه ! این بچه ی من و توئه ! پس خودمون هم اسم باید براش انتخاب کنیم . حالا بگو ببینم کدوم قشنگه ! -نمیدونم چی بگم همه خوبن . برگه را تا زد و قرآن را مجدد بوسید و لای قران گذاشتش ... بازش کرد و در حالی که آیه ای از قرآن را برایم تلاوت می کرد گفت : مبارک باشه خانومم . اسم احمد واسش در اومد . دست کوچکش را نزدیک لبم برده و بوسیدمش و صدایش زدم : خوش اومدی به این دنیا احمد کوچولوی مامان . خوش اومدی همدم تنهایی هام . یک تای ابرویش را بالا داد و با اخمی ساختگی گفت : دیگه چی ! دستت درد نکنه اصلا ازت انتظار نداشتم . پس من اینجا خیار چمبر هستم . همدم تنهایی هات!! می بینی ترو خدا هنوز نیومده جا کرده تو دل مادرش و مامانش هم که دیگه انگار نه انگار شوهری داره ‌. آرام نیشگونی از روی دستش گرفته و گفتم : حسودی ممنوع آقا ! شما جای خودت، احمد هم جای خودش . -خیلی خب پس حالا که اینطوریه بچرخ تا بچرخیم تو و احمد رفتید تو یک جناح منو دست تنها گذاشتید ! نامردی تو روز روشن ... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻 ما را ناخواسته وارد بازی کردی که هیچ جوره نمیشود از زیرش فرار کرد . بذر کدورت و نفرت را در دل خانواده و اهالی این عمارت کاشتی ! تا فقط ثابت کنی که خان هستی و هر چه که بخواهی انجام می‌دهی . تا به همه بگویی آنقدر ظالم و قلدر هستی که برای حفظ منافع خودت زندگی هر کسی را آتش می کشی . برایت فرقی ندارد پسرت باشد یا یکی از نوکر و کلفت هایت ... می خواهی به رخ بکشی زورگویی و قدرتت را . آنقدر هوا برت داشته که حس می کنی نعوذ بالله قدرتی لا یزال داری . اما اینگونه نیست و نخواهد بود . ظلم هرگز پایدار نمانده ... اگر چه حق مظلومان زیادی را پایمال کرده ای اما دیری نمی پاید که بساط این ظلم و ستم برچیده می شود . از تو گنده تر هایش هم نتوانستند کاری کنند و در مقابل فرشته ی مرگ باایستند . تاریخ به ما نشان داده که ظلم نخواهد ماند و شخص ظالم به سزای اعمالش می رسد . و آه همان کودک های یتیم و زیر دستان مفلس و فقیرش روزی دامنش را می گیرد و سرنگونش می کند و قهر جهنم رهسپارش می کند . نمونه اش همان قارون و فرعون ... قارونی که ثروتش را تا به عرش می رفت اما سر سوزنی از آن اندوخته های حرامی را نتوانست با خودش به گور ببرد . نمرود پادشاه زورگویی که به واسطه ی حشره ای کوچک از بین رفت و به همین آسانی یک امپراطوری با پشه ای کوچک از بین رفت و نابود شد . از ترس اینکه دوباره درصدد انتقام برآید جرات نکردم که احمد را تنها بگذارم . و صبر کردم تا کمال الدین به خانه بیاید . آنقدر شوک بزرگی بهم وارد شده بود که دست و دلم به کاری نمی رفت و همان جا کنار پسرم دراز کشیدم . رفته رفته پلک هایم سنگین شده و روی هم افتاد . با تکان دستی که شانه ام را تکان میداد بیدار شدم . چشم باز کرده و چشم در چشم شدم با کمال الدین که بالای سرم نشسته بود . با نگرانی به من چشم دوخته بود . پشت دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت : تب کردی کتایون! حالت خوب نیست . -نه خوبم ، خوبم نگران نباش . -خواب چی می دیدی ! داشتی گریه میکردی ...؟! هر چی صدات زدم بیدار نشدی خوابت عمیق بود تا اینکه تکونت دادم . با به یاد آوردن خواب وحشتناکی که دیده بودم مو بر تنم سیخ شد و پشتم لرزید . خواب عجیبی بود ... در یک صحرای بی آب و علف با احمد به دنبال کمال الدین می دویدم . و برادرش جمال دست و پایش را با غل و زنجیر بسته بود و روی ریگ ها کشان کشان می بردش . تمام تن و بدنش زخم و زیلی شده بود و فریاد میزد و از من طلب کمک می کرد.... و اما من کاری از دستم بر نمی آمد . هر چه قدر می دویدم به آنها نمی رسیدم . و جمال همچون دیوانه ها می خندید . قلبم دیوانه وار بر سینه ام می کوبید . حس خوبی به این خواب نداشتم . چه بسا بارها جمال تهدید کرده بود . و از خدا می خواستم این تنها یک خواب باشد ... دستش را جلوی چشمانم تکان داد و گفت : کجایی کتایون ؟ چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی ؟؟ چی شده بهم بگو ؟ نیم خیز شده و روبرویش نشستم نگاهم را چرخانده سمت احمد تا خیالم از بودنش راحت باشد . روبهش گفتم : تا تو هستی من برم رخت چرک ها رو بشورم . مشکوک نگاهم کرد و گفت : تو هیچ کارهات رو نمیذاشتی بمونه . هروقت من می اومدم خونه همه ی کارها رو انجام داده بودی چی شده ؟ حس می کنم یه چیزی هست که من نمی گم . یاد حمید و حرف و حرکاتش افتادم . تا نوک زبانم آمد که هر آنچه که اتفاق افتاده را بگویم . اما مهر مادری که بهش داشتم مانع شد . نخواستم کمال را نسبت به او دل چرکین کنم . لبخند تظاهری زده و گفتم : نه بابا چی میخواد بشه مگه! احمد گرسنه اش بود اومدم شیرش دادم کنارش خوابم برد . همین ... با اینکه قانع نشده بود اما سری تکان داده و گفت : خیلی خب زود بیا فقط . نزدیک اذانه ! می‌خوام برم مسجد . چشمی گفته و از جایم بلند شدم . حالا دیگر خیالم از بابت احمد راحت بود . پدرش کنارش بود . پدری همچون کوه ، استوار و مقاوم ‌... آخ که اگر تا آخر عمر دست او می سپردمش خیالم تخت، تخت بود ‌. کاش دست خودم بود تا بتوانم زمان را متوقف کنم برای همیشه . و زندگی ام را با چنگ و دندان شوهر و بچه ام را حفظ کنم .... اما امان از غافلگیری های روزگار ... بدجور مرا در بهت و ناباوری فرو برد . ادامه دارد .... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃